تبليغاتX
ترنج

چشمان تو چیزی دارد که مرا وادار به نوشتن می کند

the tree

91/02/26

گاهی وقتا آرزو می کنم کاش توی یه جنگل بزرگ زندگی می کردم. نه ... هوس چشمه و کلبه و پرنده و گل و باغ ندارم. دنبال اون درختیم که خیلی پیره و توی دلش یه جای بزرگ داره که فقط یه جا داره اونم اندازه ی من. یه جا که کسی نمی دونه . که فقط بتونم گاهی برم توش گم شم. آره گم شم.

+ ساعت 13:38 نويسنده مونا |

91/02/22

اه. چه قدر از این افکارم خسته شدم. کاش می شد چند روز فکر نکنم
+ ساعت 23:15 نويسنده مونا |

the book

91/02/20

دلم می خواد یه کتاب باشم. از اوناش که هیچ کی نمی خونه. از اونها که سالها بعد ابعادش درک می شه. از اون کتابایی که توش بهشته. از اون کتابا که توش گم میشی. از اون افسانه هایی که دنبال یه قهرمانند. از اوناش که اینجوری مثل دنیا نیست. همه چی توش یه دروغه قشنگه. آدما فصل به فصل بزرگ می شند. توانا می شند. عاشق می شند.هنرمند میشن. عالم میشن. و همه چیز سریع و راحت پیش میره. دلم می  خواد از اونجوراش باشم. از اینجا ها خستم.

+ ساعت 22:24 نويسنده مونا |

the film

91/02/13

باید با کسی حرف می زدم و از اونجایی که همیشه من موقعی که احساس واقعی زندگی رو می خوام بگم همه خوابن، دنیا خاموشه ،خوبه تو هستی ترنج. اما ترجیحا کاش بودی سعیده...

وقتی داشت تموم می شد ،  وقتی جلوی تابلو گفت دو سال پیش مرده ، ازت بدم اومد سعیده. حس کردم داری با زندگیم بازی می کنی. احمقانه بود نه؟ خودم هم می دونم احمقم. هیچ وقت به این اندازه به  خودم مطمئن نبودم. یه خیال پرداز یخ زده.. یکی که فقط بلده با واژه ها  بازی کنه. با صدا ها توی ذهنش برقصه. یکی که عاشق فیلم های نشدنیه . اه. چه نفرتی دارم با خودم و این دنیا. اول اون کتاب لعنتی... قطار به موقع رسید. توی هذیون اون بودم که این اتفاقا رخ داد. می تونم بگم 2 هفته دقیقا خودم رو اعصاب خودم بودم. یه تلاش مسخره. یه اتفاق الکی. یه دوستی مضحک. یه پوچی. و حالا این فیلم ... برای همین ازت بدم میاومد. چون من یه مریضه روانیم. که نباید این چیزا رو بخونم و ببینم. چون باز یه مدت حالم بد می شه.

اما باید در موردش حرف می زدم. با یکی. و ترجیحا تو. چون کسی نباید بدونه . نمی دونی چه قدر دعا کردم که ماشین به اون نخوره. نمی دونی... و اگر می خورد، الان که فکر می کنم ، اگر می خورد من به تمامیت واژه نا امید می شدم.

سعیده یه سوال دارم. آخرش می تونی بخندی. فکر نمی کنی این رابطه ی مسخره ای که دارم نقش مورگانو برام داره؟ و اگر تصادف می شد، نقش اون  خوابی که دیدم ... نه گلنار و نمی گم. اون میانه ی ماجراست. همون جایی که کنار کلبه با هم با آهنگ می رقصند. یه شروع بی معنی و زود گذر ولی شیرین. خوابی که سال های پیش دیدم. که مرده... امیدوارم یادت باشه.امیدوارم.

زیاد برام بنویس  واصلا در موردش حرف نزن.

خوشحالم که الکس زنده است. حتما باید بدونی چرا. سعی می کنم صبر کنم.

حالا وقتشه... می تونی به چرت و پرتام بخندی...

+ ساعت 1:13 نويسنده مونا |

harmony

91/02/11

امروز پارک پر از شکوفه های پنبه ای شده بود که رقصان در باد و در گرمای ظهر روی صورتک آدمها پرواز می کردند.

و من امروز پس از مدتها با طبیعت ، با جهان ، احساس هارمونی کردم. روی یک نت...

امروز عالی بود. عالی

+ ساعت 18:31 نويسنده مونا |

91/02/10

پشت سیاهی های دنیا ...سیاهی بود

معشوقه ام بودی... هستی...

                                      نخواهی بود...


بعد از تو الکل خورد من را... مست خوابیدم

+ ساعت 0:59 نويسنده مونا

soak

91/02/08

عجیب است دریا !

همین که غرقش میشوی

پس میدهد تو را ...
+ ساعت 20:55 نويسنده مونا |

91/01/27

بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بَرَدم راه به جایی

+ ساعت 16:15 نويسنده مونا

گاهی آدم تو اغمای یک کتاب ساعتها و یا روزها و شاید هفته ها بماند. سخت است ناگهان به صفحه ی آخر رسیدن.

به نظر من یکی از عجیب ترین لحظه های زندگی لحظه ی پایان کتابی است که با آن نزدیکی کردی و برای هر صفحه اش تجسمی ساخته ای. مثل یک گلوگاه برایت دنیا را تنگ و مثل یک باغ فراخ کرده باشد و ناگهان تمام می شود. فرقی ندارد حتی اگر پایان را بدانی و حتی اگر ندانی تو همیشه غافلگیر می شوی و باز به انتهای این خط ها اسیر. اسیر لغات آخر. چرا باید حالا تمام شود. چرا ادامه ای ندارد. چرا همه تصاویرها ناگهان در دوردست گم می شود و تو می مانی و یک خلا عجیب.

چند روز است با تو خواب می بینم که سربازی هستم از قشون آلمان که قرار است از پشت تیر بخورد و در آخر نامه ای سرد از او، به دیگران نازل شود که در راه آلمان عزیز شهید شد و تو بدانی که چون فقط نخواستی آن کاره بشوی ، آنی که آنها می گویند مردی و بعد می فهمی که این نامه مقصدی ندارد و حاضر بودی تمام این روزهای گذشته را بفروشی تا این کلمه عجیب "به زودی " از افکار نقیضت پاک شود و تنها یک بار نگاهی را به انتظار خود ببینی. اما دیر است . به زودی در استری همه چیز تمام می شود. اما اینجا در راه استری جایی که مثل خانه ی ارواح است و هیچ والسی هم در آن تا به حال به عشق برپا نشده زنی است که حاضری پاهایت را بدی و دستانت را تا نیم ساعت دیگر بتوانی در آغوشش گریه کنی. زنی که می گوید این ماشین هر جا ما را ببرد مطمئن باش بهشت است. و قطره های خونی که بر سر بی تن تو از انگشتان نوازنده ی او جاری است و شاید ندانی که اشکهای تو نیز هست.

+ ساعت 13:34 نويسنده مونا |

91/01/27

با من حرف بزن...

بخند...

بهار را کامل کن


+ ساعت 11:45 نويسنده مونا |

ک.و.ل.ر

91/01/23

نمی دونم چرا اولین روزایی که کولرو روشن می کنیم من تمام اون روز و با استرس طی می کنم. نمی دونم مکافات ما با این کولر چه ماجرایی داره اما بدجور اذیتم می کنه.


بعدا نویس: البته یه جورایی هم بی دلیل نیستا روزای سخت زندگیم تو تابستون رقم خورد و تموم تجربه های عجیب زندگیم جلوی کولر نوشته هاش خشک می شد. من که گفتم برای رفتن زمستان زود بود...

+ ساعت 13:35 نويسنده مونا |

امشب!

91/01/22

گر  تیغ  بارد  در کوی آن  ماه                     گردن     نهادیم     الحکم   الله

آیین  تقوی  ما     نیز     دانیم                     لیکن چه  چاره با  بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر   شناسیم                     یا جام  باده   یا   قصه   کوتاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی                   خون بایدت خورد درگاه و بیگاه

+ ساعت 0:0 نويسنده مونا

91/01/20


دنگ شو ! اجرا در آموزشگاه هنگام ، شهرک غرب (اجرای پژوهشی) پنجشنبه و جمعه  (۳۱ فروردین و۱ اردیبهشت) ساعت های۲۰ و ۲۲:۱۵, قیمت بلیت ۳۰۰۰۰ تومان / ۲۲۰۸۵۳۱۱،۲۲۰۸۵۳۱۲   تماس با آموزشگاه  هر روز از ساعت  ۱۴ تا ۲۱
+ ساعت 15:6 نويسنده مونا |

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بسکه در بیماری هجر تو گریانم چو شمع


رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

+ ساعت 22:45 نويسنده مونا |

گلنار

91/01/12


دور و برای 8 یا 9 بود  که نرم نرمک از خواب بیدار شدم. الان یه ساعتی هست منتظرم یه لحظه ی آخر خوابمو ببینم. شاید دوباره می شد...
به قول شاعر... لحظه ای چند بر این لوح کبود.... نقطه ای بود و دگر هیچ نبود...
و دیگر هیچ

+ ساعت 9:52 نويسنده مونا


.

کد جمله های دکتر شریعتی

کد جمله های دکتر شریعتی