|
چشمان تو چیزی دارد که مرا وادار به نوشتن می کند
|
||
|
شعری از نادر ابراهیمی
88/07/29 ای قلب آشفته، آرام، آرام، آرام!
این، تنها قفس سینه نیست که برای تو تنگ است. تو، در سراسر جهانی چنین ستمگر و بی ایمان، احساس فشردگی، کوبیدگی، دردمندی، نفس تنگی و خفگی خواهی کرد. در جهانی چنین ستمگر، چنین بی ایمان. اما، این قفس، اگر تنگ است و تاریک، دردآفرین و درد بخش... لااقل خانه ی توست لااقل ملک توست لااقل آشنای تو، رفیق تو، همسایه ی تو، هم صدا، همسفر، هم سخن، هم پیاله، هم درد و هم آرزوی توست. اینجا بمان، بنال، بسوز، بمیر... اما هر گز نگو: شاید آنجا آسوده تر باشم، آرام تر، آزاد تر، بی دغدغه تر، خوشبخت تر، راضی تر... تو اینجا، در نزدیکترین فاصله با آسودگی، آرامی، آزادی، خوشبختی و شادمانی جای داری؛ در نزدیکترین فاصله... ای قلب! انچه دیگران تجربه کرده اند تجربه مکن مگر آنکه خالی خالی خالی باشی...
|
|
|