آدمیزاد
صرفا جهت نوشتن!
گاهی دلم برای حرف زدن تنگ می شه . گاهی هم برای نوشتن. شاید هم خوندن، دیدن، شنیدن. تازه این موقع هاست که خوشحالم که هستم. خوشحالم که دلم تنگ می شه . خوشحالم که گاهی از بعضی چیزا و بعضی کسا و بعضی جاها محروم می شم. حس طلب اینقدر تمانای شیرینیه که هیچ حس داشتنی به این دلچسبی نیس. دلم برای جمع دوستام تنگ شده.دلم برای تمام جاها و ادمایی که می دیدم از بچه های دوره دبیرستان تا حتی دانشگاه که یه ماه بیشتر نگذشته تنگ شده. گاهی برای فیلمای بچگیم یا آهنگای قدیمی بیتابی می کنم.گاهی چهره ی آدمایی که دلتنگشونم تو صورتای دیگه پیدا می کنم یه جورایی تشدید می شه. نمی دونم این حس تعلق به اشیا هم به اندازه ی حس دوست داشتن آدما با ارزش هست؟
اصلا یه رابطه چیه؟ چیزی که وقتی نیس یه خلا هست و وقتی هست یه امنیت. البته بعضی از آدما بود و نبودشون یه خلا هست. یه خلا عاطفی. مثل پدرم. ولی چه فرقی می کنه؟ نمی دونم!چه فرقی می کنه که به یکی بگی دلم برات تنگ شده و اون از سر عادت بگه مرسی. چرا ما بلد نیستیم عواطفمون و حقیقی و واقعی بیان کنیم. ترس از ناراحتیه دیگران یه ماسکی شده که این دنیا برامون خریده. این قالب های میان تهی چیه که برا خودمون ساختیم و مثل سربی انداممونو تسخیر کرده و حتی به انعقاد کلامی هم برخورد کرده؟توی چشماش نگاه می کنی و سعی می کنی نگاهشو با تلاش زیاد از پشت عینک دودی اش بدزدی تا ببینی اونم مثل تو با چشماش دوست داره؟ دریغ! آفتاب انگار(!) دزد چشمهاست.تا میای دستاشو گرم توی دستات فشار بدی تازه یادش میفته که دستکشش شاید ناخوشایند باشه... نمی دونم.نمی دونم . توی یه وبلاگی خوندم " نوشتن ، بیرون پریدن از صف مردگان است". راست می گفت واقعا. گاهی هم دلم می خواست یه ضیافت بزرگ برپا کنم و تمام این نویسندگان زنده رو دعوت کنم به یه جشن آشنایی. اما چه کاریه حالا بخوای یه عالم توضیح بدی والا بلا همین جوری!!!
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند