in a relationship!


ای دوست
این روز ها با هر که دوست می شوم
احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است!

نگذار دیگران نام تو را بدانند

همین زلال چشمانت

برای پچ پچ هزار ساله آنان کافیست


شاملو

پ.ن: ممنون از سعیده جان

میرا

- می دانی که از دستشان نمی توانی فرار کنی؟
- آره
- نقاب را به صورتت خواهند گذاشت. اصلاح خواهی شد
به تو یاد می دهند که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بزنی یاد خواهند داد که مثل بدبخت ها به دیوار بچسبی و به پای رفقایت بیفتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یاد خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند ، بخواهی قبولت داشته باشند . بخواهی شریکت باشند . همه چیز را در سرت به هم می ریزند برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی و از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد . و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهره مند خواهی شد و هم چنین از لذت آنها. برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد و گله وار به دشت خواهی دوید ، با دوستانت ، با دوستان بی شمارت ، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می رود کینه یی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده اش را نبینید ، چون او می خندیده است . تو تمام اینها را می دانی؟
- می دانم
( کریستوفر فرانک)

اندکی... فقط اندکی... راحتی زودگذر

زندگی یعنی بافتن شال و  چشیدن موسیقی  و یک عالم وقت که مثل آب ولرم در تو شناورند...

immortal


You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face – it haunts
My once pleasant dreams
Your voice – it chased away
All the sanity in me

رسیدن

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يک گلدان، مي دهم گوش به موسيقي «روييدن»
مثل زنبيل پر از ميوه، تب تند «رسيدن» دارم.
مثل يک ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يک ساختمان لب دريا
نگرانم به كشش هاي بلند ابدی.

تا بخواهي خورشيد،
تا بخواهي پيوند،
تا بخواهي تكثير.

من به «سيبی» خوشنودم
و به بوييدن يک بوته ي بابونه.
من به يک آينه،
يك بستگي «پاک» قناعت دارم...

سهراب سپهری


پ.ن: فردا امتحان دارم. دعا بفرمایید که آنچه دل خواهد بشود...

ای سایه صبر کن تا برآید به کام دل.... آن آرزو که در دل امیدوار توست

زندگی در اعماق عادت ها هیچ فرقی با مرگ ندارد.

یکی نیست به من بگه آخه روانی ! مجبوری هر شب بشینی یه فیلمو ببینی که عین هر شب غصه بخوری. آخه اینقدر آدم تو توهم!!!

سکوت

هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار

چنین چرا دلتنگم ، چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است

من از شلوغی بسیار رد پا بیزار


قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگرچه می گذریم از کنار هم آرام

شما ز من متنفر ، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم

دل از مشاهده تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته های پژمرده

اذان مرده و دلهای از خدا بیزار

به خانه ام بروم؟!خانه از سکوت پر است

سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!

از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار


فاضل نظری

as e teacher!

معلم بودن گاهی وقتا یه معجزه است. یه نویده. شاید یه پناهگاه. و بهتر از همه اینه که معلم هنر باشی . اینه که چیزیو درس بدی که عاشقشی. اینه که حس کنی داری به هنر مملکتت خدمت می کنی. اینه که وقتی وارد می شی بچه ها در آغوشت بگیرند و حرف نزنن. اینکه گاهی معتاد همین آغوش های پر ازکلام باشی. اینکه بدونی با لبخندت ، با تحسینت ، با امیدت ؛ می تونی دل کسیو شاد کنی و اخمت خیلی راحت می تونه دنیای معصومانه ای رو زیر و رو کنه. معلم بودن گاهی یه معجزه است که حس کنی چقدر احساست برای یک دنیای پاک و ساده معنا دارد. دنیایی که هنوز درگیر چنگ و دندان زندگی نشده. این که گاهی حس کنی هنوز هم جایی هست برای امید داشتن به خوب بودن. خوب شدن. اینکه هنوز همه چیز طاعون زده نشده.

من دلم برای دوست داشتن تنگ شده. مدتهاست نمی تونم زیاد کسیو دوست داشته باشم. باور کرده ام که این احساس های قشنگی ربطی به آدمها ندارد.اما امروز... امروز سرکلاس یک اتفاق جالب افتاد. دختری بود که چند جلسه تکالیفش را نمی نوشت. هر دوبار قبلی که از هلیا می پرسیدم چرا نمی نویسی فقط نگاهم می کرد .با اینکه  دلم نمی خواست یک دخترک ظریف کلاس دومی را برنجانم اما با اخم به او فرصت دادم تا دوباره بنویسد و جلسه بعد اول از همه تکالیف او را می بینم. لحن حرفهایم آنقدر قاطعانه بود که ناگهان همه سکوت کردند و هنوز هلیا حرفی نمی زد. بعد از کلاس به هلیا گفتم که بیا با هم آشتی کنیم و به من قول بده که دفعه بعد بهترین باشی. من هم قول می دهم که یک جایزه ی خوب به تو بدهم. هلیا باز هم چیزی نگفت و آرام گفت چشم و رفت. امروز که سر کلاس می رفتم تصمیم گرفتم ننوشته هایش را فرموش کنم و آنقدر تشویقش کنم تا خودش بنویسد . وقتی در حال دیدن کارهای جدیدش بودم خیلی تعریف کردم یک دفعه هلیا گفت  با همون زبون بچگی اش گفت خانوم می خوام رازی رو بهتون بگم . قول می دین به کسی نگین؟ گفتم بگو عزیزم. گفت خانوم من هر وقت کسیو خیلی دوست داشته باشم نمی تونم جلوش نفس بکشم  برای همین نمی تونم حرف بزنم. من که با تعجب نگاههش می کردم و می گفتم یه دختر بچه چرا باید همچین رازی رو داشته باشه همین طور نگاهش می کردم. که ادامه داد ، خانوم برای همین وقتی دعوام می کنین نمی تونم حرفی بزنم... راستش عین یه شوک بود برام. برای اولین بار بود انگار که احساس کردم چقدر دلم برای هلیاهای دنیا تنگ می شود ولی همه را گم کرده ام...تمام احساس های خوب رو گم کرده ام. تمام باورهای ناب رو تحقیر.  می دونم که اوضاع خوبی نیست ، می دونم که داریم پشت کوهی از نفرین و بغض پرسه می زنیم اما باید یادمان باشد هنوز هم دستهای کوچکی هستند که محتاج احساس ما هستند و نه افکار و نه تحصیلات و نه سیاست و نه ....


پ.ن: مملکتی که خانه ی هنرمندانش خانه ی دار ِ زورگیران باشد نمی دانم چقدر وقت دیگر دوام می آورد ولی دلم برای نسلی می سوزد که با  چنگ و دندانهایی که دولت به آنها نشان می دهد ، نه چیزی از عشق و نه هنر و نه حتی احساسی به نام دوست داشتن برایشان خواهد  ماند. این روزها باید مواظب چشمهایمان باشیم...