in a relationship!
ای دوست
این روز ها با هر که دوست می شوم
احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است!
ای دوست
این روز ها با هر که دوست می شوم
احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است!
نگذار دیگران نام تو را بدانند
همین زلال چشمانت
برای پچ پچ هزار ساله آنان کافیست
شاملو
پ.ن: ممنون از سعیده جان
You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face – it haunts
My once pleasant dreams
Your voice – it chased away
All the sanity in me
سهراب سپهری
پ.ن: فردا امتحان دارم. دعا بفرمایید که آنچه دل خواهد بشود...
ای سایه صبر کن تا برآید به کام دل.... آن آرزو که در دل امیدوار توست
یکی نیست به من بگه آخه روانی ! مجبوری هر شب بشینی یه فیلمو ببینی که عین هر شب غصه بخوری. آخه اینقدر آدم تو توهم!!!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
فاضل نظری
من دلم برای دوست داشتن تنگ شده. مدتهاست نمی تونم زیاد کسیو دوست داشته باشم. باور کرده ام که این احساس های قشنگی ربطی به آدمها ندارد.اما امروز... امروز سرکلاس یک اتفاق جالب افتاد. دختری بود که چند جلسه تکالیفش را نمی نوشت. هر دوبار قبلی که از هلیا می پرسیدم چرا نمی نویسی فقط نگاهم می کرد .با اینکه دلم نمی خواست یک دخترک ظریف کلاس دومی را برنجانم اما با اخم به او فرصت دادم تا دوباره بنویسد و جلسه بعد اول از همه تکالیف او را می بینم. لحن حرفهایم آنقدر قاطعانه بود که ناگهان همه سکوت کردند و هنوز هلیا حرفی نمی زد. بعد از کلاس به هلیا گفتم که بیا با هم آشتی کنیم و به من قول بده که دفعه بعد بهترین باشی. من هم قول می دهم که یک جایزه ی خوب به تو بدهم. هلیا باز هم چیزی نگفت و آرام گفت چشم و رفت. امروز که سر کلاس می رفتم تصمیم گرفتم ننوشته هایش را فرموش کنم و آنقدر تشویقش کنم تا خودش بنویسد . وقتی در حال دیدن کارهای جدیدش بودم خیلی تعریف کردم یک دفعه هلیا گفت با همون زبون بچگی اش گفت خانوم می خوام رازی رو بهتون بگم . قول می دین به کسی نگین؟ گفتم بگو عزیزم. گفت خانوم من هر وقت کسیو خیلی دوست داشته باشم نمی تونم جلوش نفس بکشم برای همین نمی تونم حرف بزنم. من که با تعجب نگاههش می کردم و می گفتم یه دختر بچه چرا باید همچین رازی رو داشته باشه همین طور نگاهش می کردم. که ادامه داد ، خانوم برای همین وقتی دعوام می کنین نمی تونم حرفی بزنم... راستش عین یه شوک بود برام. برای اولین بار بود انگار که احساس کردم چقدر دلم برای هلیاهای دنیا تنگ می شود ولی همه را گم کرده ام...تمام احساس های خوب رو گم کرده ام. تمام باورهای ناب رو تحقیر. می دونم که اوضاع خوبی نیست ، می دونم که داریم پشت کوهی از نفرین و بغض پرسه می زنیم اما باید یادمان باشد هنوز هم دستهای کوچکی هستند که محتاج احساس ما هستند و نه افکار و نه تحصیلات و نه سیاست و نه ....