مشکل نشیند
Tango
But what am I doing there
I sink into your depths
What time is it and what fire is drowning me
Is it dark or bright, I don't know
My skin sticks to the red of your blood that moves
And flows towards me
I dance and I fight
And I twist my ankles around you
My legs fold themselves
I circle your hips
On my waist your hands play
I pray in vain but you laugh, a thirst satiated
I dance or I fight
I don't know, I don't know
Tango my love
You're hurting me and my fate
It is the good that consumes me
When my body writhes
Tango my love
Animal or matador
One of us is the strongest
When my body writhes
But doubt settles
I feel like I'm on the run
Life pushes me in the race
My body that pushes you away
Your movements remind me that you are not with me
The right that I owe you, I dance and I fight
But how to say to whom, to what, to whom I belong
When to belong to no one but you is the challenge
And if I told you that there was someone else
I dance and you fight
I dance and you fight
Tango my love
You're hurting me and my fate
It is the good that consumes me
When my body writhes
Tango my love
Animal or matador
One of us is the strongest
When my body writhes
Tango my body
It doesn't belong to you yet
And if my soul leaves it
My body, it writhes
هر دوتامون دچار واگیریم
ما به تقدیر هم گره خوردیم
هر دوتامون یه جور می میریم
از سکوت غریب این خونه
از صدای نوار می ترسیم
هر دومون روی ریل خوابیدیم
هر دومون از قطار می ترسیم
شب به شب زیر سقف این خونه
هر دو از هم جُذام می گیریم
از کسایی که عشقمون بودن
روی هم انتقام می گیریم
هر دومون عاشق کسی بودیم
هر دومون دل به هم نمی بندیم
مار خوردیم بلکه افعی شیم
نیشمون بازه و نمی خندیم
بین ما زندگی ترک خورده
هر دوتامون دچار طاعونیم
درو محکم ببند راهی نیست
باید این خونه رو بسوزونیم
روزبه بمانی
secret
آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر،
نامه رسان من و توست
همه چیز خوب است اگر گاهی باشد...
بهانه
ماسک های بیهوده
خیابان های قدیمی
و بهانه های زندگی
که همچون لقمه های هزار بار جویده شده
میان هم تقسیم می کنیم
هیچ چیز به ما نمی آید
نه این زندگی رنگ و رو رفته
و نه خوابهایی که نمی دانم چرا تعبیر نمی شوند
حرف زدن و نزدن هم گاهی یه مرضه. مثل دل پیچه . اصلا این کلام چیز عجیبیه. الان از اون احوالات دارم که نه می خوام حرف بزنم و نه می تونم آروم بگیرم. از اون احوالات که ناشی از اتفاقای ناخواسته است. می دونی اصلا یه جوریم. نمی دونم چه جوری بگم ولی همه چیز بین من و شهنازه. خیلی به هم وابسته شدیم. و من مجبورم به خاطر شرایط کارم چند وقت بی ساز شم. و این داره عذابم میده.خیلی.
باز آ ببین در حیرتم ... بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببین... برچهره داغ حسرتم
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند