باید با کسی حرف می زدم و از اونجایی که همیشه
من موقعی که احساس واقعی زندگی رو می خوام بگم همه خوابن، دنیا خاموشه ،خوبه تو
هستی ترنج. اما ترجیحا کاش بودی سعیده...
وقتی داشت تموم می شد ، وقتی جلوی تابلو گفت دو سال پیش مرده ، ازت بدم
اومد سعیده. حس کردم داری با زندگیم بازی می کنی. احمقانه بود نه؟ خودم هم می دونم
احمقم. هیچ وقت به این اندازه به خودم
مطمئن نبودم. یه خیال پرداز یخ زده.. یکی که فقط بلده با واژه ها بازی کنه. با صدا ها توی ذهنش برقصه. یکی که
عاشق فیلم های نشدنیه . اه. چه نفرتی دارم با خودم و این دنیا. اول اون کتاب
لعنتی... قطار به موقع رسید. توی هذیون اون بودم که این اتفاقا رخ داد. می تونم
بگم 2 هفته دقیقا خودم رو اعصاب خودم بودم. یه تلاش مسخره. یه اتفاق الکی. یه
دوستی مضحک. یه پوچی. و حالا این فیلم ... برای همین ازت بدم میاومد. چون من یه
مریضه روانیم. که نباید این چیزا رو بخونم و ببینم. چون باز یه مدت حالم بد می شه.
اما باید در موردش حرف می زدم. با یکی. و ترجیحا
تو. چون کسی نباید بدونه . نمی دونی چه قدر دعا کردم که ماشین به اون نخوره. نمی
دونی... و اگر می خورد، الان که فکر می کنم ، اگر می خورد من به تمامیت واژه نا
امید می شدم.
سعیده یه سوال دارم. آخرش می تونی بخندی. فکر
نمی کنی این رابطه ی مسخره ای که دارم نقش مورگانو برام داره؟ و اگر تصادف می شد، نقش
اون خوابی که دیدم ... نه گلنار و نمی گم.
اون میانه ی ماجراست. همون جایی که کنار کلبه با هم با آهنگ می رقصند. یه شروع بی
معنی و زود گذر ولی شیرین. خوابی که سال های پیش دیدم. که مرده... امیدوارم یادت
باشه.امیدوارم.
زیاد برام بنویس واصلا در موردش حرف نزن.
خوشحالم که الکس زنده است. حتما باید بدونی چرا.
سعی می کنم صبر کنم.
حالا وقتشه... می تونی به چرت و پرتام بخندی...