begin again
دیروز ولیعصر را که طی می کردم نگاهم به بالا بود . به او گفتم بهار که بشود تمام این درختان برافراشته در هم می تنند و پیله هایشان ، ابریشم های رقصان میان بادها می شوند، سبز میشوند و آسمان را سبزآبی میکنند. خندید و گفت تو چه سرشار از امیدی ... نمیدانم سرشار از امید هستم یا نه . نمیدانم درختان به آسمان میرسند یا نه؟ سبزیشان با چشم من بازی می کند یا نه؟ اما امسال را جور دیگری آغاز می کنم. سال 93 سال من بود، سال اسب. و مهم ترین اتفاقات زندگیم که یقیناً تا آخر عمر بر زندگی من تأثیر گذارند ؛ در اینسال افتادند و یقین دارم مابقی در سال 94 خواهند افتاد. نمیدانم چند درصد از ما در سال، اتفاق های بزرگ داریم. و این خوب است که من4 مورد داشتم که بر مسیر زندگی ام موثرند. و حالا به پیشواز بهار میروم. با رنگی متفاوت . با حول حالنایی که قبل از بامداد عید از زبانم جاری می شود . کنار مرقد با شکوه امام حسین. و حرف هایی که در طول این یکسال بین من و او بارها تکرار شد و بی جواب ماند. امسال بهار قرار است من جواب بزرگترین آرزویم را از او بگیرم و همین مرا به بهار پیوند میزند. اسبِ سال من به سوی کمند بهار میتازد. یالهایش در خاک کربلا غبار می گیرند . چشمم پرده میشوید... و به قول شاعر اشارات نظر، نامه رسان من و توست ...
بهار مبارکتان، نایب الزیاره هستم ...
پ.ن: نگاشته شد با طعم و بوی آهنگ "شبیه یک مرداب " اثر چارتار
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند