new
نوروز از نو...
توی وبلاگ یکی از دوستان (http://sainttouka.blogfa.com/) پستی بود به نام Self Portrait که یعنی "خودنگاره" ، یک بازی جدیده که به نظرم خیلی جالب آمد. از شرکت کنندگان در بازی خواسته شده تا تعدادی از اشیایی را که دوست دارند و با آنها احساس نزدیکی میکنند روی صفحهی اسکنر بگذارند و یک تصویر A4 بسازند و توضیح داده که تصویر بدست آمده در واقع تصویر خود شما است... حالا این من هستم...
نظرت چیه؟
بیا چشمانمان را ببندیم
و در خیالمان
پرواز کنیم
به قله آرزوهایمان،
قول شرف می دهم وقتی چشمانت را باز کردی
هر دو به آرزویمان رسیده ایم
کی؟
من دیوانه شده ام؟
the idea of :
illuminating the beauty in imperfection
can you get my point?
نمی دونم چرا این روزا هی بهم می گن مواظب تارت باش. مواظب پلاک دندونات باش. مواظب میز جدیدت باش... مواظب هر کوفتی باش جز خودت. گاهی یه چیزایی خارج از مواظبته. اگه بخواد لطمه بخوره می خوره. اما از اونجایی که هی می گفتن ، امشب که داشتم از خیابون رد می شدم یه خانمی ازم درخواست کمک کرد و گفت الهی که خوشبخت بشی الهی که... نذاشتم ادامه بده . بهش یه کم پول دادم و گفتم دعا کنین دیگه تارم خراب نشه . خودم زیاد مهم نیستم. خانمه خندید و کفت ایشالله که تارت هم ... نفهمیدم چی دعا کرد فقط رفتم. مثل تمام دفعه هایی که باید برم.
تمام شب به این فکر می کردم که اگه یه شب بفهمم قطار مادوکس برای منم بلیط داره خوشحال می شدم یانه.یه بلیط به سمت شمال. بدون توقف. بدون ایستگاه.(نمایشنامه ی سه شب با مادوکس- مائنی وینسی)
عجب دنیاییه
منبع: ویکی پدیا
ترنج نویس: خوبه یه جا لاقل به فرانسه پیوند خوردیم... کاش یه روز ببینمش.
کاش می شد این روزای آخر زمستون رو یه جورایی کش داد. زمستون با تمام سردیش لاقل این دلگرمی رو به آدم می ده که دنیا سردش است و این فقط تو نیستی که سرمای سخت لبخند ها و تمناها و نگاه ها ی پر از تظاهر رو تحمل می کنی. اما بهار با زیبایی نابی که دارد ، چه ارمغانی برای طبیعت دارد جز یک خمار طولانی و بی دلیل. شاید برای همینه که این روزها این هجوم عجیب خرید برایم اضمحلال آور شده و از سردرگمی خیابانها به سر به هوایی آسمان پناه بردم و ریشه های یخ زده ی خود را از برگ ها ی چنار وامانده از عریانی درختان بی ادعا طلب دارم.
بیا
آب شو
مثل یک واژه
در سطر خاموشیم...
بیا ذوب کن در کف دست من ، جرم نورانی عشق را.
finally I found my words to explain myself feeling!
silent explosion
این روزا حرف برای زدن زیاد دارم اما امیدی ندارم که به کسی بگم شاید برای همینه که دیگه کمتر می گم یا می نویسم . بیشتر رفتم توی گودال خودم و سعی می کنم نظاره گر زمان باشم که بگذره و شاید یه جایی از این زمان عجیب یکی پیدا بشه تا بتونم بهش بگم که خیلی گم شدم. کمکم کن. اما امروز یکی از دردناک ترین روزها رو گذروندم . نه من بلکه چند تا موجود دیگه که اگه من جای اونا بودم نمی دونم تا کی گریه می کردم و نمی دونم اگه روی اون میله ای که اونا نشسته بودن ایستاده بودم ، باز هم به غروب خورشید فکر می کردم یا به غروب خودم. من اگه جای اونا بودم حتما امروز آخر دنیام بود و اگه نبود خودم اونو به آخر می کشوندم . به یه سقوط واقعی. و زمانی که از این ساختمون بلند به پایین سقوط می کردم به تمام بی اختیاری خودم با تمام وجود فریاد می کشیدم.
امروز از همه شیشه ها هراس داشتم . و وقتی یکی از اونا با چشمای قرمزش پشت پنجره ها می نشست وکنجکاو و با نگاهی دردناک به من نگاه می کرد من دلم می خواست داد بزنم و بگم به خدا تقصیر من نبود به خدا تقصیر هیچ کدوم از آدمای اینجا نیست. به خدا نمی شد این کارو نکرد. به خدا نمی شد. اما اون زود می پرید و می رفت انگار می دید اشک در چشمان من حلقه زده . انگار می خواست به من بگه سکوت کن می فهمم .اما چرا؟ چند بار؟
خورشید پایین می آمد و آنها که دیگر مطمئن شده بودند خانه شان جای انها نیست و بچه هایشان را برای همیشه نمی بینند ، آنها که دیگر مطمئن شده بودند باید بروند و نمی توانند جواب هیچ کدام از سوالهایشان را بگیرند ، روی میله ی جلو پنجره نشسته بودند و دو نفری به غروب خورشید نگاه می کردند. این صحنه آنقدر برایم دردناک تمام شد که بی اراده نتوانستم جلوی اشکانم را بگیرم و حتی جلوی همکارانم...
به این فکر می کنم که چه راه درازی را باید دوباره طی کنند. خانه. شاخه. بچه .و باز یک انسان دیگر می آید و تازه می فهمی اینجا هم اشتباه کردی اما به نظر تو یک پرنده چند سال زندگی می کنند و چند بار از نو باید شروع کنه؟
خورشید پایین می آمد و من کرکره ها را می کشیدم اما نمی شد پنهان کرد که این هستی ، پر از اجبارهای بی پاسخ است و مدام به این فکر می کنم اگر به جای آن پرنده ، من یک روز به خانه برگردم و ببینم جلوی خانه ام را گچ گرفته اند و گویی خانه ای و بچه ای نبوده ، نمی دانم چه می کردم.
هرچی میام تمومش کنم نمی تونم. خورشید غروب کرد و اینها هنوز روی میله ها کز کرده اند. دیگه پشت پنجره ها هم نمی آیند. کاش خورشید زودتر طلوع کند....