بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بَرَدم راه به جایی
گاهی آدم تو اغمای یک کتاب ساعتها و یا روزها و شاید هفته ها بماند. سخت است ناگهان به صفحه ی آخر رسیدن.
به نظر من یکی از عجیب ترین لحظه های زندگی لحظه ی پایان کتابی است که با آن نزدیکی کردی و برای هر صفحه اش تجسمی ساخته ای. مثل یک گلوگاه برایت دنیا را تنگ و مثل یک باغ فراخ کرده باشد و ناگهان تمام می شود. فرقی ندارد حتی اگر پایان را بدانی و حتی اگر ندانی تو همیشه غافلگیر می شوی و باز به انتهای این خط ها اسیر. اسیر لغات آخر. چرا باید حالا تمام شود. چرا ادامه ای ندارد. چرا همه تصاویرها ناگهان در دوردست گم می شود و تو می مانی و یک خلا عجیب.
چند روز است با تو خواب می بینم که سربازی هستم از قشون آلمان که قرار است از پشت تیر بخورد و در آخر نامه ای سرد از او، به دیگران نازل شود که در راه آلمان عزیز شهید شد و تو بدانی که چون فقط نخواستی آن کاره بشوی ، آنی که آنها می گویند مردی و بعد می فهمی که این نامه مقصدی ندارد و حاضر بودی تمام این روزهای گذشته را بفروشی تا این کلمه عجیب "به زودی " از افکار نقیضت پاک شود و تنها یک بار نگاهی را به انتظار خود ببینی. اما دیر است . به زودی در استری همه چیز تمام می شود. اما اینجا در راه استری جایی که مثل خانه ی ارواح است و هیچ والسی هم در آن تا به حال به عشق برپا نشده زنی است که حاضری پاهایت را بدی و دستانت را تا نیم ساعت دیگر بتوانی در آغوشش گریه کنی. زنی که می گوید این ماشین هر جا ما را ببرد مطمئن باش بهشت است. و قطره های خونی که بر سر بی تن تو از انگشتان نوازنده ی او جاری است و شاید ندانی که اشکهای تو نیز هست.
بعدا نویس: البته یه جورایی هم بی دلیل نیستا روزای سخت زندگیم تو تابستون رقم خورد و تموم تجربه های عجیب زندگیم جلوی کولر نوشته هاش خشک می شد. من که گفتم برای رفتن زمستان زود بود...
گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم الله
آیین تقوی ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد درگاه و بیگاه
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بسکه در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع