یلدایی!

آدم تو هر سن و سالی که باشه هنوز یه سری آرزوهای بچگانه داره که با اینکه می دونه خیلی چیپ اند اما باز از اتفاقشون لذت می بره، ذوق می کنه و به وجد می آد. مهم نیست چند سالت باشه (گرچه من سن و سالی هم ندارم ) ولی حتی گاهی دیدن بعضی آدما می تونه این احساس باشه. خیلی بچه تر که بودم می شد گفت اولین آرزوم این بود که ردیف اول کنسرت یانی باشم و باهاش ، با اون صدای دل نشین و دستان توانگر ، حرف بزنم. بعدا که دیدم یانی احتمال دارد هر جا حتی هند  برود اما ایران مهد تمدن نیاید کم کم ایرانی تر فکر کردم (منظورم محدود تر بود) دیدن همایون شجریان ، ایمان وزیری ، امید نعمتی ... هر کدام بخشی از این هیجانات بچه گانه بود و امروز یادم آمد هنوز هم می شود آدمهایی را دوست داشت و منتظر دیدارشان بود. مثلا علی قمصری. مثلا... اصلا تاحالا شده تو هم گاهی به خودت هدیه های کوچکِ این چنینی بدهی؟!!! به نظر من یلدا شبی است برای فکر کردن به آرزوها. فکر کن. بلند و کوچک!

شرار انگیز و طوفانی ، هوایی در من افتاده است

که همچون حلقه ی آتش ، در این گرداب می گردم

بر آر ای بذر پنهانی ، سر از خواب زمستانی

که از هر ذره ی دل ، آفتابی بر تو گستردم

سبز خواهم شد ... روزی

هر سال  با اولین سوز زمستانی بدجور دلم هوای ظهیر الدوله را می کند و این اتفاق هر سال و هر سال می افتد. حسرت بوییدن خاک صبا ، صدای ان پیرزنی که از داستان آدمایی که انجا خاکند می گوید و از زندگی خودش انجا و جوانایی که وقت بی وقت تمنای آرامگه فروغ را دارند. همان فروغی که می گفت :


دستهایم را در باغچه می کارم

 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت...

و درویش خانی که تنها خلوتگه شاگردهایش شده. شبِ زهیرالدوله با زمستان ، و صدا ها و پارچه های گره خورده به درختانش... بهار ، معیری ، محجوبی ، یا حقی ، خالقی ،درویش خان ، درویش خان ، درویش خان . و حتی چقدر دلم برای آن پیرزن تنگ شده. آیا امسال هم هست... وای چقدر دلم می خواست برای پنج دقیقه هم شده کسی شب این خیابان شیب دار ظهیر را به من هدیه می کرد...

 چه دلگیر بود این جمله بر مزار محجوبی : با ما بودی بی ما رفتی  ....    چون بوی گل به کجا رفتی

 

و این منم...

             زنی تنها

             در آستانه ی فصلی سرد...

(فروغ فرخزاد)

 

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

الکی


درست وقتی حوصله نداری شادی های الکی شروع می شه...

به قول نامجو: برو بیرون هوات عوض شه... یک هوای الکی...

lonely

می دانی؟؛

نه من برای تو ام
نه تو برای منی
نه من برای هیچ کس
نه تو برای هیچ کس
نه هیچ کس برای هیچ کس!

هیچ کس برای هیچ کس نیست!

دنیا را به افتخار کسانی خلق کرده اند
که هیچ انتظار عاشقانه ای از دنیا ندارند

دنیا برای من و تو نیست جانم؛

حتی اگر تمام کافه های شهر
مرا یاد خاطراتِ گم شده ام با تو بیاندازند!

خمار خواب شکسته

یه وقتایی دلت می خواد ذوب بشی و یه جوری ، حل بشی روی زمینی که روش وایسادی . یا که نه ، یه آدم برفی باشی که روی زمین لیز می خوره و کسی بودن رنگ پریده اش رو نمی بینه. گاهی حتی دلت می خواد توی خیابون بلند ولیعصر وایسی و سوپرانو بخونی یا که شاید کسی چنان بلند در گوشت جیغ بزند که روی زمین میخکوب شوی. شاید هم دلت بخواهد در همین خیابان بلند صدای شیهه ی ترمز ماشینی درست جلوی پای تو ، تو را به هستی پونز بزند. نمی دانم شاید گاهی دلت ، به اندازه ی دلت از صدایت بی قرار باشد . شاید دلت به اندازه ی نگاهت از رویاهایت سیر باشد...

پ.ن 1: من امشب دوبار ...خود به چشم خویشتن دیدم کارام جانم می رود...

پ.ن 2:کاش ساعت 12 شب بود و آن خیابان بلند و یک نور بالای سر لبو فروشی که بخار لبوهایش تنهایی را شفاف می کرد. آنوقت به آن غریبه فرصت داشتم تا بگویم امشب به من سخت تر از یک شب گذشت. بگویم که امشب یک جسارتی به خرج دادم که نمی دانم چرا ... و تنها گذشت و من ماندم و یک خیابان و بخار لبو ها!

اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود

مشتی از خاطرات مردن

هر چی بزرگ تر می شی قانون های بیشتری تو زندگیت نقض می شند . مثلا دیگه هر وقت به کسی فکر کنی قرار نیست اونم  به تو فکر کنه یا اینکه خواستن همیشه شدن و توانستن نیست  یا اینکه تو مسئول زندگیت نیستی و حداقل دو سوم زندگیت با خط و مشی خانواده ات رقم خورده ... خلاصه قانون های زیادی هست که روزی باور و امید تو بودند و با بزرگ شدن می فهمی نخیر از این خبرام نبوده و بی خودی داشتی دست و پا می زدی . حتی کم کم یه جمله معروف ِ" بیرون ز تو نیست هر آنچه در عالم هست... از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی" برات تبدیل می شه به  یه فحش سنگین که سعی در سر کار گذاشتن تو داره .یواش یواش یه باور نو شکفته در وجودت جوانه هاشو محکم می کنه که " ای هیچ ، برای هیچ ، بر هیچ مپیچ". خلاصه سر و ته زندگیرو بزنی همینه که اگه بخواد می شه و اگه نخواد هم نمی شه.

نمی دونم قبلا چند در صد تو دنیای آدم بزرگا در رفت و آمد بودم ولی توی این چند ماه... توی این چند ماه احساس که نه ، ایمان پیدا کردم که ناگهان تا ته خط بزرگسالی رفتم . تا اونجایی که اگه مادرم دردی جسمی رو تحمل می کرد اولین نقش ذهن من این بود که تو  هم طبق قانون ژنتیک مبتلا خواهی شد و نقش خودم را در آینده ی تمام انسانهای بسیار پیرتر از خودم تصور می کردم. تا انتهای خط رفتن اینقدر کار نادرستی بود که شب خواب سعدی را دیدم ( بله سعدی شاعر که عمرا به خواب شما بیاید ، فقط سر به دیوانه ها می زند). تا صبح حرف زدیم و حرف و شعر و غزل و صبح همان روز گربه ی مرده ای را دیدم و ظهرش پروانه ای را و شب موشی را... اینها به هم هیچ ربطی نداشت ولی دقیقا امروز بعد از دیدن آخرین موشی که سلانه با چشمهای پر از کینه اش به آدمها نگاه می کرد و به جوی می رفت فهمیدم در این شهر رویای انتقامی طاعونی پرسه می زند. طاعونی که در خواب و بیداری به انسان هجوم می آورد و تاوان تمام این دنیای کثافت را خواهد پرداخت. و بعد شب همین امروز ماجرای بمب فسفری را می شنوم ... ناگهان حس می کنم خدا نیست! کجاست؟ ؟! چه طور می شود به کسی عقل و اختیاری را داد که با اشاره ی آن چند نسل نابود شوند و باز گفت این دنیا سرای امتحان است!!! اینجا در این خراب شده چه خبر است؟

این روزها حوصله خودم را هم ندانم. سراغم را نگیرید لطفا. چگونه می توان خدایی کرد و شاهد ویرانی نسل ها یی بود که خودت می گویی در ازل پیمان داده اند. تا دیروز برای رهایی از تمامی این مردگانی که دیدم ، قانونهایی که نقض شدند از تو معجزه خواستم  ولی امشب بیش از معجزه می خواهم. بگو دقیقا کجای جهان ، روی کدام کشور، پشت کدام آدم ایستاده ای؟ از من چیز زیادی نمانده. مشتی انکار و نقض باور. از جهانت هم خبری نیست. مشتی خاک و خون و کینه. کاش می  شد یک بار بلند بگویی: "چراغ ها را من خاموش می کنم! "

هنر نسخه دوم جهان واقعی نیست... از آن کثافت همان  یکی کافیست...(ویرجینیا وولف)

چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی

اگه به يه آدم بزرگ بگي يه خونه ديدم كه جلوي پنجره هاش پر بود از گلهاي بنفشه و تو حياطش يه حوض كوچك و يه فواره داشت و پروانه ها از اين گل رو اون گل مي نشستند و صداي پرنده ها به گوش مي رسيد،  براش قابل درك نيست كه شما از چه خونه اي حرف مي زنيد ولي اگر بهش بگين يه خونه ديدم كه دو ميليارد و نهصد ميليون تومن قيمتش بود فورا ميگن: " عجب خونه اي" ........آدم بزرگا اينجورين ديگه،‌ فقط عدد و قيمت سرشون ميشه
اگه بهشون بگي  به تازگي با يه دختري دوست شدم  كه از صداي آبشار خوشش مياد و تن صداش آدم رو ياد موسيقي باد و رود مي اندازه و از نقاشي خوشش مياد و موسيقي آروم گوش مي كنه ،‌ با بي تفاوتي شونه هاشون رو بالا مي اندازند ولي اگه بگي يه دوست جديد پيدا كردم كه بيست و چهار سالشه و قدش يك و  هفتاد و دو و شصت و سه كيلو وزنشه و حقوقش ماهي هفت ميليونه و دو تا ماشين داره،‌ بي درنگ  ميگه: " واااااااااااااااااي عجب تيكه اي گيرت اومده" ........ آدم بزرگا اينطوريند ديگه . همه چيز رو با قيمت و عدد و رقم مي شناسند و درك مي كنند
برا همين همش بايد همه چيز رو براشون توضيح بدي،‌ كه اين از حوصله بچه ها خارجِه! برا همين گاهي مجبور ميشيم به زبون خودشون باهاشون حرف بزنيم
 
.با اندكي تغيير در واژگان برگرفته از كتاب " شازده كوچولو" اثر آنتوان دو سنت اگزوپري
 
ت.ن: حالم از دنیا اینقدر بده که آرزوی یک طاعونِ شهری دارم... خیلی بد