یلدایی!
شرار انگیز و طوفانی ، هوایی در من افتاده است
که همچون حلقه ی آتش ، در این گرداب می گردم
بر آر ای بذر پنهانی ، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره ی دل ، آفتابی بر تو گستردم
شرار انگیز و طوفانی ، هوایی در من افتاده است
که همچون حلقه ی آتش ، در این گرداب می گردم
بر آر ای بذر پنهانی ، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره ی دل ، آفتابی بر تو گستردم
هر سال با اولین سوز زمستانی بدجور دلم هوای ظهیر الدوله را می کند و این اتفاق هر سال و هر سال می افتد. حسرت بوییدن خاک صبا ، صدای ان پیرزنی که از داستان آدمایی که انجا خاکند می گوید و از زندگی خودش انجا و جوانایی که وقت بی وقت تمنای آرامگه فروغ را دارند. همان فروغی که می گفت :
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت...
و درویش خانی که تنها خلوتگه شاگردهایش شده. شبِ زهیرالدوله با زمستان ، و صدا ها و پارچه های گره خورده به درختانش... بهار ، معیری ، محجوبی ، یا حقی ، خالقی ،درویش خان ، درویش خان ، درویش خان . و حتی چقدر دلم برای آن پیرزن تنگ شده. آیا امسال هم هست... وای چقدر دلم می خواست برای پنج دقیقه هم شده کسی شب این خیابان شیب دار ظهیر را به من هدیه می کرد...
چه دلگیر بود این جمله بر مزار محجوبی : با ما بودی بی ما رفتی .... چون بوی گل به کجا رفتی
و این منم...
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد...
(فروغ فرخزاد)
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
درست وقتی حوصله نداری شادی های الکی شروع می شه...
به قول نامجو: برو بیرون هوات عوض شه... یک هوای الکی...
یه وقتایی دلت می خواد ذوب بشی و یه جوری ، حل بشی روی زمینی که روش وایسادی . یا که نه ، یه آدم برفی باشی که روی زمین لیز می خوره و کسی بودن رنگ پریده اش رو نمی بینه. گاهی حتی دلت می خواد توی خیابون بلند ولیعصر وایسی و سوپرانو بخونی یا که شاید کسی چنان بلند در گوشت جیغ بزند که روی زمین میخکوب شوی. شاید هم دلت بخواهد در همین خیابان بلند صدای شیهه ی ترمز ماشینی درست جلوی پای تو ، تو را به هستی پونز بزند. نمی دانم شاید گاهی دلت ، به اندازه ی دلت از صدایت بی قرار باشد . شاید دلت به اندازه ی نگاهت از رویاهایت سیر باشد...
پ.ن 1: من امشب دوبار ...خود به چشم خویشتن دیدم کارام جانم می رود...
پ.ن 2:کاش ساعت 12 شب بود و آن خیابان بلند و یک نور بالای سر لبو فروشی که بخار لبوهایش تنهایی را شفاف می کرد. آنوقت به آن غریبه فرصت داشتم تا بگویم امشب به من سخت تر از یک شب گذشت. بگویم که امشب یک جسارتی به خرج دادم که نمی دانم چرا ... و تنها گذشت و من ماندم و یک خیابان و بخار لبو ها!
هر چی بزرگ تر می شی قانون های بیشتری تو زندگیت نقض می شند . مثلا دیگه هر وقت به کسی فکر کنی قرار نیست اونم به تو فکر کنه یا اینکه خواستن همیشه شدن و توانستن نیست یا اینکه تو مسئول زندگیت نیستی و حداقل دو سوم زندگیت با خط و مشی خانواده ات رقم خورده ... خلاصه قانون های زیادی هست که روزی باور و امید تو بودند و با بزرگ شدن می فهمی نخیر از این خبرام نبوده و بی خودی داشتی دست و پا می زدی . حتی کم کم یه جمله معروف ِ" بیرون ز تو نیست هر آنچه در عالم هست... از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی" برات تبدیل می شه به یه فحش سنگین که سعی در سر کار گذاشتن تو داره .یواش یواش یه باور نو شکفته در وجودت جوانه هاشو محکم می کنه که " ای هیچ ، برای هیچ ، بر هیچ مپیچ". خلاصه سر و ته زندگیرو بزنی همینه که اگه بخواد می شه و اگه نخواد هم نمی شه.
نمی دونم قبلا چند در صد تو دنیای آدم بزرگا در رفت و آمد بودم ولی توی این چند ماه... توی این چند ماه احساس که نه ، ایمان پیدا کردم که ناگهان تا ته خط بزرگسالی رفتم . تا اونجایی که اگه مادرم دردی جسمی رو تحمل می کرد اولین نقش ذهن من این بود که تو هم طبق قانون ژنتیک مبتلا خواهی شد و نقش خودم را در آینده ی تمام انسانهای بسیار پیرتر از خودم تصور می کردم. تا انتهای خط رفتن اینقدر کار نادرستی بود که شب خواب سعدی را دیدم ( بله سعدی شاعر که عمرا به خواب شما بیاید ، فقط سر به دیوانه ها می زند). تا صبح حرف زدیم و حرف و شعر و غزل و صبح همان روز گربه ی مرده ای را دیدم و ظهرش پروانه ای را و شب موشی را... اینها به هم هیچ ربطی نداشت ولی دقیقا امروز بعد از دیدن آخرین موشی که سلانه با چشمهای پر از کینه اش به آدمها نگاه می کرد و به جوی می رفت فهمیدم در این شهر رویای انتقامی طاعونی پرسه می زند. طاعونی که در خواب و بیداری به انسان هجوم می آورد و تاوان تمام این دنیای کثافت را خواهد پرداخت. و بعد شب همین امروز ماجرای بمب فسفری را می شنوم ... ناگهان حس می کنم خدا نیست! کجاست؟ ؟! چه طور می شود به کسی عقل و اختیاری را داد که با اشاره ی آن چند نسل نابود شوند و باز گفت این دنیا سرای امتحان است!!! اینجا در این خراب شده چه خبر است؟
این روزها حوصله خودم را هم ندانم. سراغم را نگیرید لطفا. چگونه می توان خدایی کرد و شاهد ویرانی نسل ها یی بود که خودت می گویی در ازل پیمان داده اند. تا دیروز برای رهایی از تمامی این مردگانی که دیدم ، قانونهایی که نقض شدند از تو معجزه خواستم ولی امشب بیش از معجزه می خواهم. بگو دقیقا کجای جهان ، روی کدام کشور، پشت کدام آدم ایستاده ای؟ از من چیز زیادی نمانده. مشتی انکار و نقض باور. از جهانت هم خبری نیست. مشتی خاک و خون و کینه. کاش می شد یک بار بلند بگویی: "چراغ ها را من خاموش می کنم! "
هنر نسخه دوم جهان واقعی نیست... از آن کثافت همان یکی کافیست...(ویرجینیا وولف)