اندر احوالات این روزها باید بگم دارم یواش یواش افسرده می شم...

منو بشنو از دور ، دلم می خواهَدَت ، هر روز با آواز ، دلم می خوانَدَت

می گویَمَت به باد ،  باد  می نالَدَت  ، می ریزمَت به ابر ،  ابر می بارَدَت

می ریزمَت به خاک ، خاک می رویدَت ، می گویَمَت به گل ، گل می بویَدت

 

می شینَمَت به مبل ، می نوشمَت چو چای ،

می گویَمت به شعر ، می خوانمَت ز حفظ....


پ.ن: تقدیم به مخاطب خاص

out of mind

دیشب ، تمام ، تاصبح ، خواب می دیدم در خیابانها قدم می زدیم و من با یک نفر تمام شهر را دوره می کردم. دیشب از آسمان کلی شهاب دزدیدیم. دیشب تاصبح به تمام پارک های آشنا سر زدیم و قایمکی ردیف آخر تئاترها می نشستیم و بلیط نمی دادیم و آخرین صحنه من روی سن می رفتم و یکی از شعر هایم را می خواندم و او مرا تشویق می کرد. دیشب تا صبح طول کشید و آخر سر او روی نیمکتی ماند تا درس بخواند و من ...

دیشب را که مرور می کنم دلم برای شهاب های خیالم تنگ می شود و می پرسم آن دیوانه از کجا آمده بود؟ به این فکر می کنم که من که هر شب همینم. او چقدر دیوانه بود که تا

صبح ... دیشب ، تمام ، تاصبح ، خواب می دیدم در خیابانها قدم می زدیم و من با یک نفر تمام شهر را دوره می کردم...

پرنده فقط یک پرنده بود (تولدی دیگر)

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود

میعاد در لجن  

رقصيد

پر زد، رميد
از لب انگشت او پريد
‌‌[سكه]
گفتم: خط
پروانه مسين
پرواز كرد
چرخيد، چرخيد
پرپرزنان چكيد؛ كف جوی پرلجن
تابيد، سوخت فضا را نگاه ها
برهم رسيد
درهم خزيد
در سينه عشق های سوخته فرياد می كشيد:
ــ ای ياس، ای اميد!
آسيمه سر به سوی «سكه» تاختيم
از مرز هست و نيست تا جوی پرلجن
با هم شتافتيم
آنگه نگاه را به تن سكه بافتيم.
پروانه مسين
آيينه وار! برپا نشسته بود در پهنه لجن!
و هر دو روی آن خط بود
خطی به سوی پوچ، خطی به مرز هيچ
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شيار لبانش مكيد گفت:
ــ پس...نقش شير؟
روييد اشك
خاموش گشت، خاموش
گفتم:
ــ كنام شير لجن زار نيست، نيست!
خط است و خال
گذرگاه كرم ها
اينجا نه كشتگاه عشق و غرور است
ميعادگاه زشتی و پستی ست.
از هم گريختيم
بر خط سرنوشت
خونابه ريختيم.

(نصرت رحمانی)

فاخته...

کاش می دونستی چه قدر دلگیره که 11 ماه دیگه برای دیدن یکی صبر کنی ...

خیلی دلگیره. این دفعه از ته دلم خواستم که زود ببینمت و کاش این بار فارغ از هر چیزی باشم...

یک لیوان چای داغ

مست بنویس

     هشیار ویرایش کن


I am a  Blind Page

the fish

با اینکه با یه دید بدی رفتم ، با اینکه از کارای صابر ابر و پسیانی خسته بودم ، با اینکه فکر می کردم همش تکراره ؛ اما نبود ، واقعا ارزش داشت. تئاتر هملت و به هرکسی که اهل تراژدی ِ زندگیه پیشنهاد می کنم.
دیالوگ های دوست داشتنی ِ من:
-    خم شو ، چهاردست و پا . اونوقت می تونی لکه هارو ببنی. .. بیا بگیر پاکشون کن. محکم بکش...می دونی این لکه ها هیچ وقت پاک نمی شند. ما فقط فکر می کنیم که پاک شدند. اونا فقط کوچیکتر می شن و می رند لای درزها تا ما نبینیمشون وگرنه اگر خم شی می تونی اونا رو ببینی. محکم بمال. نذار خودشونو لای درزها قایم کنند. ...اونارو درست وقتی می بینیم که یه چیزی رو گم کنیم که خم شیم و دنبال گم شدمون بگردیم. اون وقته که می فهمیم اونا هیچ وقت پاک نمی شن...بیا بگیر این دستمال ... محکم بکش...محکم...

-    وقتی مادرم مُرد هر کسی هر چیزی که دوستش داشت و براش عزیز بود با اون قبر کرد. پدرم اون 40 تا شالی که مادرم براش بافته بود...ملکه 37 شال که مادرم براش بافته بود ... شاهزاده هملت 27 شال  ... ولی مادرم برای من هیچ شالی نبافت. هیچ وقت نگفت چرا...من هیچ چیز عزیزی نداشتم که با اون قبر کنم. هیچی جز خودم. نمی دونم مادرم از دیدن اون 137 شال توی قبرش خوشحال شد یا نه اما می دونم اونا از  چیزی که اذیتشون می کرد رها شدند. من نمی تونستم خودم و با اون تو قبر بذارم. برای همین یه مشت خاک ریختم. ولی از اون روز به بعد مرُدم. شاید وقتی من بمیرم حتی همون خاک رو هم کسی روی من نریزه...

-    می دونی هملت یه چیزی هست که باید بهت بگم. توی سرزمین من سخت ترین چیز زن بودنه.خوش به حالت که زن نیستی. البته من گاهی نفرینت می کردم که زن باشی. نه هیچی نگو .فقط گوش کن. خیلی سخته که هم ملکه باشی و هم زن باشی. هم مادر باشی و هم ملکه باشی. من اشتباه می کردم. فکر می کردم میشه هم زن بود هم ملکه. اما حالا امروز می بینم هیچ کدومشون نیستم. کاش هیچ وقت ملکه نبودم. کاش فقط زن بودم.

-    هملت از من خداحافظی نکرد اُفِلیا
-    شاید عجله داشت که بره
-    اینجا همه عجله دارن که برن اُ فِلیا. تو هم عجله داری ؟
-    آره
-    برای چه کاری
-    دارم آماده می شم برای مُردن
-    می خوای بمیری؟
-    آره
-    چرا؟ از پیری می ترسی؟
-    نه از پیری. نمی خوام زیاد زندگی کنم. نمی خوام مثل تو و مادرم باشم...


-    من هیچ وقت سوال نمی پرسیدم. من همیشه جواب می دادم. فقط یه بار نتونستم جواب بدم. وقتی هملت بالای سرم آروم گفت چرا اُفلیا؟ چرا؟ ... چون من مرده بودم.


هر دم از این باغ بری می رسد. یه تئوری هست که می گه یا هیچ جا برای تو کار نیست یا یه دفعه چند جا بهت پیشنهاد کار می دن. اونم کی؟ وقتی که یه ماه دیگه کنکور داری و اصلا وقت نداری.اصولا وقتی وقت نداری همیشه هزار تا اتفاق می افته. این موقع هاست که باید اون واژه ی خارجی رو.... به کار برد

شراب خواستم و عمرِ من شرنگ ریخت به کام من
فریبکارِ دغل پیشه ، بهانه اش نشنیدن بود