مدتهاست که با خودم گلاویزم که زیاد ننویسم و
کمرنگ باشم. اصلا نظر ندهم و بیشتر بخوانم و بشنوم. حتا چند بار فکرش را کردم که
در اینجا را تخته کنم و از نو شروع کنم به چرند و پرند گفتن . اما آدم هر چه هم سر
سخت باشد هر چه هم سعی کند با خودش در آویزد همیشه نقطه ای هست که تو را دور می
زند و مثل آینه خودت را به رخت می کشاند و یادت می دهد انطور که تو می خواهی همیشه
نخواهد شد . امروز که می نویسم به نیت نوشتن طولانی آغاز کردم اما ضعف بدنی که
دارم نمی دانم تا کی مجالم دهد. سرمای سختی خوردم و به شدت از آن خوشحالم چون از
یک هفته پیش دلم می خواست مهمانی امروز را غایب باشم و امروز که تنها ماندم حس می
کنم یک روز از زندگیم را در شرط بندی برده ام. حس خوبی دارم و دردی را که در سرم
نبض می زند با جان می خرم. این روز ها لای کتابهایم گم شده ام. فلسفه ، حکمت ،
تاریخ ، هنر ، داستان .... این روزها هر کس در مترو با من حرف میزند فقط نگاهش می
کنم. یادم می آید چند روز پیش کتابی می خواندم . خانومی کنارم نشست و گفت رمان
است؟ من هم اول کمی نگاهش کردم و گفتم تقریبا. پرسید یعنی چی تقریبا ؟ خواستم
بگویم یعنی نیست ودر مورد حیات جاودانه است و حالات روحانی .... گفتم یعنی آره هست. قضیه را ول نمی کرد . گفت در
مورد چی؟ و من با سردی کتاب را بستم. جلدش را نشانش دادم که بخواند و ادامه دادم
کتاب است دیگر! خانوم نگاهی به من و بغل دستی من کرد و فکر کنم چیزهای نامربوطی در
دلش به من گفت و ایستگاه بعد پیاده شد. اصلا نمی دانم مردم چرا اینقدر فضولند. خوب
اگر کتاب خواندنی نبود که من وسط این همه شلوغی نمی خواندمش . تو هم اگر کتاب خوان
بودی که وسط این همه جمع رنگ بزکت نمی درخشید. قبلا ها این طور نبودم. کیف می کردم
با یکی تقسیم شوم ولی حالا... اصلا نمی دانم چم شده. سر ناسازگاری دارم. قبلا ها
زیاد با ذهنم بازی می کردم . مثلا در همین مترو ها می نشتم و صورت ادمها را نگاه
می کردم و به مشکلات و افکارشان فکر می کردم و از این کار به شدت لذت می بردم ولی
حالا همیشه دلم می خواهد کسی را نبینم و اگر کسی صدایی نامتعارف و جدا از جمع
درآورد و برگردم و تماشایش کنم ،خودم را به شدت توبیخ می کنم که چرا واکنش به هر
چیزی نشان می دهی و در اکثر موارد سرم به زیر یا هواست و سعی می کنم از تماس چشمها
خودداری کنم. یک بار در دلم گفتم هر کس مرا ببیند می گوید وای چه دختر نجیب و سر
به زیری . خواستم از همین تریبون رفع ابهام کنم که قضیه نجابت حاشیه است و الان موود
فرار و نفرت از آدمها پر معنا تر است. اصلا افتاده ام روی دور هذیان . تو هم بیا و
کمی با من لج کن.
دوستی دارم به اسم مرضیه. از دوستان
دبیرستانم هست . در سال یکی دوبار با هم
تلفنی حرف می زنیم و شاید یک بار هم بیرون برویم. دبیرستان که بودیم به هم خواهر
می گفتیم. شیطنتی نمانده بود که ما در حد سن خودمان نکرده باشیم و جالب این بود
صبح ها سر کلاس حسابان و فیزیک می نشتیم و از دست گل هامان می گفتیم و هِر هِر به
ریش تمام آدمها و درس و کتاب می خندیدیم . خلاصه با هم هزار بار تا لب پرتگاه
رفتیم و جان سالم به در بردیم. آن موقع ها نمی دانستم من شیطان ترم یا او. اما
عموما چون درسم بهتر بود اسم او قبل از من برده می شد . اما این روزها می دانم که
دیگر من اصلا در لیست نیستم . یعنی می دانی آنقدر مرضیه شیطنت می کند و من آنقدر
آرام شدم که امروز بهش می گفتم خوب است آدم دوستانی هم داشته باشد که 362 درجه با
خودش فرق داشته باشند. مرضیه می گفت از روحیاتت با دوستانم حرف زدم. همه می گفتن
مطمئنی سی سالش نیست؟ اصلا شبیه جوانها نیست . بعد نگرانم شده بود و زنگ زده بود
خانه و می گفت مونا نکند چیزی شده که اینطور تارک دنیا شده ای. می خواهی دستت را
بگذارم در دست فلانی و فلانی و فلانی. در
پرانتز بگویم که مرضیه آژانس دوست یابی هم دارد. از هر مدلش به وفور . باورش نمی
شد که من با تنهایی ام بیش از هر حضوری کیف می کنم. شهناز هم که هست . البته این
را جرأت نداشتم بگویم چون فورا از لای کِیس هایش یک روانپزشک بیرون می کشید و ما
می ماندیم و به قول شاعر پخته یکی و خام دو ...
القصه این که بیماری خود آزاریم هم عود کرده .
این اواخر تو اسمش را گذاشته بودی سادیسم. می گفتی با سکوتت بیشتر آدم را آزار می دهی
تا با حرفهایت ... آنقدر می نویسم که درد از پنجه هایم به ساعد برسد و آنقدر می
زنم تا یک لایه پوست سر انگشتم بپرد . اصلا کیف می کنم با ریاضت . و همه اش و همه
اش و همه اش به خاطر این فکر لعنتی است . که تا آخر تابستان وقت داری و
مِهـــــــــــــر که شود باز همان بوی گس و تند دانشگاه و طعم تلخ آینده و تویی که
همیشه دیر می کنی . حالا که فکر می کنم می بینم باید از کیسه مرضیه یک تاس بیرون
بکشم. شاید این بار از پرتگاه افتادم و...
افتادم .
پ . نِ بی ربط: خواستم بگویم از دو چیز خیلی
راضیم. اول انتخابات دوم اینترنت .