تار

تنه سالخورده ی صنوبرها
دارکوب ها هم زخمه می زنند
بر تار زندگی

تنه سالخورده ی صنوبرها
دارکوب ها هم زخمه می زنند
بر تار زندگی

سرکش تر از این هم بود در نگاهت روبه رو؟!
هزار نه و آری در مخیله
هزار هراس و توهم در انزوا
بوی عود و رنگ و خط های بی هدف
به چنان سرخوشی می زنم قلم
تو نگاری و من چارچوب درت
هوس خنده ی آخرت در سرم
در سبز خیال دلت باز شده
گرده های قلم پرتاب شده
رو به سوی آخرین رفتنت
منم و رنگ و ماتی و درگهت
می دانم هزاران نفر را پیچانده ای
این بار
حواست اینجا باشد
این یکی را گوش کن
اول فکر کن
بعد جواب بده
نیت می کنم به نام او
به نام فراموش کردنش
به نام راهی برای فراموش کردنش
یوسف گم گشته باز آید به کنعان
حافظا
همین تو مرا اُسگل نکرده بودی
که کردی
وقتی تو هستی و همه نیستن
وقتی میگی دیرت شده و باز
دم در می ایستی و میگی ، هستم
حال خوبی دارم وقتی یادت می ره امروز چه روزیه
وقتی یادت میره زندگی مهمه
وقتی یادت می ره از همه چی خواب موندی
حال خوبی دارم که کولی قصه هاتم
که به دیدنت محتاجم
پ.ن: قد و داشتی؟!
فرشته شو و بالهایت را بر روی این تاب بی تاب مأوا کن
فرشته شو و دمی نوای خانه کن
موسیقی باد شو در چشمانم
و سکوت خستگی این روزها
دیر پایانی است ، سازش سرد شده ی خیال.
من تمام راههای راست و چپ شده را نموده ام
و خط های کج خیالم را مثل تیغی ستبر سر داده ام
فرشته وار ، رشته ی کلامم را بدزد
بگذار کم بیاورم. تقلا کنم. واژه بدزدم. بگذاز بالا بیاورم... تمام این روزهای انتظار را... تمام این رنگ و شعری که بیهوده بلعیدم
نوایم شو. سکوتم شو
تا محو شوم در هر آنچه مرا از من دزدید
تابوت خیالم ، موسیقی حزن می خواهد
فرشته شو ، ای دیر امده
چگونه توانستم فواره های نیاز بودنت را در دم ، سرکوب کنم
چگونه توانستم به استطاعت لبخندم ، تو را از خود دریغ بدارم
چگونه شد ، چگونه بود که فراموش کردی این دِیر ِ بی سامان شب دزد دارد
کویر دارد ، خیال دارد، ماه دارد...
و تمنایی پوچ
چگونه در این همه فریاد که با اغراق از سکوت دعوت می کرد
نیافتی واژه ی تنهایی را!
چگونه نبودی وقتی چشمانت برای نوشتن وام داده بود
چگونه توانستی در جهان گم شوی
وقتی من... انتظار را در برگ ها و قاصدک ها نقاشی می کردم
چگونه توانستی به تنهایی این نت را برای تابوت خیالم گلچین کنی
تبلور سایه ؛
من پر از واژه های منجمد شده ام
و پر از خستگی پیمودن
وخیالی که فراموش کردم
و تو را، دیگر هرگز ، نمی توانم حتی در رویاهایم بیابم
باور کردم. صداقت نبودنت را.
سپاس!
همانگونه که من لای این نوشته ها گم شدم
تو هم لای سرمشق های دلم رنگ باختی
این جهان در ابعاد ما نبود.
حجم باد می خواست و دل بارانی
نیست
و نیستی
و نخواهم بود
باور کردم، صداقتِ دروغِ آمدنت را...
ترنج نویس: این نوشته ساده ترین اعترافی بود که می تونستم بکنم. بی آلایش. از ته دل. با یک مخاطب خاص. در اوج استیصال


گاهی وقتی برمی گردی می بینی با این همه که دویدی اما اینو نمی خواستی. اونی که هستی نمی خواستی باشی.نفرین به این زندگی. اااااااااااااااااااااه
4سال قبل. آره ... همون روزای لعنتی ... یه غلطی کردم. یه گهی خوردم. حالا مزه اشو میفهمم.دروغ چرا آقا؟ من از همتون بدم میاد به خدا به زور می گم عزیزم. تف !
اه. کاش یکی دهن این مغز منو ببنده. چند روزی میشه داره خون بالا میاره.