گاهی فکر میکنم تمام فعلای نفی زیبان. نکن ، نرو، نبین، نخواه ، نشنو... چه می دونم هر چی که دوست داری و نمی شه. اصلا خود قضیه ی شدن . نمی شه . کلا همه چی با یه روند کند سقوط می کنه.

امروز در جمعی بودم که مسابقه ای مطرح شد با این عنوان که شیطان چه زمانی به انسان نزدیک می شه؟ جالب بود که عده ای پاسخ داده بودند در زمان شادی!

در قبال این  همه نفی و انحطاط، در معارضه با همه ی این جامه های دریده شده چه کسی در این جامعه ی به ظاهر اسلامی مسئوله ؟!

به نظرم زیبا ترین فعل نفی ، نفهمیدنه. ندونستنه. لاقل نمی خوای  که ببینی که بشنوی که شاد باشی که زندگی کنی که تجربه کنی. تو ذهنم پر از دایره های قرمزه. نگاه های درنده.

چه قدر دلم می خواست دیگه این واژه های تکراری رو نشنوم . این تفکیک ها. خانوما... آقایون... برا مردا... برا زنها... عفت زنان  ، آزادی مردان ، غیرت مردان ، حجاب زنان، دیگه خسته ام . اصلا این پارک بانوان چه صیغه اییه؟ چرا باید مدل شادی کردنمون متفاوت باشه؟ چرا من نمی تونم داد بکشمو بخندم. چرا اون راحت تو خیابون سوت می زنه؟ چرا من مجرم گناه تو ام و تو سرخورده ی زیبایی من؟ چرا نمی تونیم اونی که می خوایم باشیم؟

کاش یه روز صبح بیدار می شدم و احساس می کردم به یه دنیای جدید قدم گذاشته ام . که چشمها بیمار نیست و حرفها نجویده و جریان دلخواه زندگی...

هنر


هنر نسخه دوم جهان واقعیت نیست از آن کثافت همان یکی کافیست!...ویرجینیا ولف


لحظه ي خاصي در زندگي آدم سر مي رسد و بعد در مي يابي روزهايي را كه همراه مردگان گذرانده اي افزون ترند از آناني كه همراه زندگان .

دست به دهان / پل استر

عطرت ...

که با آن فضا را...


دست از زلف دو تا... نتوان شست

نتوان!

چند قدم ...

نمی دونم چرا دلم می خواد لحظه به لحظه  از احساسم برات بگم. بهم نخند می دونم بودنت یه تجسم قویه اما برای من یه تسکینه. با تو ام ترنج. دلم  می خواد وقتی بر میگردم تا مرور کنم از ابتدا ، احساسم ، تشویشم ، همه رو برام نگه داری. دلم می خواد بگم چه جوری برای آرزو هام دارم قدم بر می دارم. تنها و محکم. چند قدم بیشتر نمونده. ساز که دلبراست و استاد که دارای دستان طناز و مشرب جذاب. می مونه اجازه و الهام و دعا که این چند قدم اخر به تاییدیه هیئت خانواده برسه. دو قدم. باورم  نمیشه! احساس یه ماهیه فایترو دارم که این بار جفتشو پیدا کرده . فقط می ترسه بهش نزدیک شه. من فایتر کوچولو ام و سازم از الان به بعد همسازم.

خدایا این چند شبو به خیر بگذرون . می میرم اگه بازم مانعی ایجاد شه.بسه این همه صبری که کردم.خدایا...

عاشقا خیز کامد بهاران!


بعدا نویس: درست شد...

معرفی می کنم : شهناز (تارم) ...

عشق لرزه

می دونی امشب بعد از مدتها احساس کردم نفس کشیدم. بعد از مدتها به خودم اجازه دادم یه نمایشنامه بخونم. انقدر حساس  هستم که بعد از خوندن هر نمایشنامه ای بغض می کنم و اینقدر شجاع که اعتراف میکنم درست در همین لحظه ها عاشق می شوم. انگار پلنگی می شوم بر دل زمانه . چنگ  ناکوک روزگار را می نوازد...

همیشه دلم می خواست وقتی یه کتابو درست این موقع شب با یه فنجون قهوه ی یخ کرده تموم می کنم، کسی باشه که بتونم تمام افکار و تصوراتی که کتاب  در نهایت بخشندگی به من  سپرده با کسی سهیم کنم. اما ارمغان این لحظه ها تاریکی و مواظبت از بی صدایی است.اما دوستش دارم.همین که هست. همین که اینجا هست. همین که کتابی هست تا به من لحظه ای ایثار تن سوزی بخشد را دوست دارم. و باز پاریس ، پاریس، پاریس. این سرزمین چه دارد که برای نویسنده ها الهام است و برای من حسرت؟!

چگونه در یک چشم به هم زدن احساسات جابه جا می شوند؟ همچون لایه های زمین؟....عشق لرزه....شاهکار ایمانوئل اشمیت

 

ترنج نویس: از سرمستی این روزها که بگدریم ، احساس آدمی رو دارم که از کارش اخراج شده. معلقم!

 

شغل دوم هنر مندان ایرانی!!!

اینقدر این خبر برام جالب بود که بدم نیومد تو وبلاگ بذارم.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

حجم عظیمی از بخارهای متراکم شده

بالای کاغذها

به تو

دهن کجی می کنند

پرتاب شو

نوسان ساز دهنی

انحنای دیوار

سقوط قلم

از نو جوانه بزن

این رود خشکید... چه زود

بگو بگو که نگارت شوم ...


ترنج نویس: از اندیشه های امروز ما:

بلوا شدم گاهی سر بر پا شدم رویت هماره رو به پاییز بود، لیز بود، پا لیز بود، لیز بود

اقالو به بالا بود و هفتت رو به بالا بود و راهت ز من کج بود

عشق تو در قبرم پاییز بود، لیز بود، پا لیز بود، پاییز بود، لیز بود


بعدا نویس: دقت کردی هر وقت آشفته ام بیشتر می نویسم. هذیونه؟! پالیز بود!

لا مصّبا آهسته رو

اين دل که با خود مي بري ، بشکسته است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

زخمي درون سينه ام ، بنشسته است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

زلفي که بادش مي دهي ، آشفته است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

جانم به بوي موي تو ، آغشته است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

چشمم به گرد روي تو ، پروانه است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

طعم لب داغت چنان ، نسکافه است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

پايم کنار پاي تو ، استاده است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

دستم به عطر دست تو ، آکنده است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

عقلي که يادش مي کني ، ديوانه است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

احساس من با منطقم ، بيگانه است ، لا مصّبا آهسته رو . . .

لا مصّبا !

هستم به هستت بسته است ،

آهسته رو ،‌آهسته رو




ترنج نویس: نمی دونم شاعر این شاهکار کیه...اما... لامصبا...

از احوالات این روزهای ما...

کمی آهسته تر زیبا...

یه چیزایی مثل یه سردرگمی محوت می کنه. اینقدر برات تشویش می سازه که ناگهان حس می کنی زیر پات خالی شده و داری غرق می شی توی یه دنیای بزرگ تردید. انتخاب کردن  امسال منو واقعا به این گودال بزرگ هل داد و بدتر از همه این بود که تمام این تصمیم ها رو باید تنهایی می گرفتم و با چشمی که هیچ تجربه ای از هیچ راهی نداشت . یه چیزایی رو هم از دست دادم و یه چیزایی هم تونستم اینقدر براشون بجنگم تا بالاخره نزدیکشون شم. خوندن برای گارشناسی ارشد و کنار گذاشتن  خطاطی و تذهیب یه قسمت این ماجرا بود و حالا کنار گذاشتن خوندن و شروع اندیشیدن به موسیقی یه جای دیگه.

هنوز انگار توی این اعماق عجیب مثل یک ماهی فایتر قرمز ، از بالای تنگ به پایین و از پایین به بالا سر می خورم و رها می شم. حالا که دارم نزدیک می شم می ترسم . اینقدر تنها دارم این قدمها رور بر می دارم که گاهی نگران می شم. نمی دونم چه جوری بگم . دیگه خالی شدم. نه لغتی دارم  نه باوری. آدم گاهی اسیر دله. گاهی عقل. من یه جا این وسطاش . تنها کاری که این روزا دوست دارم انجام بدم اینه که خودمو اینقدر سرگرم کنم که نفهمم این دغدغه ها چی میشه. زمان خیلی کمکم می کنه.

کمی آهسته تر زیبا...

یه زمانی می گفتم کنکور کارشناسی بدم راحت می شم

بعدش گفتم مدرک کارشناسی بگیرم راحت می شم

می خواستم بگم ارشدمو بگیرم راحت می شم

اما مگه این دولت و آقای شریعتی (رئیس دانشگامون) می ذارن

دیگه باید گفت برم گورمو گم کنم از دست اینا راحت شم

این از همش بهتره

دیگه کجای مملکت مونده تفکیک جنسی بشه؟ به بهترین پیشنهاد کمک هزینه ازدواج به سبک ازدواج دانشجویی می دیم!



ترنج نویس: به یاد فیلم شبهای روشن:

از آدمای بزرگ مجسمه ساختیمو دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودشو مردم نرده بکشه...من این حرفا رو باور کردم


بعدا نویس:خط خطی ام!


مارکس شلر می گوید:
اگر انسان امروز خدا را نپرستد قطعا باید بت هایی را بپرستد چرا که پرستش فطری است. و این روزها بت شهوت ، قدرت،مدرنیته ، هنر و ... از خدا پر رنگ ترند!