گاهی فکر میکنم تمام فعلای نفی زیبان. نکن ، نرو، نبین، نخواه ، نشنو... چه می دونم هر چی که دوست داری و نمی شه. اصلا خود قضیه ی شدن . نمی شه . کلا همه چی با یه روند کند سقوط می کنه.
امروز در جمعی بودم که مسابقه ای مطرح شد با این عنوان که شیطان چه زمانی به انسان نزدیک می شه؟ جالب بود که عده ای پاسخ داده بودند در زمان شادی!
در قبال این همه نفی و انحطاط، در معارضه با همه ی این جامه های دریده شده چه کسی در این جامعه ی به ظاهر اسلامی مسئوله ؟!
به نظرم زیبا ترین فعل نفی ، نفهمیدنه. ندونستنه. لاقل نمی خوای که ببینی که بشنوی که شاد باشی که زندگی کنی که تجربه کنی. تو ذهنم پر از دایره های قرمزه. نگاه های درنده.
چه قدر دلم می خواست دیگه این واژه های تکراری رو نشنوم . این تفکیک ها. خانوما... آقایون... برا مردا... برا زنها... عفت زنان ، آزادی مردان ، غیرت مردان ، حجاب زنان، دیگه خسته ام . اصلا این پارک بانوان چه صیغه اییه؟ چرا باید مدل شادی کردنمون متفاوت باشه؟ چرا من نمی تونم داد بکشمو بخندم. چرا اون راحت تو خیابون سوت می زنه؟ چرا من مجرم گناه تو ام و تو سرخورده ی زیبایی من؟ چرا نمی تونیم اونی که می خوایم باشیم؟
کاش یه روز صبح بیدار می شدم و احساس می کردم به یه دنیای جدید قدم گذاشته ام . که چشمها بیمار نیست و حرفها نجویده و جریان دلخواه زندگی...
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند