می گن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی... بمونه این غزلم واسه افطارت
منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن...تموم واژه هارو تو ذهنت دغدغه کن
می گن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی... بمونه این غزلم واسه افطارت
منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن...تموم واژه هارو تو ذهنت دغدغه کن
از حادثه که بازمی گشتم
دستانم بوی باران گرفته بود
کتاب قصه ام را زیر بالشم پنهان کردم
...
از حادثه که باز می گشتم
نامم در سرتاسر شهر پیچیده بود
...
من ... بازیگر نمایشنامه تو هستم
و تو... آن شاهزاده نمایشی
که ملکه قصه ها را می بوسی
و من از دور تو را نظاره می کنم...
ت.ن: هر کجا روی وصله ی منی...ساغر وفا از چه بشکنی...
یه هفته است کارم این شده که به خودم بگم آره بعدش بگم نه! یه هفته است کارم اینه که یه بطری آب بذارم کنارم هی آب بخورم و برنامه بریزم. دورم پرشده از برگه هایی که مدام روی دقیقه های روز تمرکز دارند. و با کلی کلنجار ، بالاخره امروز گفتم آره. و باز این پیشنهاد کاری رو هم پذیرفتم در عین اینکه به شدت نگرانم.
فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که نفس می گیره این زندگی... نفس می گیره
امیدوارم بتونم از عهده ی این روزا بر بیام. آدمیزاد هم موجودیه ها. پر از نبض . تنش. خواسته... عجبااااا و البته آرزو!
گریه نکن
نخند
نرو
نمان
فریاد نزن
سکوت نکن
نفس نکش
نمیر
به کدامین ساز تو برقصم زمین کج
هوایی شده بودیم
ما را به اینجا پرتاب کردند
وگرنه ما کجا و اینجا کجا؟
نمی دونم آدما در مورد روز تولدشون چه حسی دارن. اما من همیشه یه حس خاص دارم. یه حسی که هیچ وقت نمی تونم ازش فرار کنم. هنوز با این که 22 سال از زندگیم گذشته و با یقین می تونم بگم 22 سال راحتی نبوده و بیشتر از روزای سنم بزرگم کرده اما هنوز همون حس بچگیمو دارم. این که حدس بزنم کی برام چی کادو میاره و کی منو یادش هست و این که آرزوهامو بنویسم و تا سال دیگه نگهشون دارم. این که هر سال برای خودم کادو بخرم و به خودم تقدیم کنم. این که باور داشته باشم در من دو موجود متفاوت زندگی می کنه. یکی سرشار از عشق و یکی فراری. یکی عاقل و دیگری کاملا کودک. و وقتی به یاد تمام مکالمه هایی که با خودم دارم ، به خصوص زمانی که پیاده روی می کنم یا ظرف می شورم یا لباسها رو اتو می کنم (کارایی که بهم آرامش می ده یه حس بی خیالی وقت آزاد داشتن...) ، به این فکر می کنم چند درصد آدمها مثل من برای خودشان دو پاسخ هستند. گاهی فکر می کنم منزوی می شوم و منکر وجود. گاهی جبر گرا و گاهی چنان با ایمان. گاهی بی پروا و گاهی بدون آشتی و سازش با جهان. با جهانی که حتی به نظر من جنسیت دارد. گاهی زن است و گاهی مرد. گاهی درکم می کند و تمام کهکشان آرزویم می شود و گاهی چنان تنگ که چون ماهی تنگ به دنبال یک بادکنک هستم که خود را با آن دار بزنم...
جهان عجیبی است اما من عجیبترم. من! من به راستی عجیبم و این ناسازگاری هایم برای خودم جذاب تر. و خدایی که در این نزدیکی است. با هم حرف می زنیم. صبح ها چای می خوریم. شبها رویاهایم را به خوابم دعوت می کند . جوابم می دهد. سرکشی می کنم. جوابم می دهد. اطاعت می کنم. جوابم می دهد. و هیچ سالی خدا را اینقدر نزدیک به خودم در پیکره ی یک جسم ندیده بودم. و دنیا پر از نشانه هایی است که من ، من توانسته ام آن ها را بیابم.
امسال برای تولدم 2 جلد کتاب خریدم یکی از کامو نویسنده ی محبوبم و یکی یک کتاب شعر از یک بیگانه اما بسیار جذاب. کتاب تنها کادویی است که همیشه کادو است. امسال برای تولدم یک پیکسل خریدم. تنها رنجی که امسال داشتم حرف نزدن بود. احساس درک نشدن. احساس یک بغض. احساس اینکه در زندگی من کسی هست که نیست. احساس یک تابوی مست. اما امسال سعی کردم دوباره بعد از 6 ماه با خودم آشتی کنم. از کتاب که بگذریم این پیکسل برای من یک زندگی جدید را رقم خواهد زد . روی آن نوشته شده:
نیمی از راه مانده است
هنوز وقت افتادن نیست
و چه قدر نیاز داشتم و دارم به این کلام. معجزه ی کوچک تولدم ، د رنفس وجود برایم مهم نیست. مهم این است که تصمیم گرفتم از نو شروع کنم.به قول سهراب در دل من چیزی است... و این که امسال سال آزوهای من است!