آدم گاهی فقط دلش می خواهد حرف بزند. حتی گاهی شاید دلش بخواهد از آجرهای دیوار بگوید یا از واقعه های دوری که بارها با هم تکرار کرده ایم یا از درزهای لباس بگوید که چند بار پاره شده اندو یا جاهایی که نرفته یا جاهایی که رفته . شاید هم از کتاب هایی که فراموش کرده ولی خوانده یا فیلم هایی که یادش نیست دیده یا زندگی کرده ویا اینکه بخواهد فقط جمله ای بگوید " من فکر می کنم..."
آدم گاهی دلش می خواد بلند شود . چای درست کند و روی میز بگذارد . و بعد بپرسد مثلا چای را با چه می خوری چه طور می خوری ، چه رنگیش را دوست داری . راستی می دانی چــــــــــــــای .. و بعد ادامه دهد "من عادت داشتم..."
آدم گاهی دلش می خواهد راه برود . پایش لیز بخورد .بیفتد. دلش می خواد گاهی همه چیز خنده دار شود. مضحک شود. درگیر شود یا که نه، ترحم شود . جوری که نتوانی فراموش کنی. طوری که وقتی باز راه می رویــــــــــــــ و می افتی ادامه دهد " من هم روزی..."
آدم گاهی دلش می خواهد بخندد . به حرفهایی که تخیل می کند ، به حرفهایی که انتظار دارد که تحمل کند ، به حرفهایی که تعلل می کنی ، به خنده هایی که تآمل می کنی ، از همانها که می دانی سر زبانت هست و جاری نمی شود و خنــــــــــــــــده ای می شود که تصور کنی که دلت می خواهد ادامه دهی " من این روزها... "
آدم گاهی دلش می خواهد خم شود و جمع کند . تمام خرده های شکســــــــته را می گویم. همان ها که از دستت افتاد. تکه هایش را جمع کند و بگوید "من... یادش به خیر ..."
آدم است دیگر ... گاهــــــی دلــــــــش می خواهـــــــــد حـــــــــــرف بزنــــــــــد...