کلاغ باوقار گفت : " وقتی مرده ها گریه می کنند یعنی دارند احیا می شوند " جغد گفت:" متاسفم که باید با دوست و  همکار نام آورم مخالفت کنم ، ولی تا جایی که به من مربوط می شود فکر می کنم که وقتی مرده ها گریه می کنند معنایش این است که نمی خواهند بمیرند."

کولودی ، ماجراهای پینوکیو

به نظر شما کدام درست می گویند؟

فکر می‌کنید امکان دارد زبان به دندان بگیرید؟

یعنی اگر این دغدغه‌ی «سن» را برای خودتان حل کنید درجا خوشبخت می‌شوید و پس می‌افتید. سن برنامه‌ریزی درازمدت شماست در فاصله‌ی بین خودتان و مرگ‌تان، تصوری کنکوری در مورد زندگی تا روزی که سازمان سنجش دنیا نظرش را در مورد شما اعلام کند. یک استدلال این‌طوری ممکن است مفید واقع بشود:

اگر بچه باشید و آرزو نکنید کاش زودتر بروید مدرسه می‌توانید از بچگی‌تان لذت ببرید.
اگر نوجوان باشید و آرزو نکنید زودتری دانشجو بشوید می‌توانید از نوجوانی‌تان لذت ببرید.
اگر هر درسی که خوانده‌اید اصرار نداشته‌ باشید که حتماً بروید سر کار می‌توانید از بیکاری‌تان لذت ببرید.
اگر دارید کار می‌کنید و آرزوی آخر هفته و تعطیلات نداشته باشید می‌توانید از کارتان لذت ببرید ولی اگر تعطیلات هستید و نگران تمام شدن‌اش نباشید می‌توانید از تعطیلات لذت ببرید.
اگر وسط مهمانی هستید اگر نگران این نباشید که دیگران راجع به شما چی فکر می‌کنند می‌توانید از مهمانی لذت ببرید. اگر شروع کردید به رقصیدن اگر به این فکر نکنید که رقص‌تان چه طور به نظر می‌آید می‌توانید از رقصیدن لذت ببرید.
اگر دارید زندگی می‌کنید و نگران این نباشید که وقتی مردید چه اتفاقی می‌افتد می‌توانید از زندگی‌تان لذت ببرید.
وقتی مردید چون چیزی نیست که نگران‌اش باشید حتماً از مردن‌تان لذت می‌برید.

به طور خلاصه: اگر نگران چیزی نباشید می‌توانید از آن لذت ببرید. اگر نگران این باشید که چرا لذت نمی‌برید یا چرا به اندازه کافی لذت نبردید عمراً از چیزی لذت ببرید.

زندگی منتظر است یک لحظه ساکت بشوید تا بتواند با شما حرف بزند. همین‌طور چهارزانو روبرویتان نشسته، چانه‌اش را به دست‌هایش تکیه داده و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند.

ای دوستان ! من یکشنبه صبح یه اتفاق مهم برام می افته حتما. به دعای همتون نیاز دارم. و شیرینی تک تکتون محفوظ خواهد ماند :)

حضور

صادقانه بگویم
از ارتفاع حضورت هراس دارم
از آن آخرین سیمای تب دار
و تو بر می گردی
با عطر تمام  خوابهایی که ندیده بودم
همیشه همین طور است
به کندی ریشه های درخت حلول می کنی
و به همان ارتفاع دور می مانی



عید در یک نگاه

لباسهای نو، طرح های مشابه

برهنگی فرهنگی

 صورت های تراشیده ، نگاه های کاوشگر 

فرهنگ برهنگی

سایه های یک رنگ ، حرفهای چند رنگ

تضمین بی فرهنگی

عید... نمایش ... جشن ... تماشاچیان... لبخند!

تهوع

ز.ی.ب.ا.ی.ی

گاهی فصل بهار که می شه دلم می گیره و دلم می خواد زمستون نره. یه طرز فکری دارم مثل اینکه زمین لایق این همه زیبایی بهار نیست و نباید بهار بیاد و گاهی هم از بهار و قشنگیاش دلم می گیره که چرا با این طنازی اش  آدم رو فریب می ده و وادار می کنه جهان رو دوست داشتنی و زیبا ببینی .

  زمان می گذره و آدم گاهی حتی به زیبایی ها هم عادت می کنه و اونارو نمی بینه. اما حالا فکر می کنم بهار نوعی معجزه است  نه برای فریب دادن بلکه برای نشون دادن قابلیت های نهایی هر جسم و سلوک به روح هر شئ و در نهایت یکی شدن با هستی. انکار زیبایی هیچ دردی رو دوا نمی کنه.  حتی شاید دردها رو پررنگ تر کنه. اما چیزیکه  این روزها دیده نمی شه تنها یک چیزه. وحدت با هر چیز زشت و زیبا. نوعی اتصال درونی با همدیگه. دیدن. فهمیدن. و فکر کردن. حالا دیگه فکر نمی کنم این من باشم که به زمین می گم بها ر لایق تو نیست. حالا نوبته زمینه که بگه چشمای تو لایق بهار نیست. گاهی وقتا فکر می کنم زمین اگه نویسنده بود حتما از کامو و ژوزه ساراماگو به خاطر کتاب "طاعون" و "کوری" تقدیر می کرد و اگر عادل بود مردم رو کور یا طاعون زده می کرد تا شاید بهار لایقشان شود...

پ.ن: هیچ چیز را زشت مخوان ، مگر وحشت یک روح در پیشگاه خاطراتش (جبران خلیل جبران)

تن ها یی


آدم گاهی با بعضی ها که هست بیشتر احساس تنهایی می کنه تا خود تنهایی. و به نظر من این درد بزرگیه و اینکه... هنوز بلد نشدم درستش کنم. احساسمو می گم. 

آدم است دیگر


آدم گاهی فقط دلش می خواهد حرف بزند. حتی گاهی شاید دلش بخواهد از آجرهای دیوار بگوید یا از واقعه های دوری که بارها با هم تکرار کرده ایم  یا از درزهای لباس بگوید که چند بار پاره شده اندو یا جاهایی که نرفته یا جاهایی که رفته . شاید هم از کتاب هایی که فراموش کرده ولی خوانده یا فیلم هایی که یادش نیست دیده یا زندگی کرده ویا اینکه بخواهد فقط جمله ای بگوید " من فکر می کنم..."

آدم گاهی دلش می خواد بلند شود . چای درست کند و روی میز بگذارد . و بعد بپرسد مثلا چای را با چه می خوری چه طور می خوری ، چه رنگیش را دوست داری . راستی می دانی چــــــــــــــای .. و بعد  ادامه دهد "من عادت داشتم..."

آدم گاهی دلش می خواهد راه برود . پایش لیز بخورد .بیفتد. دلش می خواد گاهی همه چیز خنده دار شود. مضحک شود. درگیر شود یا که نه،  ترحم شود . جوری که نتوانی فراموش کنی. طوری که وقتی باز راه می رویــــــــــــــ  و می افتی ادامه دهد " من هم روزی..."

آدم گاهی دلش می خواهد بخندد . به حرفهایی که تخیل می کند ، به حرفهایی که انتظار دارد که تحمل کند ، به حرفهایی که تعلل می کنی ، به خنده هایی که تآمل می کنی ، از همانها که می دانی سر زبانت هست و جاری نمی شود و خنــــــــــــــــده ای می شود که تصور کنی  که دلت می خواهد ادامه دهی " من این روزها... "

آدم گاهی دلش می خواهد خم شود و جمع کند . تمام خرده های شکســــــــته را می گویم. همان ها که از دستت افتاد. تکه هایش را جمع کند و بگوید "من... یادش به خیر ..."

آدم است دیگر ... گاهــــــی دلــــــــش می خواهـــــــــد حـــــــــــرف بزنــــــــــد...

رو به رو

گر به تو افتدم نظر
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
چهره به چهره  ،رو به رو
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
شرح بدهم غم تو را
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
نکته به نکته
من این شکسته که خوانم ز سوز سینه به ماهور
مو به مو
مگر ز صبا بشنوم جواب شکسته
می رود از فراق تو
ليكن چنان مگو كه صبا را خبرشود
خون به دل از دو دیده ام
نگارا من از آزمایش رهایم مرا باش تا بیش از این آزمایی
دجله به دجله،  یم به یم
فریبکار دغل پیشه ، بهانه اش نشنیدن بود
چشمه به چشمه ، جو به جو
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان
بیا ساقی  آن می که عکسش ز جام
        رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو
به کیخسرو و جم فرستد پیام
پ ن 1 : نامجو وار بخوانید لطفن... آهنگ روبه رو


شاید حرفها ، کلامها و نگاهها ، بی معنی باشند بی ارتباط. اما جایی در بین همین  حرف ها و کلامها و نگاهها روحی گم می شود!

گذشته هرگز از بین نمی رود و یا شاید هرگز زمانی برای آغاز بودنش نبوده    . هست . همیشه. و هر جا تجلی می کند. نکته به نکته... مو به مو... گذشته در تمام اجسام ، در تمام کلامها حضور دارد و این شانس ما ست که کی و در کجا با آنها مواجه شویم. فراسوی دسترس عقل. جزئی از اعماق ذهن که دست نیافتنی است. جزئی از ذهن که فراموش می شود و بعد بازیابی . مانند زمزمه های جویبار.شاید بتوان گفت پرسه زدن در دنیا ، پرسه زدن در خودمان است ، لای تمام خاطرات حلول کرده در اجسام ، اتاقها . گویی قدم زدن در خاطره ها، راه یابی به دنیاست.


پ ن2 : از همه نظرات دوستای عزیزم ممنون. حق دارید که گله می کنید اما مطمئن باشید من همیشه تمام نظراتتون رو با ظرافت خاص خوندم و بر کردم فقط تنها کاری که نکردم تایید بوده که دلایل شخصی دارم... و اینکه به شما هم همیشه سر می زنم اما کمرنگیم دلیل بی وفاییم نیست. ممنون.

3X4

اتفاقه دیگه... یه دفعه می افته. بدون اینکه بفهمی. یه دفعه حس می کنی خسته شدی .یه دفعه از همون چیزی که تا چند ساعت پیش بهش مشتاق بودی دور می شی! دور شدن هم گاهی یه اتفاقه. از آدمها. از کتاب ها . از فیلم ها. ونهایتا از خودت. ناخود آگاه به مکان تقریبا محو شده ای از حافظه می روی و حالا چیزی که به سطح آمده حتی نمی توانی بفهمی حفاریش چه قدر طول کشیده. نوعی فصل بی وزنی .زمانی طولانی برای در خود فرو رفتن . انگار همه رویداد ها از درون سر می خورد به هستی می چکد و در تمام چیزهایی که به آنها عادت کرده ای بخار می شود.  شبیه روحی می شوی که حول خودش پرسه می زند. یا در جایی کنار خودش ، روی آیینه ها ، روی خاک کتاب ها ، روی جعبه های بسته بندی شده ، روی بلیط های باقیمانده ، روی کلمه ای به نام "من یا من " زندگی می کند. احساسی از حبس شدن و عبور از دیوارها. مجرایی برای تصمیم به پرتاب خواسته ها و ناخواسته ها. و یادداشت های بلند...  اتفاقه دیگه . خبر نمی کنه. یه دفعه حس می کنی زمین نامتوازن می چرخد ، چشمها خیره نگاه می کنند، خوابها پریشان تعبیر می شوند . ناگهان حس می کنی با خودت غریبه شده ای و بعد حس می کنی لازم است با مردم غریبه بمانی. نیاز به سکون ، نیاز به سکوت. نیاز به تعبیر دوباره ی بی وزنی.