همه چیز از اینجا شروع شد ... you cut her hair /Tom McRae
تهران ، درست همان جا که به آن تعلق دارم ، نبرد زمان، تردید،دروغ و در نهایت خاطره بازی...
8 ماهی می شود که شروع شده، بزرگ شدن جدیدم را می گویم ، فضای متفاوت، آدمهای مغرور و پژمرده، انسانهای ناراضی سرکوب گر .من جزوهمین دارو دسته شده ام. ساعت 8:7 دقیقه ...مهم نیست که دیر برسی . چند دقیقه تأخیر در تهران عادی است. صدای بوق دستگاه کارت زنی. سلام های اول صبح حراست. وصف آسانسورهایی که شبیه بی ارتی می مانند . اداره ی ما سه آسانسور دارد. یکی برای طبقات زوج ،یکی فرد، یکی هم صاف میرود سه چا : رستوران، سالن جلسات ، دفتر مدیرعامل . من در یکی از این طبقات فرد آن بالا ها هستم . چند طبقه مانده به آخر . راستش همیشه یکی از دغدغه هایم این بود که به کسی بگویم برود لب پنجره ی اتاقمان ، از بالا برایم دست تکان بدهد. از بالا همه چیز قشنگ تر است . کولرهای روی پشت بام ساختمان های جلویی مان بسیار کوچک و تمیزند، برف که میبارد سقفها سپید میشود. و البته در مورد نور هم لازم است بگویم ساعت 2 دقیقا در مانیتور کامپیوترم میخورد .روی میز پخش میشود. راستش من ساعت های 2 تا 3 را در اداره دوست دارم. اسمش را گذاشته ام ساعت آرامش. تلفن ها کمتر می شود. همه از تکاپو می افتند . یا گرسنه شان می شود و میروند و نهار میخورند یا جلسه ها تمام شده و در حال هضم آنها هستند یا چای بعد از نهار را با دلچسبی مینوشند . 3تا 4 که میشود دلهره میگیرم. کارها تمام نمیشود . لبخند میزنیم . خسته نباشید می گوییم . نقشمان را خوب بازی کردیم . وبعد آسانسور همه را ترک میکند ... من جزو این آدمها هستم ...
به تازگی درسم تمام شده ، نفسی می کشم . در کتابخانه را باز می کنم. می خواهم ذهنم را به خودم برگردانم. بکت ؟ نه اصلا حوصله ی فلسفه و نهیلیست بازی را ندارم . جامعه شناسی و هنر؟کسی می فهمد ؟ نه . دنبال یک کتاب می گردم که تاریک باشد. نور زیادی لازم نیست. فقط ... یافتم : زندگی ، جنگ و دیگر هیچ ... از جنگ متنفرم . اما شاید باید شروع کرد ...
به نام خدا ... من تحلیل میروم اما زنده میمانم. اینجا همان جایی است که مرا به دنیا گیره می کند. چشمان تو چیزیدارد که مرا وادار به نوشتن میکند....