کلاغ باوقار گفت : " وقتی مرده ها گریه می کنند یعنی دارند احیا می شوند " جغد گفت:" متاسفم که باید با دوست و  همکار نام آورم مخالفت کنم ، ولی تا جایی که به من مربوط می شود فکر می کنم که وقتی مرده ها گریه می کنند معنایش این است که نمی خواهند بمیرند."

کولودی ، ماجراهای پینوکیو

به نظر شما کدام درست می گویند؟

مكث

یک گوشه‌ای هم هست به‌نام سَلمَک‌. یک جایی بین پرده‌ی چهارم و پنجم دستگاه شور. وقتی می‌خواهی از شوربیفتی تویِ دشتی. آن‌جا؛ درست همان لحظه، یک مکث می‌کنی؛ یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده.یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا ،نگه میداری توی گلو. می‌پیچانی، مکث می‌کنی، خسیس می‌شوی توی خرج کردنش. چرا؟ چون بعدش که می‌روی توی دشتی و صدا را رها می‌کنی، آزادش می‌کنی، آن مکث چند ثانیه‌ای کرشمه می‌شود روی صدایت.یک دمِ دل‌انگیز می‌آفرینی. جانِ جهان ‌می‌شود ترمه‌ی آوازت.
زندگی هم همین است. گاهی اگر دلش خواست مکث کند پاپی نشوید که هل بدهیدش جلو. بگذارید لحظه‌ای را توقف کند، دراز بکشد بین دو اتفاق. رها کنید این با شتاب پیش رفتن را. کش بیائید میان حادثه‌ها. دست بیندازید توی جیبتان. سوت بزنید و خیابان‌ها را فتح کنید و بسپارید خودتان را به خیالِ خوشِ آسودگی. شاید زندگی آن نغمه‌ی جادویی که برایتان حبس کرده است در گلو را، همین زودی، پشت این مکثِ کش‌دارِ بدِ حادثه‌ها، رها کند توی سرنوشت‌تان.

نويسنده : كاوه راد 

begin again

وقتی امسال را شروع می کردم یادم است بسیار ذوق داشتم ، درست است که همیشه فصل زمستان مورد علاقه ی من بوده و هست و برف بهشت دنیایی ام (و البته همواره با غمی )... ولی دو سال است که به استقبال بهار می روم.

دیروز ولیعصر را که طی می کردم نگاهم به بالا بود . به او گفتم بهار که بشود تمام این درختان برافراشته در هم می تنند و پیله هایشان ، ابریشم های رقصان میان بادها می شوند، سبز میشوند و آسمان را سبزآبی میکنند. خندید و گفت تو چه سرشار از امیدی ... نمیدانم سرشار از امید هستم یا نه . نمیدانم درختان به آسمان میرسند یا نه؟ سبزیشان با چشم من بازی می کند یا نه؟ اما امسال را جور دیگری آغاز می کنم. سال 93 سال من بود، سال اسب. و مهم ترین اتفاقات زندگیم که یقیناً تا آخر عمر بر زندگی من تأثیر گذارند ؛ در اینسال افتادند و یقین دارم مابقی در سال 94 خواهند افتاد. نمیدانم چند درصد از ما در سال، اتفاق های بزرگ داریم. و این خوب است که من4 مورد داشتم که بر مسیر زندگی ام موثرند. و حالا به پیشواز بهار میروم. با رنگی متفاوت . با حول حالنایی که قبل از بامداد عید از زبانم جاری می شود . کنار مرقد با شکوه امام حسین. و حرف هایی که در طول این یکسال بین من و او بارها تکرار شد و بی جواب ماند. امسال بهار قرار است من جواب بزرگترین آرزویم را از او بگیرم و همین مرا به بهار پیوند میزند. اسبِ سال من به سوی کمند بهار میتازد. یالهایش در خاک کربلا غبار می گیرند . چشمم پرده میشوید... و به قول شاعر اشارات نظر، نامه رسان من و توست ...

بهار مبارکتان، نایب الزیاره هستم ...

پ.ن: نگاشته شد با طعم و بوی آهنگ "شبیه یک مرداب " اثر چارتار

Lost in black

من و تو بارها زمان را

در كافه ها و خيابان ها

فراموش كرده بوديم

و حالا زمان داشت از ما انتقام ميگرفت ...

dancing through the night ... 

پ.ن: تلاش برای بازگشت به خودم :)

بیتفاوت نیستم

فقط دیگرکسی برایم متفاوت نیست ...

 باور نکردمی که رسد کوه سوی کوه
مردُم رسد به مردُم ، باور  بکردمی
کوهی بُدی تنم ، که بدو کوه غم رسید
من مردُمم ، چرا نرسیدم به مردُمی

کارمند ایران

 

همه چیز از اینجا شروع شد ... you cut her hair /Tom McRae

تهران ، درست همان جا که به آن تعلق دارم ، نبرد زمان، تردید،دروغ و در نهایت خاطره بازی...

8 ماهی می شود که شروع شده، بزرگ شدن جدیدم را می گویم ، فضای متفاوت، آدمهای مغرور و پژمرده، انسانهای ناراضی سرکوب گر .من جزوهمین دارو دسته شده ام. ساعت 8:7 دقیقه ...مهم نیست که دیر برسی . چند دقیقه تأخیر در تهران عادی است. صدای بوق دستگاه کارت زنی. سلام های اول صبح حراست. وصف آسانسورهایی که شبیه بی ارتی می مانند . اداره ی ما سه آسانسور دارد. یکی برای طبقات زوج ،یکی فرد، یکی هم صاف میرود سه چا : رستوران، سالن جلسات ، دفتر مدیرعامل . من در یکی از این طبقات فرد آن بالا ها هستم . چند طبقه مانده به آخر . راستش همیشه یکی از دغدغه هایم این بود که به کسی بگویم برود لب پنجره ی اتاقمان ، از بالا برایم دست تکان بدهد. از بالا همه چیز قشنگ تر است . کولرهای روی پشت بام ساختمان های جلویی مان بسیار کوچک و تمیزند، برف که میبارد سقفها سپید میشود. و البته در مورد نور هم لازم است بگویم ساعت 2 دقیقا در مانیتور کامپیوترم میخورد .روی میز پخش میشود. راستش من ساعت های 2 تا 3 را در اداره دوست دارم. اسمش را گذاشته ام ساعت آرامش. تلفن ها کمتر می شود. همه از تکاپو می افتند . یا گرسنه شان می شود و میروند و نهار میخورند یا جلسه ها تمام شده و در حال هضم آنها هستند یا چای بعد از نهار را با دلچسبی مینوشند . 3تا 4 که میشود دلهره میگیرم. کارها تمام نمیشود . لبخند میزنیم . خسته نباشید می گوییم . نقشمان را خوب بازی کردیم . وبعد آسانسور  همه را ترک میکند ... من جزو این آدمها هستم ...

به تازگی درسم تمام شده ، نفسی می کشم . در کتابخانه را باز می کنم. می خواهم ذهنم را به خودم برگردانم. بکت ؟ نه اصلا حوصله ی فلسفه و نهیلیست بازی را ندارم . جامعه شناسی و هنر؟کسی می فهمد ؟ نه . دنبال یک کتاب می گردم که تاریک باشد. نور زیادی لازم نیست. فقط ... یافتم : زندگی ، جنگ و دیگر هیچ ... از جنگ متنفرم . اما شاید باید شروع کرد ...

به نام خدا ... من تحلیل میروم اما زنده میمانم. اینجا همان جایی است که مرا به دنیا گیره می کند. چشمان تو چیزیدارد که مرا وادار به نوشتن میکند....

چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

رودم 

رودابم 

مرگ در من روي ميشويد 

و خيال ميورزد 

و آبي ميشود 

رستم ميبارد برخاك...

عشقه

« عشق را از عَشَقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید می آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود... »
سلوک # محمود دولت آبادی #

هيچكس مجبور نيست انسان بزرگی باشد،
تنها انسان بودن كافیست.

" آلبر كامو "

دل خسته از گنجشکها و حوض نقاشی ...

انقضا

احساس عجیبی دارم. شبیه حس منقضی شدن. انگار بطری خالی ای باشم یا حس خالی شدن داشته باشم. یا از آن حس هایی که یک دفعه میرسی و می فهمی امتحان تمام شده. یا می رسی و میبینی از بلیطت جامانده ای. نمی دانم. حس عجیبی از دیر شدن. یا اصلا شاید آبرنگی که سالها نگهش داشتی و حالا که هوس رنگ ریختن داری همه چیز گسیخته و پودر شده است . تا می آیم بگویم آدم گاهی ... یاد حرف تو می افتم. نه حرف تو بلکه تندی ِ حرف ِ تو. محکم به من گفتی من به آدمها چه کار دارم؟ تو چه می خواهی بگویی ؟ ... راستش از آن روز هر بار که میایم حرفهایم را شروع کنم یاد ِ آن تندی می افتم و ناگهان مکث می کنم . و بعد صدای تو ... همه گویند طاهر کَس ندارد ... خدا یار من است چه حاجت به کَس ؟ وبعد یادم می رود چه می خواستم بگویم . یادم میرود ...
 میدانی چی دلم میخواهد ... این که یک نفر پیدا شود و دستم را بگیرد و برویم . برویم و تمام خیابان های خلوت شهر را بگردیم. برویم و پشت کافه ها مردم را تماشا کنیم . برویم و چای خوردن مغازه دارها را نگاه کنیم . و بعد شاید در صف های بلند بایستیم و سردمان شود. یادم نمیاید صفِ چی. اما بلند . و بعد هجوم انسانهای شاد بعد از اتمام یک کنسرت شورانگیز را در کاخ سعد آباد یا که نیاوران نظاره گر باشیم و بعد ندانیم که دلمان می خواست آنجا باشیم یا نه. تمام شب روی سنگفرش هایِ خلوتِ ولیعصر پرسه بزنیم و نگران ساعت 2 بامداد نباشیم . و خدارا شکر می کنم اگر یادمان نیاید این روزها کار و درس چه می گوید. یادمان نیاید کتاب ها و نویسندگان از ما چه ساخته اند. و فراموش کنیم تئاتر ها و فیلم های در حال اجرا و اکران را. و شاید در این یخبندان ِ این صف ِ بلند ناگهان دلمان هوای یک سنتور خیابانی یا شاید یک سه تار و تنبور خیابانی کرد . شاید هر سه لرزیدیم و یادمان رفت همه چیز آرام خاموش می شود و صبح که بیدار می شویم برای اولین بار دستان هم را بگیریم و من به تو ، شاید هم تو به من بگویی : من شما را جایی دیده ام . چهره تان آشنا است. یادم نمیاید . دیشب سخت خوابم برد ...

محرمی کو ؟ که فرستم به تو پیغامی چند ؟؟؟؟


سقط 4 ماهه ... رنگ ، لبخند ، سیاهی و بعد خون ... درد داشت ... اما باید اتفاق می افتاد.

جلوی بعضی اتفاقا نمی شه ایستاد . نه برای افتادنشون و نه برای نیفتادنشون ...


پ.ن : شده تاحالا نخوای بنویسی چون می ترسی ؟ تاریخ همیشه تکرار می شه ...

پ. ن 2 : نپرسید لطفن


و در ادامه :

 "مشكل از اونجايي شروع شد كه فكر كرديم بايد همه تلاشمونو بكنيم."

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

is there life before death ?!

از نیستان

به مویی بسته صبرم نغمه ی تار است پنداری
دلم از هیچ  می رنجد  دل یار  است   پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته  می گردد
به خود رایی سر زلفین دلداری است پنداری

jungle

یه وقتایی دلت می خواد چشماتو ببندی و وقتی بیدار میشی یادت نیاد چه کسی رو میشناختی و چه کسی رو دوست داشتی و .‌‌.. اصلا یادت نیاد وقتی چشماتو بستی نگران چی بودی و چه طور دغدغه هایی داشتی و ... بعد یکدفعه صبح بشه و یه نفر بهت بگه سلام. شما تازه به هوش اومدید و فرصت دارید از اول فکر کنید یا شاید اصلا فرصت دارید تصمیم بگیرید فکر نکنید.

 اصلا به من چه دنیا یعنی چه ...

اما نمیشود . به قول شاهین نجفی ... ولی تو کر نمی شوی ... ولی تو خر نمی شوی ... 

خوابم میاد. یا لاقل دلم می خواهد چند وقتی بخوابم.

خورشید مرده بود ...

مضخرفه

ماه مهر و می گم...

افتادم

و برای اولین بار خوشحالم

دستانت خورشیدی است به سوی بهشت ...

مست

خواستم بگویم ... ولش کن ... ابتهاج گفته  :

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

                                  در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد  

                                  تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

                                  قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 

                                  گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

                                  پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 

                                  قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

                                  چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به تنگام قفس

                                  ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

دی جِی

 وقتی بعد از تارم ... سه تار خریدم و برای اولین بار زدم  فقط یاد یه جمله بودم :

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم/ مارا به سخت جانی خود این گمان نبود...


پ. ن : دیروز یک نفر می گفت مدتهاست به من علاقه دارد و از این حرفا که همه بلدیم برای شنا کردن . بعد می گفت تفاهم نامه ی ما در آسمان است (البته نه به این سیاق ) و dj بود. این که dj باشی خب خوب است یعنی راستش نمی دانم خوب است یا نه . اما فقط فکر کن من چه شکلی بودم آن روز :). تفاهم هم لغت عجیبی است...

با بعضی آدمها نمی شه حرف زد . ولی حرفایی هم هست که نمی شه نزد . اینو یادت باشه که وقتی یه نفر رو نتونی درک نکنی یا نخوای درک کنی  و سعی نکنی علایقش رو در کنار خودش دوست داشته باشی یا لاقل بهشون احترام بذاری و بازجوییشون نکنی ،باید انتظار داشته باشی که یه روز اون آدم بی احساس ترین  ادم می شه نسبت به تو. حالا فرقی نمی کنه که دوست باشی، همسر باشی ، فرزند باشی ، پدر یا مادر باشی . مهم اینه که بدونی فاصله یه روزه ایجاد نمی شه و این تو ذوق زدنایی که برات تکلیف شده یه سدی رو ایجاد می کنه که هر چه قدر هم خوب بودی و محبت کردی پشت اون سد می مونه. خلاصه خواستم بگم مواظب درونیات آدما  باشین. یا شاید برای خودم نوشتم که اگه بزرگتر شدم یادم بمونه داستان به این سادگی ها اتفاق نمی افته ...

مرگ را پروای آن نیست که به هر انگیزه ای اندیشد ...



اولی را که می شکاندم ترسیدم ، اما وقتی دومی لای دستانم خرد شد دردش را دوست داشتم ، اصلا دیگر دلم می خواست همه ی قلم هایم را بشکانم و از دست همه شان راحت شوم. جوهر هایشان را هم می ریزم لای دفترچه خاطراتم که در انباری سوسک و مورچه و خاک و گازوئیل می خورند . جوهر ها هم مغذی هستند  برایشان  هم مدافع . و بعد یک آرزوی جدید کردم. که مثلا از آن بیماریهای لعنتی بگیرم که زمان می دهد برای مردنت قبل از مردن بمیری. از آن ها که قطره قطره آب می شوی اما نه خیلی دیر. زود . بازه ی زمانی کوتاهی قرضت بدهد که فقط کارهایت را تمام کنی . بعد به این فکر کردم بشتابم به آن سایت وابسته به بیگانه ی فاشیستی معاوضه کتاب  توی فیس بوک که امام جمعه  تهران تحریمش فرمودند  و کتاباهامو به تاراج بگذارم و بگویم دارم می روم به خارج از کشور و دارم بزرگی می کنم و کتابخانه ام را به حراج گذاشته  ام وبعد از کلی تبریک و تشکر دسته جمعی ، بعد از آنکه کتابها به دست صاحبانشان رسید خبر دهم که بعد از مرگم دعایم کنید. اما شاید این کار را نکردم. خب شاید برای صاحب جدید سخت باشد کتابی را که بوی مرگ دیگری را می دهد دوست داشته باشد . بعد  از حرفهایم پشیمان می شوم و فکر می کنم که باید بهانه ای جور کنم که دعایم کنند. نمی دانم. اصلا مگر این روزها کسی ، کسی را دعا می کند. زنده  ها به هم رحم ندارن آن وقت من ِ ناگهان مرده چه تصوراتی دارم ! بعد سراغ مابقی متعلقات می روم. احتمالا وسایل اتاقم را به دوستانم می بخشم و تابلو ها ... نمی دانم این همه تابلو به درد چه کسی می خورد . شاید اصلا به همان غریبه های فیس بوک دادم. شاید هم یک مسابقه ای چیزی راه انداختیم . از آن مدل فعالیت  های فرهنگی هنری . شاید هم برای تزیین جایی پست کردم. شاید هم به  خوابگاه دانشجوها بردم تا کمی تحمل کنند. اما هر چه هست از این اتاق بیرون می برم. می دانی شنیده ام آدمها در چیز هایی که دوستشان دارند بعد از مرگشان حلول می کنند . حیف نیست بازی راه بیاندازیم در خانه ؟ آری ، باید به این هم فکر کنم که کجا حلول کنم . و این ساز عجیب ؛ خب می دانی به استادم می گویم می خواهم عوضش کنم یا نه دارم به شهرستان می روم یا شاید آخ یادم نبود پدرم نمی گذارد ، بیشتر ترکم می کند . باید به استاد بفروشم این طور نمی شود . این یکی را باید فروخت. با این یکی باید قبیحانه رفتار کرد .از شرش که خلاص شدم  پولش را در حسابی می ریزم . و نامه ای روی میز می گذارم که بیایید حالش را ببرید صدایش را بالدم خفه کردم. حالا بروید با پولش شادی صداهای نبوده را بخرید.راستی دلشان میاید آن پول را خرج کنند ؟ واقعا ؟ راست می گویی ... آدمها همیشه توجیهی دارند برای کارشان .

سومی را که شکاندم   لایه های چوبش در پوستم فرو رفت  و دستم خون آمد . راستی سرطان خون چه طور است ؟


پ .ن : با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایمــــــــــ محتاج پنجه نیست که با ما درافکنیــــــــــ

بیا اعتراف کنیم ...

در من چیز بزرگی مرده. مطمئنم . وگرنه اینقدر خط خطی هایم زیاد نمی شد.

بد می نویسم. بد می شود. بد می شوم ...

need helping back...

جشن

مضراب شعرهایم شکسته،
آنجا که فرود آمدند بر دل تنگم، آنجا بود که مضرابهای شعرم شکست،
هزار بار فریادت زدم،
هزار بار صدایت کردم،
در کابوسهایم،
در رویاهایم،
در شعرهایم،

اما هیچوقت نفهمیدی، چطور این فریاد را معنا کنی،

حالا دیگر سمفونی راه انداخته ام،

چشمهایم تار میزند،

 دلم شور میزند،

 دستهایم شعرها را مضراب میزند،

عجب جشنی راه انداخته ایم، جایت خالی است...

بی مار

ما یک استادی داریم که هر وقت در کلاس مرا صدا می کند قند است که در دلم آب می شود. اصلا انگار دلم می خواد از صبح تا شب بنشینم و هی استاد صدا بزند مونا و من بگویم جانم و دوباره با همان شیطنت بزرگ منشانه اش بگوید همه اش تقصیر توست هااااا. و من از سر تسلیم و ارادت به سرعت بگویم هر چه شما بگویی استاد . که اگر می شد بلند می گفتم " همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش ... تو به هر ساز که خواهی بنواز ". اصلا یادم رفت چه شد که با این داستان شروع کردم . یادم رفت چه می خواستم بگویم. اصلا از امروز صبح در یک عالم دیگری هستم. مدام راه می روم و با خودم زمزمه می کنم :" با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ... تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی " هر چه فکر می کنم به هیج کجای حالم ربطی ندارد. نوشتن هم گاهی یک بیماری است. مثل حرف زدن. بستگی دارد از کدام دار و دسته باشی . از آنها که دو دقیقه ای درد و دل می کنی و فحش می دهی و اعتراض سیاسی می کنی و دوست می شوی و یک و نیم دقیقه ای خدا حافظی می کنی و یادت می رود نیم ساعتی بود زندگیت را بی دلیل روی گود ریخته بودی و یا از آنها  که تاریک و دور لبخند میزنی و معلوم نیست بالاخره تکلیفت را چه طور با خودت سر راست می کنی . اصلا همین جور بیمار است که ریخته در جامعه. خب مگر بد است یکیش هم من یا تو باشیم؟ که مثلا بیمار باشیم که یک نفر فقط صدایمان کند . مگر بد است ؟

استاد جلیل شهناز از بزرگ‌ترین و سرشناس‌ترین نوازندگان ساز تار سدهٔ اخیر موسیقی ما را تنها تر از قبل کرد.

موسیقی ایران زمین داغداره این موصیبت شد تسلیت به اهل دل و هنر و هرکسی که زخمه های استاد را بر ساز با

گوش جان شنید...


برون نمــی رود از خاطـــــــرم خیال وصــــــالت
اگر چه نیست وصالی، ولی خوشم به خیالت

رهی معیری