مرگ را به زندگی ترجیح می دهی
انتظاری ندارم
جز روییدن دسته ای شمعدانی بر قبرم
از قلبم ...
عاشق گمشده ایی ماندم که در این تئاتر با من روی یک نت خواند.
از قلبم ...
عاشق گمشده ایی ماندم که در این تئاتر با من روی یک نت خواند.
این همه لیلی و مجنون به تیتراژ هزار هزار چاپ می شود
هنوز هم در هیپکدام ، هیچکدام به هم نمی رسند
لیلی لیلی می ماند و مجنون همان مجنون است
دهن مجنون سرویس می شود و ما از خواندن داستان لذت می بریم
می بینی عزیزم
عشق که تیشه به دست می گیرد
بیستون هم باشی به دست فراموشی سپرده می شوی
فقط شاید اگر شانس بیاری
بعد ها داستانت را می خوانند و لذت می برندبگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
می دونی گاهی فکر می کنم دنیا برای گوسفند هاست ، برای بزها، گاوها ، خرها. بی اختیار و نه حتی برای طاووس ها و پرنده ها که رهایی در وجودشان است. دنیا برای درخت ساخته شده . اسیر و ساکن. برای گوسفند ها . نفهم و تسلیم. برای خرها. بارکش و جاهل. دنیا نه برای منی است که نفس می کشد و می خواهد و تمنا می کند و شوق دارد و احساس دارد و بدتر از همه احساس دارد.و نه برای تویی که می فهمی و می دانی و رنج می کشی و طرد می شوی و برچسب می خوری.
چه گاو باشی ، چه خر و چه گوسفند جزو یک زنجیره ای به نام فنا و بی اختیاری . به نام رفتنی که آنسویش یک رنگ است و بازخواستی نیست و مؤاخذه ای نیست و اگر به ناگاه انسان شدی و رنج کشیدی و خواستی و دیدی و فهمیدی و طلب شدی ، بدان از حیوانیت اصیل زیبا رها شدی و به منبعی واهی آویخته ای که پایان این تردید ها و ترس ها ، حیرت است در عدم و مبنایی بر نفرین بر خاک و بودن و وسوسه.
سخت است از انسانی بودن خود خسته شده باشی و به حیوانی ها بیاندیشی . نه به انسانهای حیوان نما. به حیوان های حیوان نما.نمای من هرچه باشد نه حیوانم و نه انسانم . و این تردید و گسیختگی در میان مرزهای وجود و عدم وجود مرا آنچنان شکنجه می دهد که زیر بار این تزویرها و دروغ ها و انگشت ها می خواهم قبری برای خودم دست و پا کنم تا مأوایی باشد برای خاک شدن .خاک شدن . خاک شدن و مرگم آرزوست حیوانی ترین نفس من و مرگم آرزوست انسان نایافتنی من که اگر می آمدی به رفتن من امید بود...
در این تلاطم های عجیب ، در واکنش به شناخت هستی ، در سلب زیبایی های ذاتی از خود ، من دچار چنان توهم وبا گونه ای شده ام که حاضرم تمام هستی ام به ناگاه با بادی از من ربوده شود و گدایی شوم بی رنگ تعلق و با هیچ و بی آن و این. و در کوچه های شب پرسه بزنم و خودم را به حیوانها تسلیم کنم و خونم را تغذیه کنند و در آخر نفرین دردناکی از سرنوشت ناخواسته ام سودا کنم و بار گناه این هستی را به تقدیر شانه دهم .و بعد از ترحم کودکی بر خود بلرزم و زیر سایه ی غذاهای فساد شده طعم تهوع قبل از مرگ را بچشم و اینگونه اندک اندک دیوانه شوم. بی شولا و بی عفت و بی دانایی...
و سنگفرش ها را بشمارم و خدا را و خدا را این بار در زمین ز عمق خاک بیابم . در لای فریادهای انسانهای نفرین شده از عمق خاک.در لای ناله های انسانهای ملول از هستی. در عمق انجماد فکرهای سربه زیر انداخته شده و من خدا را در پوشش ، در تسبیح و در چارچوب خانه ها گم کرده ام. و اینک در یک متریه خاک میابم و چه دردناک است خدای این تراژدی. و چه دردناک است خدایی که فریاد بر است و منتظر رفتنی شوم ...
در زمانی که می نویسم دستانم می لرزند که اگر همین گاه بمیرم و من در لای نای این خدای زمینی باشم ، آسمان چه تاریک بوده و من اینهمه بدان نگاه کردم و چه مات ! و اگربدین سان کافر بمیرم که من مدتهاست در اندوهی عمیق از هستی مرده ام و اولین بار آری یادم هست زمانی که تو را کشتم و بارها در نزاع انسانها عصیانگری بی هدف بوده ام که در خود ملول مانده است...
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست