داییم پر کشید...
امروز همون روز وحشتناك رسيد.طاقت نداشتم مثل الان كه طاقت نوشتن ندارم...
جلوي در خونه رسيدم .عكس دايي نازم .خيلي ناز بود مي خنديد .واي اين پارچه ها.سعي كردم محكم باشم اما تا نگاهم به تك تك خاله ها و اول به عزيز افتاد طاقت نيووردم .صدام در نمي اومد .عزيزم و بغل كردم .مي خواستم تو بغلش زار بزنم .ازش دل كندم .خاله ليلا بغلم كرد و گفت مونا ديگه دايي نداري ...هيچي نمي تونستم بگم .توي اتاق رفتم و فقط زير لب به همه سلام كردم و رفتم يه گوشه اتاق گريه كردم .زهره مي گفت بيچاره هنوز باورش نشده.خاله زري و خاله فاطمه اومدن و بوسم كردن .من فقط به يه نقطه خيره شده بودم و آروم اشك مي ريختم .عكس داييم...خاله هام بغلم مي كردند و مي گفتن ديروز نديديمت خاله و من لعنت فرستادم به اين درسا...
مهموناي داييم اومدند .ناله ها بيشتر شد.همه از خاطره ها از داداششون مي گفتن.واي عزيزم.ديگه پسر نداره...
گفتن دارن مي يارنش.هنوز صداي اون دادها و ناله ها تو سرمه.باز اونا داد ميزدن.ولي من فقط مثل ماتم زده هاي بي كس يه گوشه اينقدر آروم گريه مي كردم كه خودمم صدامو نمي شنيدم .فقط گاهي كه نفس كم مي اوردم مي فهميدم .يه دفعه الهه داد زد داييمو اوردند...
صداها اوج گرفت من توي درگاه دراتاق ايستادم.مي دونستم جرات نزديك شدن ندارم.واي هيچ وقت اين صحنه يادم نمي ره... مرتضي جونم ...علي ...بميرم براشون زير تابوت و گرفته بودند واي يه دفعه نگاه كردم ديدم يه پارچه سفيد پهنه و داييم روي يه تخت...فقط چند ثانيه بود فقط چند ثانيه...هيچكي طاقت نيوورد.من...مني كه صدام در نمي اومد با ديدن مرتضي و تابوت پيچيده شده انگار تازه باورم شده باشه براي اولين بار تو عمرم جيغ زدم ولي صدام به هيچكي نمي رسيد .داشتم مي تركيدم .خاله فاطمه بال بال مي زد مي گفت نبريدش.واي...داشتم مي مردم .ديگه دست خودم نبود ديدن اين صحنه تمام وجودم و از هم پاشوند.باز رفتم تو اتاق .عين مار به خودم مي پيچيدم.صدام خفه شده بود .تمام بدنم مي لرزيد.نمي فهميدم چه جوري گريه مي كردم .ديگه نمي تونستم نفس بكشم.فقط دست و پام و محكم فشار مي دادم .داشتم مي تركيدم .كاش يه ذره داد مي زدم آروم شم.اگه الهه به دادم نمي رسيد نمي دونم چي مي شد .الهه اومد گفت مونا همه دارن مي رن.من و كه ديد ترسيد همه جام مي لرزيد گفت نمي بريمت .مامانم و صدا كرد مامانم بغلم كرد اينقدر محكم فشارش دادم كه خودم حس مي كردم له شد.نمي تونستم آروم باشم.نمي خواستم كنار بكشم به صورتم آب زدمو دويدم...
داييمو بردن.من ...دم در غسالخانه بودم.ديگه آروم شده بودم.از اولم بودم .ولي ديگه اون فشار و نداشتم.مي ترسيدم خاله زري قلبش چيزي شه نگران عزيز بودم...
براي داييم نماز خونديم .صداي لااله الا الله ...
كنار قبر بوديم .فقط مرتضي كي مي تونه فراموش كنه...بميرم براش خودش رفت تو قبر برا باباش سنگارو جمع مي كرد .ديگه طاقت نداشت .با كفشاش هرچي سنگ ريزه بود برداش و مي ريخت بيرون مي خواست جاي باباش نرم باشه.علي ...الهي ...دو بار رفت خوابيد هي داد مي زد مي گفت ببين بابا ترس نداره...
صورتش سفيد بود.چشاش باز بود .دايي منو كجا مي بردن؟؟؟
واي اون خاك و گل... اون صداها ناله ها...آقاجونم .الهي ...ديگه پسر نداشت .بميرم واسه اون اشكاي نازش.واسه شعر خوندنش براي پسرش...واي پسرش
خاك هممون و آروم كرد وداييم جاش خوبه .امروز پر مي كشيد.حتي يه لحظه هم نمي خواست جايي بمونه.گرچه غصش مثل يه عمر بود اما پريدنش مثل يه لحظه.
الهه هي تو قبرستون داد مي زدو مي گفت مونا ديگه دايي نداريم و من فقط اشك مي ريختم .فقط نگاه مي كردم...
همه ي صداها دور سرمه .روز وحشتناك و دردناكي بود.ديگه طاقت ندارم .حتي ديگه اشكي هم ندارم.فقط مرتضي...خدا به علي و مرتضي صبر بده.
مي خوام بخوابم .دايي جونم تور و خدا تو خواب منم يه بار ديگه بيا.مثل بقيه بهم بگو جات خوبه .بگو ما رو فراموش نمي كني.دايي تورو خدا بيا نذار فكر كنم اينقدر بد شدم كه ديگه بهم سر نمي زني..ديگه بهم نمي خندي .دايي جونم...
دايي نازم ايام فاطميه پرواز كرد .شب جمعه توي منزلگاهش خوابيد.روز هفتمشم شهادت حضرت فاطمه است.تو خواب چندي هم همون روز اول اومد و گفت جام راحته .دايي مي دونم ديگه دردي نداري.دايي براي ما هم دعا كن .دايي ماهم...
24/3/86

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند