اومدم خونه ...بايد خيلي خوشحال مي بودم چون بالاخره امتحاناي نهاييم تموم شده بود اگرچه هنوز دوتا مونده بودند اما اونا مهم نبود...خيلي خسته بودم ولي بايد زود آماده مي شدم بريم ديدن دايي.

مامان اينا پيغام گذاشته بودند كه خونه عزيزند(مادربزرگم) پس يعني از اون ور مي رند بيمارستان .ناراحت شدم كه نمي تونم برم.امروز خيلي دلم مي خواست برم داييمو ببينم اما نمي دونستم...

تلفنا رو چك كردم .آخرين تماس براي عزيز بود.حتما مي خواستن بدونن امروز كي پيش داييه آخه اين روزا همه فقط به يه علت به هم زنگ مي زنند .فقط براي دايي...

اومدم توي اتاق...بلوز مشكي بابا رو تخت بود.تعجب كردم .چرا اينجا انداختتش.اصلا اين موقع اين لباسو برا چي مي خواست.يه دفعه ياد خالجان افتادم(خاله ي مامانم).آخرين بار اين لباسو بابام به خاطر فوت اون پوشيده بود.يه دفعه دلم شور زد.مامان اينا نيستند ...خونه ي عزيز ..تلفن...لباس... واي نه...نه ..نه... هي اينو مي گفتم .طاقت نياوردم گفتم بذار به عزيز زنگ بزنم خيالم راحت شه.زنگ زدم.هنوز لباسام تنم بود...خالم برداشت .اينقدر صداش گرفته بود كه من به سختي تشخيص دادم كه كدوم خالمه حتي فكر كردم مامانمه.گفتم حتما خيلي خستست يا خواب بوده...اما يه صداي جيغ كوتاه اومد ...گفتم خاله چي شده...خالم فقط گفت ديگه دايي راحت شد ديگه از اين دردها راحت شد...ديگه ادامه نداد .منم كه قفل كرده بودم .گوشي دست دوتامون تا چند دقيقه اي بود.هيچي نمي گفتم فقط آخرش گفتم اي واي...كه ديگه قطع شد.نمي خواستم بپرسم كي .نمي خواستم بدونم چه طوري فقط مي خواستم باور نكنم.

يعني من ديگه دايي ندارم؟ يعني ...واي برام خيلي سخته .الهي بگردم براش .من فقط يه بار ديدمشاواسط امتحانا بود كه رفت بيمارستان .دو هفته اي مي شد .لعنت به اين درسا .من فقط يه بار ديدمش به اندازه ي همون چند دقيقه هم براش كلي گريه كردم همون روز اينارو نوشتم اما فكر نمي كردم يه روز ضميمه ي آخرين روزبشه...

 

حرف دل در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:54

امروز ديدمش...واي...اين دايي نازنين من بود كه حالا روي تخت خوابيده بود.اين همون دايي بود كه اون روز اومد خونه ي ما و به من گفت دايي جون مدام وضو بگير تا تبت بياد پايين ...دايي من چشاتو باز كن ..پاشو ...تو هم وضو بگير تبت بياد پايين .

اين همون دايي كه هر وقت هر جا مي رفت مي گفتن براش چايي بيارين دايي چايي خيلي مي خورد هم براي بيماريش بود هم طبعش.دايي من اين لوله ها چه جوري مي خوان به تو چيزي كه دوست داري برسونن؟ دايي من سختت نيست با اينا...؟؟؟

آخه دايي اگه ديگه تو نباشي پس اون نگاه تحسين به من چي مي شه ..اون شعر خوندنا...دايي من .........

گاهي لباش تكون مي خورد انگار درد مي كشيدند انگار مي خواستن داد بزنن.نمي دونم شايد مي خواستي براي مامانم گريه كني كه اون طور تو رو داداشي صدا مي كرد و تو نمي تونستي جوابشو بدي...

دايي بميرم برات كه از اولم همش درد كشيدي ...دايي خيلي جاي بدي خوابيدي خيلي ترسناكه.دايي من مي ترسم وقتي اونجوري مي بينمت .دايي من از خودمم مي ترسم .تو كه خوب بودي ... ولي من ...دايي من چي كار كنم؟؟؟ دايي من خيلي گناه كردم هر روز دارم بدتر مي شم دايي دايي دايي ...

دايي من ديگه شايسته ي تعريفات نيستم .من خيلي بد شدم.دايي من خيلي مي ترسم .نمي دونم چه جوري تموم كنم جرات ندارم.دايي برام خيلي دعا كن .خيلي...

 

 

 

صبح داشتم براي امتحان مي خوندم.خسته شدم يه چند دقيقه اي دراز كشيدم .دقيقا يه ربع شد.خوابم برد .عزيز و آقاجون و دايي اومده بودن خونمون .تو پذيرايي بودند باهاشون حرف مي زدم اما تصوير وجود داييم خيلي مبهم بود.آخه داييم كم اومده خونه ي ما .هنوز اتاق منم نديده .اگه مي ديد مي گفت دايي جون خيلي قشنگه فقط عكس اين پسره چيه دايي زشته...منم مي گفتم دايي ديگه دوستم كشيده سخت نگير...وقتي اومدم به مامانم بگم خواب ديدم نگفتم دايي هم توش بود گفتم بازم ناراحت مي شه .اصلا امروز ...چرا ...چرا...چرا

دلم مي خواد داد بزنم بلند بلند گريه كنم خسته شدم از بس آروم گريه كردم مي خوام داد بزنم دايي من ...

من براش اين دفعه خيلي كم دعا كردم .دايي بيمارستان خيلي مي رفت اما اين اواخر بيشتر بود.من كم دعا كردم .كم به كسي گفتم .نمي خواستم بازم درد داييمو ببينم .اما حالا دلم مي خواد يه بار ديگه ببينمش .يه بار ديگه بهش دست بدم و بازم بگم دايي محكم دست بده و اونم بخنده .دلم مي خواد دوباره بوسش كنم .دلم مي خواد بازم برم مهمونياش .واي اين عيد من دايي ندارم.عيدي دايي از همه دلنشين تر بود خونه دايي با اينكه از همه جا غذاش ساده تر بود ولي خيلي خوشمزه بود .آدم خونه دايي مي رفت همش مي خواست بخوره .خيلي ساده بود اما دلنشين بود.

بيچاره بچه هاش از اولم با درد بزرگ شدن .بميرم براشون كه اينقدر سختي مي كشند.هميشه توي نگاه مرتضي مي شد غم و ديد من هيچ وقت مستقيم بهش نگاه نكردم شايد از سنگيني غم نگاش مي ترسيدم .بيچاره ها...

ظهر بابام زنگ زد .گفت فردا ...فردا... لعنت به فردا...گفت فردا تشييع جنازه ست .واي من نمي تونم .من مي ترسم .من از صداي اون جماعت از اون گريه ها از اون تيرگي ها من از همه مي ترسم .من نمي تونم برم .وحشت دارم.من نمي تونم نگاه علي و مرتضي رو ببينم .من نمي تونم اشكا و داداي خاله هام و ببينم .نمي تونم.نمي تونم دوباره مامان بزرگمو ببينم .واي دايي وقتي پر كشيدي كي كنارت بود؟ واي دايي من ...

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم .الحمد لله رب العالمين. الرحمن الرحيم .مالك يوم الدين .اياك نعبد و اياك نستعين .اهدنا الصراط المستقيم .صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضالين .

بسم الله الرحمن الرحيم .قل هو الله احد .الله الصمد .لم يلد و لم يولد .و لم يكن له كفوا احد.

بسم الله الرحمن الرحيم .قل هو الله احد .الله الصمد .لم يلد و لم يولد .و لم يكن له كفوا احد.

بسم الله الرحمن الرحيم .قل هو الله احد .الله الصمد .لم يلد و لم يولد .و لم يكن له كفوا احد.

صدق الله العلي العظيم

 

 ۲۳/۳/۸۶

 

 

شخصي خدمت اميرالمومنين عرض کرد :چهار مسئله دارم ،فرمود بپرس:اگر چه چهل مسئله باشد .گفت واجب کدام است و واجب تر کدام است؟نزديک چيست و نزديک تر چيست ؟شگفت چيست و شگفت تر کدام است ؟فرمود :واجب اطاعت خداست و واجب تر ترک گناه است نزديک قيامت است و نزديک تر مرگ ،عجيب دنيا است و عجيب تر علاقه به ان است، مشکل قبر است و مشکل تر بي توشه رفتن