بازنده

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

مي گويند عاشق شده

                      مي گويند بيچاره

                                             مي گويند بازي!

عجب بازي شيريني!

       به من ، به ما ، و نه به او نمي خورد.

آخرش مهر كن

                     مسخره!

مسخره... نه او ، نه من ، بلكه بازي كه اسير عشق شده !

واي چه اسارت بي حضوري! چه بازي مسخره اي!

نه براي عشق ، براي ما!

                          چرا كه بازنده ايم...!!!

                                                         بازنده

 

شاهکاردانته والگیری

 

کمدی الهی تا سرود هفتم

ادامه نوشته

bang bang

 

I was 5 and he was 6

We round  the house made of sticks

He were black and I were white

He would always win the fight bang bang

He shot me down bang bang

I hit the ground bang bang

That awful sound bang bang

My baby shot me down

 

Season came and change the time

When I grew up I call him mine

He would always laugh and say

Remember when we used to play bang bang

I shot u down bang bang

You hit the ground bang bang

That awful sound bang bang

I used to shot you down

 

Music played and all people sang

Just for me the church bells rang

Now he's gone I don't  know why

Until these days sometimes I cry

He didn't say good bye

He didn't take the time to Love

Bang bang

He shot me down bang bang

I hit the ground bang bang

That awful sound bang bang

My baby shot me down

  

singer: Nancy Sinatra

 

 

کمدی الهی _اثر دانته_سرود نخست

كمدي الهي اثر جاودانه ي دانته است .فردي كه 600 سال پيش ناباورانه در كشاكش دوزخ و برزخ و بهشت به توصيف ارواح و دردهايشان و شادماني پايان ناپذير آنها مي پردازد.

كمدي الهي شامل سه كتاب حدودا 900 صفحه اي است كه هر يك شامل لااقل 200 صفحه مقدمه در مورد افكار دانته و شخصيتهاي دنيايش است كه مجازي از دنياي واقعي است.

دانته شبانگاه در جنگلي خوفناك گم مي شود و ورود او به دنياي برزخ به كمك روح ويرژيل نويسنده ي عالي قدر انه ايد هدايت مي شود .ويرژيل از افرادي است كه دانته در كمدي خود اورا مظهر روح ازلي و منطق و خرد مي نامد .

دوزخ چون قيفي مي ماند كه با شروع از آن جنگل به مركز زمين ختم مي شود و هر جه به نوك قيف نزديك تر مي شويم عذاب و درد دوزخيان افزوده مي شود.او و همراهش دايره هايي را مي پيمايند كه هر يك شامل گروه خاصي از عذاب شوندگان است كه با نام سرودهايي خوانده مي شوند.

سرانجام پس از گذران اين دواير و سي و چهار سرود، دانته به برزخ و سپس به بهشت قدم مي گذارد...

و از آنسوي زمين به دنياي ما بار ديگر وارد مي شود.

در كتاب او همه چيز نمادين است و كاهي برگرفته از اسطوره هاي يوناني و داستان انه ايد و لحن حماسي آن است.

او نيز جون بسياري اسير عشقي شده است كه روحش را متعالي كرده است .برخلاف بعضي انسانها كه او را عبوس مي خواندند و گاهي درگير كتب بسيار، روح والاي او از مقامي بالاتر از ادراك ما بهره مي برده .

 بئاتريس بانوي دانته كه او را مظهري از روح الهي مي داند در اين سفر گره گشاي اوست.

داستان عشق او به بئاترس از كودكي او كه تنها 9 سال در برابر بانوي 8 ساله داشت آغاز مي شود و سپس با نرسيدن به فرجامي ،مرگ بئاتريس21 ساله  دنياي او را ويران مي كند و او را به نوشتن كتاب زندگاني نو وا مي دارد:

...لرزشي در قلبم حس كردم و گويي در حضور بانوي خجسته ي ضميرم بودم .سپس مكاشفه اي از عشق پيش رويم باز شد.درست در همان لحظه قلبم به تپش افتادو گفت مراقب باش...! الهه اي قدرتمندتر از من از راه رسيده است تا بر تو فرمانروايي كند...

و ...

                                        

                                             سرود نخست

 

در نيمه راه زندگي خود را در جنگلي تاريك يافتم ...

به خود آمدم وز خواب غفلت پريدم ...

زيرا راه راست يكسره از ميان رفته و گم گشته بود...

آه چه سخت است سخن گفتن

ياد آن ترسي قديمي در دل و جانم پديد مي آورد

تلخي آن چنان است كه مرگ نيز به پايش نمي رسد...

ليكن خيري فراوان نصيبم گشت،

كه اينجا خواهم نوشت...

  

 

دانته در اين جنگل با سه حيوان برخورد مي كند كه هر يك مظهر چيزي هستند. اول با پلنگ كه مظهر هرزه گي و شهوتراني است و سپس با شيري درنده كه مظهر غرور و تكبر است و در آخر با گرگي ماده كه از همگي سهمگين تر بوده است و نمادي از حرص و طمع و آز است چيزي كه به گفته دانته اكثر مردم بدان دچارند.

اين سه حيوان همانهايي هستند كه انسانهاي گمشده را به اعماق دوزخ مي كشانند.

در كمدي الهي ورودي دوزخ مبهم  است و او تنها با دنبال كردن ويرژيل مي تواند از دام اين حيوانات رهايي يابد :

( از زبان ويرژيل)

 

مكاني كه فريادهاي نوميدانه بشنوي!

و ارواحي كز ديرباز از غايت شكنجه و رنج

ناله بر آرند و زوزه كشند و مرگي دوم آرزو كنند...

سپس آن دسته از ارواح را بيني كه در لهيب خشنودند و به عروج به مكان قرب الهي

در موعد مقرر به لطف خدا آرزومندند...!

چنان چه خواهان صعود به آنجا باشي

روحي برتر و لايقتر از من راهنمايت بدان جا خواهد بود!

آنگاه به او مي سپارمت و با تو وداع مي گويم...

زيرا امپراطور والاي آن مكان

اراده فرموده مني كه روزي به تاج و تختش عاصي بودم

به قلمرو حكومتش گام نگذاشته و رهنمون بشر بدان مقصد نباشم!

قلمرواش در هر جا هست ...! ليك تخت حكومت و مقر و جايگاه عظيم الشان و رفيعش انجاست

خوشا به حال آنكه به بندگي او پذيرفته شده باشد!

لطف و رحمت بران كس باد...!

...

 

وقتي اينها را از سرود اول مي خوانيم به راحتي مي توان تشابه ميان اديان و روح يكتا را در ميان ذاتشان يافت!   

 

(راستي در كتاب دانته در لحظه ي آفرينش خورشيد در صورت فلكي حمل يا قوچ يا همان فروردين خودمان بوده! خوش به حال فرورديني ها!)

 

                                                                                                     منتظر سرود دوم باشين...