شعری از نادر ابراهیمی
این، تنها قفس سینه نیست که برای تو تنگ است.
تو، در سراسر جهانی چنین ستمگر و بی ایمان، احساس فشردگی،
کوبیدگی، دردمندی، نفس تنگی و خفگی خواهی کرد.
در جهانی چنین ستمگر، چنین بی ایمان.
اما، این قفس، اگر تنگ است و تاریک، دردآفرین و درد بخش...
لااقل خانه ی توست
لااقل ملک توست
لااقل آشنای تو، رفیق تو، همسایه ی تو، هم صدا، همسفر، هم سخن، هم پیاله، هم درد و هم آرزوی توست.
اینجا بمان، بنال، بسوز، بمیر...
اما هر گز نگو: شاید آنجا آسوده تر باشم، آرام تر، آزاد تر، بی دغدغه تر، خوشبخت تر، راضی تر...
تو اینجا، در نزدیکترین فاصله با آسودگی، آرامی، آزادی، خوشبختی و شادمانی جای داری؛ در نزدیکترین فاصله...
ای قلب! انچه دیگران تجربه کرده اند تجربه مکن
مگر آنکه خالی خالی خالی باشی...

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند