تنهایی، تنها باد!
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
می دونی گاهی فکر می کنم دنیا برای گوسفند هاست ، برای بزها، گاوها ، خرها. بی اختیار و نه حتی برای طاووس ها و پرنده ها که رهایی در وجودشان است. دنیا برای درخت ساخته شده . اسیر و ساکن. برای گوسفند ها . نفهم و تسلیم. برای خرها. بارکش و جاهل. دنیا نه برای منی است که نفس می کشد و می خواهد و تمنا می کند و شوق دارد و احساس دارد و بدتر از همه احساس دارد.و نه برای تویی که می فهمی و می دانی و رنج می کشی و طرد می شوی و برچسب می خوری.
چه گاو باشی ، چه خر و چه گوسفند جزو یک زنجیره ای به نام فنا و بی اختیاری . به نام رفتنی که آنسویش یک رنگ است و بازخواستی نیست و مؤاخذه ای نیست و اگر به ناگاه انسان شدی و رنج کشیدی و خواستی و دیدی و فهمیدی و طلب شدی ، بدان از حیوانیت اصیل زیبا رها شدی و به منبعی واهی آویخته ای که پایان این تردید ها و ترس ها ، حیرت است در عدم و مبنایی بر نفرین بر خاک و بودن و وسوسه.
سخت است از انسانی بودن خود خسته شده باشی و به حیوانی ها بیاندیشی . نه به انسانهای حیوان نما. به حیوان های حیوان نما.نمای من هرچه باشد نه حیوانم و نه انسانم . و این تردید و گسیختگی در میان مرزهای وجود و عدم وجود مرا آنچنان شکنجه می دهد که زیر بار این تزویرها و دروغ ها و انگشت ها می خواهم قبری برای خودم دست و پا کنم تا مأوایی باشد برای خاک شدن .خاک شدن . خاک شدن و مرگم آرزوست حیوانی ترین نفس من و مرگم آرزوست انسان نایافتنی من که اگر می آمدی به رفتن من امید بود...
در این تلاطم های عجیب ، در واکنش به شناخت هستی ، در سلب زیبایی های ذاتی از خود ، من دچار چنان توهم وبا گونه ای شده ام که حاضرم تمام هستی ام به ناگاه با بادی از من ربوده شود و گدایی شوم بی رنگ تعلق و با هیچ و بی آن و این. و در کوچه های شب پرسه بزنم و خودم را به حیوانها تسلیم کنم و خونم را تغذیه کنند و در آخر نفرین دردناکی از سرنوشت ناخواسته ام سودا کنم و بار گناه این هستی را به تقدیر شانه دهم .و بعد از ترحم کودکی بر خود بلرزم و زیر سایه ی غذاهای فساد شده طعم تهوع قبل از مرگ را بچشم و اینگونه اندک اندک دیوانه شوم. بی شولا و بی عفت و بی دانایی...
و سنگفرش ها را بشمارم و خدا را و خدا را این بار در زمین ز عمق خاک بیابم . در لای فریادهای انسانهای نفرین شده از عمق خاک.در لای ناله های انسانهای ملول از هستی. در عمق انجماد فکرهای سربه زیر انداخته شده و من خدا را در پوشش ، در تسبیح و در چارچوب خانه ها گم کرده ام. و اینک در یک متریه خاک میابم و چه دردناک است خدای این تراژدی. و چه دردناک است خدایی که فریاد بر است و منتظر رفتنی شوم ...
در زمانی که می نویسم دستانم می لرزند که اگر همین گاه بمیرم و من در لای نای این خدای زمینی باشم ، آسمان چه تاریک بوده و من اینهمه بدان نگاه کردم و چه مات ! و اگربدین سان کافر بمیرم که من مدتهاست در اندوهی عمیق از هستی مرده ام و اولین بار آری یادم هست زمانی که تو را کشتم و بارها در نزاع انسانها عصیانگری بی هدف بوده ام که در خود ملول مانده است...
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند