- می دانی که از دستشان نمی توانی فرار کنی؟
- آره
- نقاب را به صورتت خواهند گذاشت. اصلاح خواهی شد
به تو یاد می دهند که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بزنی یاد خواهند داد که مثل بدبخت ها به دیوار بچسبی و به پای رفقایت بیفتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یاد خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند ، بخواهی قبولت داشته باشند . بخواهی شریکت باشند . همه چیز را در سرت به هم می ریزند برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی و از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد . و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهره مند خواهی شد و هم چنین از لذت آنها. برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد و گله وار به دشت خواهی دوید ، با دوستانت ، با دوستان بی شمارت ، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می رود کینه یی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده اش را نبینید ، چون او می خندیده است . تو تمام اینها را می دانی؟
- می دانم
( کریستوفر فرانک)