سودا
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
این روزها باز هم رنگ می بازد تا بازهم بازهم سالهای خاموش مرا از نو پروار کنند. این روزها همان دامانی را برای من می گسترانند که تو روزی با نگاه تب دار خود مرا تا سرسرای عاشقی لغزاندی. این روزها مرا به رقص بالهایم ، بالهایمان فرا می خوانند.
به مادرم گفتم دیگر تمام شد و آیا روزی تو در این مخیله ی رنگ باخته آرام می گیری یا هنوز با چشمان جسور به من می نگری و باز همان سایش ترسناک ویولن بر روی ساعت هایی که زود وام های تو را پس دادند.
امشب، باد روی گونه هایم سر می خورد و در گوشهایم نجوای آرام رفتنت را خواند. مهم نیست که نشد که نخواستم که نخواست . مهم این بود که باد هم امشب با من سر خورد و تو نفهمیدی که من شبهاست که دستانم را تلخ کاشته ام...
اگر دست من بود تمام نردبانهایی که سکوت را فاصله ی من و تو کردند می شکاندم .من سردم است. و تو به اندازه ی این سرما به من و آفتاب بدهکاری.به من و سایه ها. به من و تردید پذیرفتن ها و رفتنها .
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند