دانشگاه! دیروز داشتم به تمام ماجراهای این دو سال فکر می کردم . به روزهای اولی که سلام سر  آغاز آشنایی است اما انگار همه غریبه  اند. داستانهای عجیب و به قول استاد نامجو عشق های 5 سانتی!آدم های غریبه و دروغهای حقیقی!

چه طور می توان در چنین باتلاقی که بوی نفرت از رنگ حیات می دهد به سرسبزی حیات دود زده ی دانشکده ی کوچک خود اندیشید.

داشتم فکر می کردم که ماجراهای تو دار و نگاه های مست و ایمان های مسحور شده و پرسش های از قبل پاسخ داده شده ما را به چراگاه کدامین نبوغ می راند!

من در اندیشه رفتن هستم. همین!

دیروز بود یا پارسال اما این حرف را از آغاز شنیده ام : مونا تو چه قدر عجیبی! و شاید مرموز. نمی دانم شاید چیزهایی که دوست دارند و ندارم یا حرفهایی که می زنند و برایم جذاب نیست یا نواهایی که مرا اوج می دهند و آنها را غم ، نمی دانم اما اینجا ،همین جا باید گفت :اینجا همه ی آدمها اینجوریند!و انگار من در دنیای دیگری پرسه می زنم . حبابی سبک و سر مست از با خود بودن . از این سکوت آلوده به بوی شب. و من از تمام نگاه های ساعت 3 بیزارم. از همه ی کلاسهای با پسوند 2  نفرت دارم . از در بسته ی شورای صنفی بغض دارم . وای انگار من حتی از چرخش گاف دانشگاه هم درد دارم.

 

یه جورایی دلم گرفته. دیروز رفتم خانه ی هنرمندان و سر مست از این موجودات رنگدانه سری هم به همان زیر پله ی مخوف یساولی زدم . هنر چه راحت در سایبان دیده هایمان کمرنگ شده . استادمان هم که رفت . من ماندم و صدای جیر جیر این قلم رنگ نا گرفته!و طعنه های روزانه ی مادرو پدرم که آخر سر این هنر بازی که نان و آب نمی شود. آخر می دانیید هیچ چیز که علم نمی شود. و من زیر بار طعنه ی آنها به نمایشگاهی که سال بعد خواهم زد می اندیشم. بگذریم که سهراب مست بود وقتی گفت : چه خیالی چه خیالی…

این روزها آهنگ فریتیل باز هم جوان شده و مرا مثل قبل می ساید. حراجی یا جراحی عشق! نمی دانم اما هر چه بود فعلا محکومم به پذیرش!

انگار من به این ها به این دانشگاه و حرف ها تعلق ندارم!

دیشب تب دار شدم که باز خاطراتم را بنویسم . اما به محض اینکه صفحه اول را نوشتم داغی برگه هایی که سوزانده بودم چنان شلاقی به من زد که یادم رفت . همه چیز. و تنها نوشتم دیگر چشمانی نیست که بخواند من دیگر به چشمان تو نیز اعتماد ندارم. بستم و باز من ماندم و من ماندم و من. و این دیوارهای باران زده دانشگاه و خنده های بلند و دردناک دختران و نگاه های گریزان پسران میش پندار !!!

دیوار کبود! این سر آغاز بود…