کما
شده یه وقتایی حوصله کاری نداشته باشی. حوصله حرف زدن هم نه! فقط می خوای حس کنی که همه چیز سر جاشه . همه هستن اما با یه فاصله. شبیه یه کما!
اینکه شب بخوابی و صبح ببینی همه دور و برت حرف می زند و تو نمی تونی جواب بدی. باید حس خوبی باشه . اولش یه جور تراشیدن روحه اما عادت می شه. بی تفاوتی عادت میشه. حالا فکر کن بری تو کما و چشمات باز باشه. یعنی باشی اما دیده نشی حس نشی. یه جورایی جا بمونی!
توی کما بودن فکر کنم حس خوبی باشه. حس نوردیدن فضا با تمام ابعادش. حس پر کشیدن. اینکه یه جا تعادل بهم می خوره. اینکه از حضور جدا می شی.و اینکه آخرش مجبور شی چشمات و ببندی و فکر کنی که مجبوری نباشی.
هر لحظه زمن روایتی می شنوی... ور قصه من شکایتی می شنوی...
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۵/۰۱ ساعت 1:4 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند