نمایشنامه
درست همون موقع تصور کنی که از همه شعر های عالم متنفری و فقط و فقط هوس خوندن یه نمایشنامه رو داری!
مطمئنا این خط آخر و به ندرت تجربه کردی...
وقتی نمایشنامه می خونی تو می شی نفر اول یا دوم ، دختر جوان یا ارشد ، همسایه یا باغبان . اما اسم نداری و این اوج زیبایی نمایشنامه است.
تو می شوی صدا ، نور ، تصویر. تو می شوی انعکاس ، سکوت ، رقص . تو همه چیز می شوی جز آنکه بودی. می شوی . خواهی شد!
زندانی می شوی ، رها می شوی ، لیز می خوری و باز بلند می شوی تا بشوی ! چرا که می دانی پایان این نمایشنامه انتظاری دیگر نیست...
اما زندگی را چه کنم که سراسر انتظار است و انتظار . تو را چه کنم که سراسر انتظاری و انتظار، و خود را...
با این خود مدهوش و سرگردان ، با این توهم عجیب و خواسته های غریب و رنگ های فریب چه کنم؟!
انتظار بودن ها شدن ها و دیدن ها و بودن ها!
و صدا می آید: تو را خواندم . نمایشنامه بعدی...
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند