صدای جارو پشت شیشه آشپز خانه مان می پیچد و من هر شب می ترسم که پنجره را باز کنم و با دیدن آن مرد ، با دیدنش فراموش کنم محبتش را ، تنهایی اش را ، درد هایش را و مغرور بگویم چه حقیرانه!

هر شب به او می اندیشم و به اینکه اگر کور بودم چه می شد. می دانم می مردم. کوری همه چیزم را از من می گیرد . توان قدم زدن ، نگاشتن  و به تو نگاه کردن.

گرچه شاید این آخری توان از دست رفته خوبی باشد چرا که تو نیستی و من هنوز خواب می بینم که آیا اگر تو بودی به خاطر این همه تأخیر باید تو را ببخشم یا نه؟!