دیروز، دیشب ، تمام روز، تمام شب ، به رقص فکر می کردم.

حالت عجیبی است. نوعی معجزه رهایی. دامنی از پیچش ها . ترکیبی از نواخت ها. و آن حال خاص.

به این فکر می کردم که در هر آیینی جایی دارد و خلسه ای است که غذای روح است و چاره بدن. به دستهایی که در آسمان چون پیاله باز اند و بر زمین چون نهری روان.تا با چرخش خود روی مداری منظم ، آن نظم روحانی ، آن موهبت الهی را از آسمان به زمین و از زمین به زمینیان مجرا دهد.

و دستهای بر سینه ، دستهای به هوا خاسته، چشمهای بسته، پاهای ملتمس و دامن های کشیده و بازوان خمیده . آری چنین است رقص روحانی!

کاش می توانستم یک بار امتحانش کنم. شاید باید به قونیه رفت و مولانا شد و شمس خواست و انابه کرد و رقصید . اما من به راستی به تو می اندیشم.

زمینی صاف و سیاه و نوری بر فراز و دستانی باز و پاهایی رقصان و صدا و ندا و سکوت...

تمام شب می رقصیدم.