فرصتی جدید!
سه روز هیچکی خونه نیست. بابا که همیشه نیست. مامان هم که جلسه داشت رفت سفر. میلاد هم ترجیح داد تا کسی نیست بره خونه پسر عمه ام و حسابی تلافی در بیاره. خلاصه من موندم. اکثر تلفن های تو خونه رو جواب نمی دم. همه می دونند تنهام و دعوتم می کنن که برم اونجا اما می خوام حاکم باشم!
و اما قابلیت جدید! یه روزه می تونم چنان خونه رو به هم بریزم که 2 روز طول بکشه که مرتب شه. بچه که بودم آخر سال تحصیلی که می شد این بلا رو سر کتابخونه ام می آوردم. همه چیرو خالی می کردم زمین. کتاب درسیهارو پاره می کردم و می ریختم کف اتاق نه توی سطل و بعد یه ساعت به خودم فرصت می دادم که یک دکور کاملا جدید دور از فضای مدرسه و درس درست کنم.
آشپزخانه پر از ظرف و بطری دلسترهای ساده شده. حسابی با خودم جشن گرفته ام . موزیک لایت از صبح تاشب، رقص، باوارا، وبلاگ خوانی، کتاب سمفونی مردگان، لم دادم روی مبل و بهترین لحظه اش این است که دیگر کسی نیست به من بگوید تلویزیون را روشن کن و صدای آهنگت را کم .لباسهایم روی مبل ریخته و من در تاریکی با سوسوی چند شمع کتاب می خوانم. اتاق بوی دود گرفته و مثل دخمه ای شده فوق العاده. دیگه ساعت 3 شب هم کسی نیست که مدام به من بگوید هنوز نخوابیدی؟ بخواب دیگه بچه!
زود دلم برای مامانم تنگ میشه . از صبح سه بار بهش زنگ زدم. اما خوشحالم که تنهام و هیچ کس نمی تواند این شادی را از من بگیرد .
چایی می نوشم و فکر می کنم فردا می توانم سری به خانه ی هنرمندان بزنم و شب در خیابان ها قدم بزنم بی آنکه نگران منتظرها باشم.
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند