من...
بچه که بودم ، دبستان، توی حیاط مدرسه می دویدم و ناظم ها دنبالم می کردند و تا گیرم می آوردند انگار که برای تاوان این مسافتی که دویده اند می خواستند سیلی ای به من بزنند اما تا دستشان بالا می رفت و چشمشان به دختر کوچک که لبخندی با ترس روی لبانش ماسیده بود می افتاد می گفتند بازم تویی مونا! اگه دختر خانوم سعادت نبودی حتما دو نمره از انضباطت کم می کردم . من سرم را می انداختم پایین و در خجالت آب می شدم که آبروی مادرم رفت اما باز دفعه ی بعد یادم می رفت.
شاگرد زرنگی بودم . تمام کارهای کلاس دست من بود. هر بار هم کارت های امتیاز و مهر ها را باید من از دفتر می گرفتم. عادت داشتم با لی لی به دفتر می رفتم. اول سعی می کردم مثل دختر های خوب دستهایم را پشتم بگیرم و سر بزیر باشم اما تا پام دفتر می افتاد لی لی می رفتم . یادم است هر بار ناظمم مرا از دفتر بیرون می کرد و می گفت درست بیا!
بزرگتر که شدم به مدرسه ی عمه ام رفتم. کلاس ریاضی حوصله ام سر می رفت . هر حرفی را صد بار می گفتند . انگار به اکابر درس می دادند. منم که همیشه شعر می نوشتم یا با دوستانم نامه نگاری می کردم. توی هر ردیفی که بودم آنجا ولوله بود.یه بار آخر کلاس تا زنگ خورد 4 تا موشک انداختم جلوی پای معلم. مدیر مدرسه تهدیدم کرد و گفت این بار به خاطر عمه ات اخراجت نمی کنم.
یک روز معلم علومم مرا دید. دبیرستان رفته بودم و اومده بودم تا سری به مدرسه راهنمایی ام بزنم. بهم گفت هنوز شرارت از چشمانت می بارد من که هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم. و من تا شب فکر کردم که اگر اسمم شراره بود حتما بیشتر بهم می آمد.
یه بار هم سر کلاس اجتماعی بودم . همیشه من از بچه ها درس می پرسیدم اما به همه 20 می دادم. یه بار حواسم پرت شد و یادم رفت معلم سر کلاسه. لاک غلط گیر را شوت کردم به کرنر. معلمم آخر کلاس صدام زد و گفت هر چه بگندد نمکش می زنند وای به حال روزی که بگندد نمک. هیچ وقت اینقدر شرمنده نشده بودم...
دبیرستان دیگر هیچ پارتی ای نداشتم .حواسم را خیلی جمع می کردم.با این که موبایل قدغن بود اما انگار بر من آیه نازل شده بود که هر روز باید ببری. هر چند وقت یکبار کیف ها را چک می کردند. منم یه سوراخ پیدا کرده بودم که اگه از نردبانی که همیشه زیرش بود بالا می رفتم دستم می رسید. خلاصه در زمان تفتیش موبایل من آنجا بود و همیشه به خیر گذشت.
سوم دبیرستان به مدرسه شاهد رفتم که چادر اجباری بود. از اول هم عاشق قدم زدن بودم . حتی صبح ها . از اون آدمایی بودم که نه دیر می رسند نه زود. همیشه وقتی فراش داشت درها را می بست می رسیدم و همیشه هم بهانه ای برای خواهش کردن داشتم.اکثرا گیج آهنگ های صبح که گوش می دادم یادم می رفت چادرم را بر دارم و در راه که به یاد می آوردم وقتی برای برگشت نداشتم. دم مدرسه که می رسیدم به موبایل بچه ها زنگ می زدم که برایم چادر بندازند بیرون . به بهانه ی دستشویی می آمدند حیاط و چادر راآنطرف دیوار پرت می کردند و من اجازه ورود به مدرسه پیدا می کردم.
پیش دانشگاهی جای مدرسه مان عوض شد . جایی بود که دیوار تقریبا کوتاهی داشت. آنچا همیشه دیر می رسیدم یا خیلی زود. خیلی بد مسیر بود. دیر که می شد اجازه نمی دادند وارد شوم.عین پسرها کیف و چادرم را می انداختم آنور دیوار و بعد می پریدم. یه بار ناظممان دنبالم کرد.تمام کلاسها را دنبالم گشته بود اما خبر نداشت من توی اتاق اساتید پشت به همه نشسته بودم. اگر پیدایم می کرد حتما اخراج می شدم چون مدرسه ما تعهد به چادر اجبار بود!
یه بار هم یادمه در نمازخانه بودیم ومن داشتم روژ می زدم. یه شال و کلاه لیمویی سفید سرم بود. ناظم از دور مرا دید و آمد که پرونده ام را بدهد دستم. شالم را با بقل دستیم عوض کردم. ناظمه که آمد گیر داد به دوستم اما مدرکی نداشت و به خیر گدشت.
این همه روز به خیر گذشت و دانشگاه قبول شدم و الان که فکر می کنم چه قدر تغییر کرده ام. آن دختر شر و شیطون حالا آرام و متین شده و می خواهد چادر سرش کند!اینقدر تغییر کرده ام که دوستم می گفت وقتی آدم می بینه تو رو با خوش می گه چه دختر مظلوم و خجالتی ای هستی!
نمی دانم چرا یک دفعه اینها را نوشتم انگار هوس کرده بودم خودم را ورق زنم. نمی دانم .
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند