تاب شکسته
فکر نمی کنم به این سادگی از هم بگذریم.
استادم می گوید خط چموش است و باید رام شود. گفنم استاد گفته اند اگر هر روز 10 ساعت کار کنی بعد از 20 سال می توانی خود را هنرمند بخوانی.گفت: بله ، اگر هر روز 10 ساعت کار کنی بعد از 20سال شاید بتوانی خود را هنرمند بخوانی!!!و نازسر نقطه به دستت آید.
در دلم زیرکانه می خندم و می گویم ما هر دو ناز زیادی داریم حریف هم می شویم. مگر نه اینکه ناز ستایی هم هنری است؟! استاد افکارم را می دزدد و می گوید اگر هستی بگو یا علی و گرنه... می گویم استاد من خیلی وقته یا علی گفته ام. الان 20 ساله ام. 40 سالگی می بینمتون! استاد می خندد و می گوید که عشق آسان بود اول ولی افتاد مشکل ها ... باید عاشق باشی تا بتوانی! به استاد می گویم هستم و به دلم می گویم تولدت مبارک!
آره .عاشق پیچ و تابش و یا نازش شدم. سر شیدایی دارم.
مدرسه راهنمایی که بودم یکی از معلمانم شعر هایم را می خواند . می گفت مونا تو بزرگ شی عاشق پیشه می شوی. از نگاهت می خوانم. خندیدم و نگاهم را دزدیدم. اما امروز عطش عشق را به چه کسی باید تقدیم کرد؟ من بارها گشتم. تو را که می گفتی آرزویم این است که بالای سرت بایستم و ببینم که می نویسی. تو را که آرزو داشتی مرکب من باشی. تو را یافتم و بعد زود به فاصله همان هبوط عظیم ، سقوط کردنت را دیدم. و ا مروز درگیر نگاهت ، گریزان از صدایت گفتم برای آمدنت جشنی نیست!
مرا نیز تسلایی نیست جز نوشتن . پس باور کردم زمینی بودن در این تاب شکسته است نه در مشق نگاهت !
پاورقی:
گاهی خودم هم از ابهام حرفهایم گریز دارم اما مجبورم. این روزها همه چیز را نوشتن، به قیمت شعله تمام می شود. من تجربه کرده ام . باور کن.
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند