به مادرم می گویم دوست دارم با کسی زندگی کنم که بچه دار نشود .و من با این که این نقص را دارد او ر ا با آغوش باز بپذیرم و تا آخر عمر دوستش داشته باشم.تا او نیز باور کند دوست داشتنم را که اگر دنیا نباشد و او باشد من هستم. اینقدر باور کند که اگر دنیا بی من نباشد او هم نباشد.

می گویم،  التماس می کنم که فرزندانی را از پرورشگاه بپذیرد نه برای اینکه ولع مادر شدن دارم نه! برای اینکه رنج بودن را در چشمان گریان کودکان وزن نکنم.برای اینکه تصور نکنم کودکی دچار غصه تولد است.

مادرم می گوید اما آنها از جنس تو نیستندو معلوم نیست اهل باشند یا نا اهل.می گوید ریشه اثر دارد. وقتی خداوند حق مادر شدن را به تو داده تو تنها سعی کن فرزندان صالح خود را به مقصد برسانی.

می دانم درست می گوید اما می گویم چرا باید کودکی را به جهان بخشید و نگران آینده  اش بود در حالیکه کودکانی به جهان بخشیده شده اند که نگران آینده شان هستند و رها شده اند در این دنیای عجیب و وهم آلود. آنها دیگر شانس زندگی زیبا را به نوعی از دست داده اندو تا آخر عمر از محبتی که باید می بود محروم اند. مادر تو بگو وقتی می شود حسرت کسی را به عشق تبدیل کردچرا باید نادیده گرفت و کس دیگری را دعوت کرد؟

مادرم می گوید :من می دانم تو دو تا بچه خواهی داشت. دختر و پسر. دیگر هم از این فکر ها نکن.

می خندم و باز فکر می کنم. چرا؟...