بعد از سحر خوابیدم. دو سه ساعتی بیشتر نبود که باز تلفن ها شروع شد. جواب دادن به تلفن را واقعا دوست دارم اما  نه حالا که قرا ر گذاشته بودم که تا نیم ساعت دیگر خوابم را کامل ببینم. خانه ما اینطوری است و هر روز از ساعت 8 به بعد همکارهای مامان یا اداره تماس می گیرند. و من هم که منشی تلفنی! این صفت را یک بار مرتضی پسر دایی ام بهم داد. دو شب است خوابهای قشنگی می بینم.یک بار چنان برف قشنگی آمده بود که هنوز هم در روز چشمانم را می بندم و آن تجسم خیالی را باز به تصویر می کشم.همیشه عادت دارم خودم با خودم برف بازی می کنم. و در خواب هم به این حس قشنگ دامن زدم. دوست دارم کسی برف ها را به طرفم پرت کند و گیرم بیاندازد. بیفتم و خیس شوم. آن شب هم در خواب  در برف ها غرق بودم. طبیعت هم وقتی خیالی است غوغا می کند. پریشب هم خواب دیدم یک عالمه گل خریده ام و همه را دسته دسته کرده ام و هر دسته ی رنگی را به هر که دوست داشتم می دادم. گل مژده زیبایی است. مژده اینست که تو ظریفی، پاکی و تابناکی. آنقدر که من این عمر کو چک را به تو بسپارم.گرچه این روزها بیشتر مردم معتقدند گل خریدن اتلاف هزینه است. حتی خواستگار ها هم دیگر گل نمی برند! یک بار خواستگاری داشتم که فقط شیرینی آورده بود همان موقع گفتم نه. این جور آدمها به نظر من تبعیت کلاسیک مادی گرایانه را هم ندارند چه برسد به سرمستی روح در نوازش تنهایی. نمی خواهم بگویم خیلی هم به این دلیل گفتم نه اما گل نیاوردنش بی تاثیر نبود.بگذریم اما از گل نباید گذشت. در آسترالیا می گویند اگر پشت در خانه معشوقه ات کاملیای سفید بگذاری او را به دست میاوری. در ادبیات آلمان رز آبی مظهر احساساتی و شاعرانه بودن است. در ایران رز سفید نماد پاکدامنی و زلالی روح است و رز قرمز نماد شیفتگی. رز زرد تنفر و صورتی احساساتی بودن است.

گلها روح زندگی اند و من آن شب به هر که دوستش داشتم دسته گلی می بخشیدم...

اما دیشب خوابی ندیدم یعنی فرصت خواب دیدن نداشتم. این بار خاله ام زنگ زد و گفت مرضیه و امیر هم خیلی دوست دارند امروز به خانه تان بیایند. راستش ما دیگر عروس داماد ها را دعوت نکرده بودیم اما زنگ زدیم و گفتیم بیایید. امیر به راستی موجود ریز بینی است. تا به حال هیچ پسری را ندیدم که اینقدر زیرکانه به حرف همه گوش دهد و با این ظرافت همه را زیر سلطه نگاهش برد.هیچ وقت نمی توانی در جایی که امیر هست مطمئن باشی که کسی نگاهت نمی کند.

مجبور شدم بیدار شوم و و درست از زمان بیداری ام تا زمان رفتن مهمان ها ایستاده بودم.مهمان نواز هستم و اصلا دوست ندارم مهمانم لحظه ای  احساس بی حوصلگی و معذب بودن کند اما جدا خیلی خسته شدم.

نیلوفر مثل همیشه از دیشب اصرار می کرد که فردا تندرست برویم و مانتو بخریم.دوست داشتم بروم اما وقت نداشتم. گرچه دو بار دیگر هم گفته بود برویم خانه هنر مندان و نرفته بودم. تنهایی ترجیح می دهم . نیلوفر را خیلی دوست  دارم از نظر فکری به هم خیلی نزدیکیم اما او همیشه اصرار شدید به ابراز وجود و تحکم عقایدش دارد که من دقیقا نقطه مقابلم. ترجیح می دهم حرف زیادی از خودم نزنم و از زیر بار تعریف دیگران فرار می کنم اما نیلوفر همیشه می خواهد کسی او را بستاید و از همین جاست که تحقیر دیگران و بالا شمردن عقایدش شروع می شود. من برای نیلوفر حکم یک مادر دارم. کسی که همیشه او را برای رسیدن به آرزوهایش یاری می دهد. نزدیکای ظهر بود که نیلوفر پیدایش شد. می خواست تا کسی نیامده با هم حرف بزنیم. کمی که حرف زدیم و من کارهایم را انجام دادم  گفتم باید به کلاس تذهیب بروم. گفتم زود بر می گردم تا تو فیلم غرور و تعصب را ببینی رسیدم. بهانه کرد که با هم باشیم و باز همه چیز شروع شد. در راه خدا خدا می کردم زود کارم تمام شود که علی را نبینم. هر بار این دعا را می کنم و انگار او هم هر بار زود تر می آید. 2 سالی هست علی را می شناسم و فکر کنم در هر سال ما روی هم یک ماه آن را آشتی بودیم و همیشه یا قهر بودیم یا دعوا می کردیم و یا به نوعی کل می زدیم. دوستی مان از نمایشگاه خوشنویسی استاد افجه شروع شد. اوایل حس خوبی بهش داشتم اما بعد که با خودم خلوت کردم دیدم هیچ وقت خودش را دوست نداشتم و همیشه هنرش را دوست داشتم. آن روزهایی که من هر روزش را التماس می کردم که کلاس خط بروم و مادر و پدرم نمی گذاشتند علی 2 ترم رفته بود.یک نمایشگاه دیگر رفتیم و من خیلی زود ماجرا را تمام کردم. همیشه علاقه چندانی به نزدیکی با پسرها نداشتم. موجوداتی که همیشه ابهام آمیزند نه باید به بودنشان دل بست نه به حرفهایشان. من کلا هر رابطه پسرو دختری را که از حد نرمال خارج شود انکار می کنم.  به قول شاعر: پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد... گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان....

علی برای من دیگر حسرت خطاطی بود و بالاخره یک روز من خلاف موج مخالفتها ثبت نام کردم و من و علی هم کلاسی شدیم. علی از آن موجوداتی بود که برای رسیدن به خواسته اش هیچ وقت تعارف نداردو من هم از آن دسته آدمهایی که برای دلشان تعارف نمی کنند. گاهی فکر می کنم چون خیلی شبیه هم بودیم اینقدر از هم دلخوریم و باز هم هر جلسه حرفی بحثی یا خنده ای داریم.سر کلاس آقای پیروی این قدر کنارم نشست که دیگر همه باور کرده بودند ما رابطه صمیمی و خاصی داریم درحالیکه هیچ وقت نداشتیم.ابا هیچ کس حرف نمی زد و مستقیم کنار من می نشست حتی اگر دوستانم بودند انها را بلند می کرد. استاد که رفتند من فرصت خوبی پیدا کردم که کلاسم را عوض کنم و دیگر نبینمش. تا اینکه نمی دانم چه کسی به او خبر داد که من کلاس تذهیب می روم و باز  هم ما هم کلاسی شدیم. و باز هم همه فهمیدند که ما دو نقطه مقابل هستیم . دو سرو منحنی. امروز تا رسیدیم علی هم رسید و بی تعارف کیف استاد را زمین گذاشت و کنار من نشست و شروع کرد . آخر این جنگ سوژه ای شد که امروز استاد برزکار هم به نظاره نشسته تا ببیند من پیروزم یا علی!

کلاسهای خطم تا مهر تعطیلند و من خیلی دلگیر. و امروز استاد سبزه کار را هم دیدم و گفتم استاد وقتی شما را نمی بینم بی هدف می نویسم . استادم گفت من گاهی سری می زنم به انجمن. کارهایت را بیاورر تا ببینم اینقدر ذوق کردم که فرصت دیدارش را بی برنامه خواهم داشت که دلم نمی آمد ازش خداحافظی کنم.

سر کلاس رفتیم و باز هم خودنمایی نیلوفر خانوم. می دانست من می خواهم از این کلاس فرار کنم تا هم به مهمان ها برسم و هم کنار علی و حرفهایش نمانم اما باز پرسید که استاد چرا تذهیب را هنر اسلامی مینامند نه ایرانی. و استاد هم شجره انبیا را به رخ ما کشید.و بعد باز پرسید استاد گل نیلوفر هم داریم که به مونا یاد بدهید. نمی دانم منظورش چیست می خواهد بگوید من نیلوفرم؟ یا بگوید من بهترین نیلوفرم ؟ کلاس تمام شد و نیلوفر سرمست که ابراز وجودی کرده و کلی وقت کلاس را توانسته تسخیرکند و نظر دادن در مورد قیافه و تیپ تمام آدمها شروع شد. وای چه قدر از بحث هایش متنفرم. و باز به قول شاعر... بگذر ز نقش و صورت... جانش خوش است جانش.... نمی دانم بعضی ها چگونه اینقدر جسارت دارند که با چنین صراحتی می گویند طرف خیلی زشت بود. به نظر من هیچ انسانی زشت نیست اگر دل پاکی داشته باشد و هیچ موجودی نیست که نتوان عاشقش شد مگر اینکه باز دلش پاک نباشد. گاهی به آدمهایی که می گویند اگر فلانی نباشد میمیریم خنده ام می گیرد. چون ایمان دارم اگر نباشد باز هم می توان کس دیگری یافت که بتوان دوستش داشت حتی اگر عاشق نشد مگر اینکه در حباب خاطرات غوطه ور باشی.

برای فرار از نظرات صریح نیلوفر گفتم بهتر است دوری در هفت حوض بزنیم نا همه چیز و البته آرامش من تعدیل شود. پیاده روی معجونی است ناب برای دل من....به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...

و در اولین مغازه من و نیلوفر عاشق سارافون زیبایی شدیم با پیچ و تاب گلهایی رنگی به رویش. همیشه تفاهم زیادی در انتخاب لباسهایمان داریم. و این لباس مثل ساحره ای بود بر تن هر دومان اما زود فهمیدیم که باید گذاشت و رفت . من کارت عابر بانکم را فراموش کردم. وقتی دست خالی از مغازه بیرون آمدیم هر دویمان فکر می کردیم یعنی چه کسی جز ما می تواند این لباس را بپوشد؟ و چه کسی درک می کند که چه نیرویی این لباس به ما بخشید. حیف...

مغازه ی بعدی با کمی تعدیل بلوزی را پسندیدیم و این بار قصد خرید کردیم. من به نظرم چندان پارچه جذابی نبود اما دوخت فوق العاده ای داشت. دوتا بیشتر نمانده بود و خواستیم برای ما شود که مثل همیشه مثل عادت همیشگی نیلوفر خانوم در خرید هایمان ، نیلوفر گفت من پول ندارم و من هم همان جواب اول که کارتم همراهم نیست. خلاصه پولهایمان را روی هم گذاشتیم و دیدیم می توانیم یک بلوز بخریم و آخر ماجرا من 200 تومان و نیلوفر هم 200 تومان برایش می ماند. ته مغازه وقتی پولها می شمردیم از خنده ریسه رفته بودیم . باورمان نمی شد که پولی نیاورده ایم.خوب شد لاقل پول یک بلوز جور شد . البته دیگر حتی پول کرایه تاکسی هم نداشتیم و باید انقدر می ایستادیم که اتوبوسی به دادمان برسد اما باز هم خریدیم. وقتی پول را به فروشنده دادیم خانومی بود و ناگهان گفت پولهاشو!!! وای من که در آستانه انفجار بودم. از مغازه که زدیم بیرون از لودگی مان خنده مان گرفته بود. که من یادم افتاد باید کاغذ کالک بخرم. تا حالااز  شهر کتاب دونه ای نخریده بودم. همیشه بسته  ای از یساولی می خرم .نخریده بودم و نمی دانستم چه قیمتی دارد. رفتم شهر کتاب و از فروشنده که باز هم خانومی بود پرسیدم و گفت 20 تومان . در دلم برقی زد که می توانم بخرم و این همه راه دوباره برنگردم . 5 تا خواستم . فکر کن منی که هیج وفت خرید تکی نمی کنم و بسته ای می خرم 5 تا دونه کاغد خریدم. و اما فاجعه دوم این بود که سرصندوق که رسیدیم فروشنده مرد گفت 500 تومان می شود. انگار تمام مغازه به من می خندیدند و همه در ذهن من و نیلوفر رقصیدند وقتی مطمئن شدند که ما پول نداریم. اما اینقدر پر رو بودم که 2 تا از کاغذ ها را برداشتم و بقیه را سرجایش گذاشتم و دیدم دو تا پسر به دو دختر به نامهای موناو نیلوفر می خندند...

از مغازه که خارج شدیم نیلوفر گفت دیگر در هفت حوض معر وف شدیم و نمی توانی دیگر اینجا کاغذ هایت را بخری. به امید می گویم که برایت بیاورد و من شرط بستم که امید خیرش به کسی نمی رسد. امیدوارم این بار معشوقه نیلوفر شرط را ببازد.

تمام راه می خندیدیم  در اتوبوس می خندیدیم و وقتی خانه رسیدیم برای همه مهمانها تعریف کردیم که چگونه بی پولی کشیدیم و من هنوز به آن سارافون فکر می کنم . خوش به حال کسی که خریدش...

جذام نیلوفر به اینجا ختم نشد. راستش من تابه حال خط ها و تذهیب هایم را به کسی نشان نداده بودم. زیاد از تمجید خوشم نمی یاد اما نیلوفر امروز غوغا کرد . با همین یک جلسه  ای که آمد برای همه در مورد تذهیب حر ف زد و تازه به بقیه دختر خاله هایم هم آموزش داد!!! این دیگر از اوصاف عجیب اوست که در یک جلسه به چنین سطح  اعتماد به نفسی سوق پیدا می کند. من تنها نگاهش می کردم و با خود می گفتم خدا کند که هوس با من بودن از سرت بیفتد که گاهی مثل جذامی...

امشب کتاب خط و نقاشی ام دست همه چرخید و من اصلا دوست نداشتم . نمی دانم چرا.شاید چون به این دلیل که می دانم در نازلترین سطح هنرم و افراد دور و برم چون آگاهی ندارند ستایش می کنند و اگر از آگاهی برخوردار بودند اینگونه بهت زده به نوشته ها و خطوط من نگاه نمی کردند.

نیلوفر رفت و بلوز را هم برد و من حساب کردم که تابحال چه قدر برایش چیزی خریدم . مادرم می گوید این جور آدمها زرنگ اند و موفق . اما من هیچ وقت نمی توانم بپذیرم کسی بی حساب برا یم خرید کند. یا اصلا به کسی بگویم برایم خرید کند مگرکسی که خیلی دوستش داشته باشم و بخواهم او همه چیز برایم بخرد ومن هم برای او.

تا ساعت دو شب ، امشب با تمام خوبی هایش و اذیتهای گاه گاه علی و نیلوفر گذشت  اما روز خاصی بود. ، شاید برای آرزویی که بر آورده نشد، شاید برای بحث ها و خنده هایم با علی و استاد، شاید برای جذام نیلوفر، شاید برای فرصت مهمانپذیر بودن و شاید برای فرصت شاد بودن در کنار تمامی کسانی که خواسته یا ناخواسته دوستشان دارم...