روایت اندیشه های یک روز من –2
روایت 1
صبح درست وقتی که در شب 21 ماه رمضان گمگشتگیم را یافتم اولین خبر از دنیای تازه را شنیدم.و فهمیدم که همیشه نمی توان بی خیال امید داشت و باور کرد می شود. باور کرد که تو شاید به جبران صداقتت و عدالت ، متحمل هزینه سنگین تر از باوری نشوی. اما همه چیزیک فرود زیبا بود. 30 دقیقه تاخیر برای یک امتحان کذایی که آخرین روز این دانشکده ... را برایم نوید می داد ، مرا وادار کرد که به دو انتخاب حذف یا صفر قناعت کنم و زندگی را آسان بگیرم و فراموش کنم نمام ساعاتی که سر کلاس حضور داشتم و امتحانی که آمادگی دادنش را داشتم. مجبورم کردند که دعا کنم که از وحشتناک و وحشتناک تر، موهبت عفو موجوداتی اشعه ای را درخواست کنم و امید حذف واحد داشته باشم. به جرم اینکه زبان اصرار و التماس و فریب و دروغ ندارم و به جزای صداقتی کودکانه!
امروز فهمیدم صفر شده ام ! یک توهم نانجیبانه! ویقین کردم که در بسته از در نیمه باز که تمنای التماس و اصرار و عذاب از تو دارد نجیب تر است. لعنت بر توهم درس و تحصیل .
و بعد لحظه ای ترسیدم که اگر خدا هم کمیسیونی این چنینی دارد و نامه ها را می زند که اجابت شد،اجابت نشد؛ بخشیده شد ، بخشیده نشد... و الان که من به امید بخشایش خدا چشم باز کردم همان طور که به امید قطعی حذف ، سایت دانشگاه را باز کردم...
و اگر او نبخشیده باشد... و اگر من اجابت نشده باشم... چه امید های پوشالی ای.
ترسیدم!!!!!!!!!!!!!
روایت 2
نزدیک ظهر بود و تماس گرفت که دعوتی. و باز این دعوت های غریبانه. انگار مشتی قورباغه تو را به مهمانی باتلاق بخوانند، یا جمعی خفاشهای کور تو را به رقص نور ریزش برگ های جنگل دعوت کنند و من اینگونه بودم فراری ای با مشتی از خاطرات لجن بسته از این باتلاق.
چند سالی می شود تازیانه ی خاطراتشان را بر دوش می کشم. خم شدم و حرف نزدم . خندیدم و نگذاشتم بفهمند مردم ، حرف زدم اما خفقان شدم و حالا به همان مکان لعنتی دعوت شدم و باز دیدن آن وزغ های خفاشی...
اگر نروم محکومم می کنند. دادستان ها همیشه در پی آخرین حکمها، اعدامند. دو قر ص کوچک در دستانم است و جسارت نوشیدن لیوان. این بار بهانه ای ندارم که فرار کنم . الهه(دختر خاله ام) می گوید اگر بخوری فقط یک روز بیمارستانی اما از آن جهنم جهیدی. خاله ام می گوید برو و چشمانت را ببند اما مگر می شود. عمه ام می گوید مجبوری نمی توانی تا آخر عمر طردش کنی...
خدایا جهنم چند بخش دارد ؟!!
روایت 3
شب با امید برگشتم . زیاد حوصله ماندن نداشتم. امشب سازم از صبح ناکوک شد. امید راهی را اشتباه رفت و مرا به کوچی عجیب دعوت کرد. از کنار جنگل های لویزان می گذشتیم و باد صورتم را نازکانه لمس می کرد. کاش جاده های شب تمام نمی شدند.شب و خطوط این جاده ها نقاب از سایه ها می درند و تو را هوس نفس کشیدن می دهند. هوس بوییدن هر آنچه که تو را خراشیده.من از تمام این دیوارهای شهر، از تمام این جاده ها خاطره دارم...
افسوس که خورشید شدی تنگ غروب
اندوه که مهناب شدی وقت سحر
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند