وقتی خیلی بی حوصله و خسته می شوم تنها کسی که می توانم سراغش بروم ولذت چند دقیقه ای فراموشی را به دست آورم نادر است...

شب اول که به خانه ی ما آمد مانند موجود زخم خورده ای بود که وقتی نزدیکش هم می شدیم با صدای بلند دورت می کرد و فرمان ایست می داد. همیشه مستقیم به چشمانت نگاه می کند و انگار از مردمک چشمان تو تا او دنیای عمیق درونی ات و تمام احساساتت هست که به دستانش بر ملا می شود.چنان مردمک چشمش تنگ و گشاد می شود که تو را گویی با ظریف ترین و حساس ترین دستگاههای زمینی به مقیاس گذاشته اند.

به او تخمه ای می دهم و باور می کنم که هر نگاه گریزان و خشمگینی در انتظار باور یک محبت ناب است. امتناع می کند و من نگاهش می کنم و می گذارم باور کند که از دنیای من تا او هیچ بغضی نیست . به او لبخند می زنم و کم کم حرف می زنم. از خاطراتم می گویم. از دوستیمان می گویم. و او کم کم از کنج قفسی که او را به تنگ آورده آرام آرام به من ، به دستان من نزدیک می شود و تخمه را از لای انگشتان من می دزد و بازبه مأمن امن خود در اتنهای قفسش  پناه می برد و می خورد.هنوز به من خیره مانده و من هم به او...

این روزها نادر هر وقت گرسنه باشد یا محتاج نگاهی باشد که جهیدن های او را تحسین کند آنقدر سوت می زند و از  دیواره ها بالا و پایین می رود و خود را تاب می دهد که باز کنارش بنشینم و با او حرف بزنم و اگر نروم و یا دیر کنم به مانند کودکی که آبنتاتی که لیس می زده را از او محروم کنی ، قهر می کند و تا به او نزدیک شوی گردنش را بر می گرداند و به تو پشت می کند و اگر اصرارش کنی که تخمه ها را از تو بگیرد ، با غضبی وهمگین آنها را از دستانت می قاپد و سریع پرت می کند تا به تو بفهماند هیچ گاه فریفته ی دست بی محبت نخواهد شد.

هنوز هم وقتی به او نزدیک می شوم فراموش می کنم پشت دنیای خارج از این قفس، تنگ تر از قفس نادر است...