روز اول  دانشگا ه بهترين خبر مي تونه تشكيل نشدن كلاس اخرت باشه...

كلاس اخر كه تشكيل نشد اولين جايي كه رفتم خيابون وليعصر بود .خيلي وقت بود كه اين طرفا پيدام نشده بود شايدم يه جور انزجار از روزاي اخر...

و بعد نگارستان هنر: امروز افتتاحيه ي جشنواره عكس رشد بود كه شامل دو بخش زاد گا ه من كه در رابطه با جاي جاي ايران بود  و در بخش بعدي نمایشگاه كه مربوط به اموزش وپرورش و دانش اموز مي شد.در بخش دانش اموز كودكان زيبايي را به نگاره كشيده بودند كه طعم انار مهر را مزه مي كردند. كنار هر عكس و كنار هر شيطنت كودكانه به ميزباني دندانهاي تازه جاي شيري را گر فته لبخندي بود كه تقديم هر بيننده مي شد. براي لحظه اي فكر كردم مهر ان روزها ناب ترين روزها ماند...

وقتي سمت انقلاب و يساولي را در پيش گرفتم ارزو مي كردم كاش يك عكاس بودم و  ديگر طبيعت را در دريچه اين قفس نمي دادم و اين بار تمام نگا ه هاي گريزان و سردر گم اين ادمها را به قاب مي فرستادم. نا گهان نگاهم ليز خورد بر روي موهاي دختركي شيرين كه مقابلم  به شيشه تكيه داده بود. بلوز عروسكي نازي كه با دستانش طنازي مي كرد بر تن داشت با راه راه سفيد و مشكي و تل پهن خال خالي سفيد و مشكي روي موهايش و ساپورت  مشكي كه لبه هايش با ظرافت خاصي   سفيد و مشكي را به اغوش كشيده بود. كفش  عروسكي طوسي  ر نگ و جورابي تور دار با گل هاي  طوسي به پا داشت و اوج اين فرشته موهاي خرمايي صافش بود كه روي شانه اش ريخته بود و در انتها تاب ملايمي بر خود تنيده بود . و من در پيكره حجاب و در تمناي رهايي موهاي لختش روي شانه هايش ايستاده بودم... نفهميدم چكونه 8 شب شد. ا نگا ر باز هم امشب دير كردم...