يك شب پسر بودن؟!!
گاهي آدم تو افكار عجيبي پرسه مي زنه كه وقتي از بينشون مي جهه حس مي كنه جه توهم فانتزي اي رو پشت سر گذاشته لاقل براي من فكر كردن به اين كه اكه پسر بودم جه تيپي مي زدم يه همچين معنايي داره.
من كه هميشه دختر بودن و با تمام ظرافت و حساسيت هاش ستايش مي كردم و نمونه نابي از عشق مي دونستم اين هوس عجيب بوي تناقض مي ده.
نمي خوام بحث كنم كدوم خوبه يا كدوم بده فقط مي خوام بدونم اگه يه روزي يكي خواست خودش و تو يه موقعيت ديگه ببينه طراحي ذهنش چه جوريه؟!
ماجرا از اين مغازه كوچك تندرست شروع شد . هميشه اغاز در انحناي تاريك ترين كوچه هاست.
اگه پسر بودم يه ست كامل از رنگ هاي شلوار لي داشتم .طوسي روشن مايل به سفيد - آبي آسموني - سبز ارتشي با زمينه روشن و تمام اينها رو با بلوز هاي نايك و لاگست پرتقالي - آبي - طوسي و سفيد ست مي كردم و همه ماركهاي كفشم لاگست بود و يه دستبند چرم و يه ساعت صفحه بزرگ دستم مي كردم. وقتي مي خواستم برم خانه هنر مندان شلوار كتان قهوه اي و سبز صدري یا سفيد با بلوزهاي سفيد و طوسي تندرست و تنم مي كردم بلوزهايي كه يا به نستعليق جلوه گر شده اند يا با ظرافت ناباورانه اي ساده و گيرا هستند و كفش چرم قهوه اي سوخته لاگست...
جدا اگه پسر بودم چه دنياي متفاوتي داشتم. اون وقت ديگه كسي نبود كه نذاره من به كلاس ويولن برم.
خودم اسمش و مي ذارم توحش هذيان . اما امشب دوست دارم با اين توحش و تجسم پيراهن هاي تندرست بخوابم...
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند