بزرگ شدن به سبك كامپكت
نمي دونم خوبه يا بد كه با آدمهاي بزرگ هم نشين باشي. مامانم مي گه وقتي بجه بودي همش با بزرگ تر از خودت مي پريدي. الانم انگار ناخواسته به اين مراسم ها دعوت مي شم. جلسه مديران جلسه مشاوران وزيران مربيان . همه جا هستم و هميشه كنار ادمهايي مي شينم كه تنها حرف مشتركشون با من اينه كه به نظرت با دامادم يا عروسم چه جوري باشم بهتره اخه تو جووني و جوونا بهتر حرف همو مي فهمند... توي تمام اين مراسم ها بايد دقايقي سكوت كنم و لبخند بزنم تا بالاخره دستم بياد كه چه جوري مي شه يه رابطه يا حرف مشترك پيدا كرد. از تربيت كودك تا فنون مادر شوهري يا مادر زني رو ياد گرفتم و امروز از خودم مي پرسم اين بزرگ شدن به سبك كامپكت خوبه يا نه؟!
شايد براي همينه كه هيج وقت تلويزيون نمي بينم يا سرم خلوت نيست. هميشه هر شب كارايي دارم كه باز مونده اند و وقت تموم شده. نمي دونم! اما اين و خوب ياد گرفتم كه سكوت گوياترين زبان است و كسي كه هميشه مي خنده درد بزرگي داره كه مي خواد ازش فرار كنه و اينكه همه ادمها توي هر سطح غرور و فهم باشند دنبال يه گمشده اند كه خودشونو باهاش شريك كنند.
پنج شنبه هاي امسال روزاي خاصيه براي من. از اون روزايي كه از صبح تا شب بايد كلي با بچه ها حرف بزنم. منم از اون دسته آدمها هستم كه وقتي زياد حرف مي زنم اول از همه خودم سر درد مي گيرم!
امروز، آخر روز ، يكي از بچه ها بهم يه نامه داد و گفت خانوم مونا تو رو خدا پاره اش نكنيد ها بخونيد . زودي ام در رفت! توي نامه نوشته بود" خانوم مونا چرا همه رو بقل مي كنيد. من ديگه دوستون ندارم. از همه بدم مياد" اين عجيب ترين نامه اي بود كه در دنيا از كسي گرفته بودم. چه طور مي شه كه يه دختر بچه ي 8 ساله اين جمله رو بنويسه كه " از همه بدم مياد". يعني چي باعث شده كه زندگي يك دختر بچه تا اين حد تحت هجوم واژهاي غربت زده قرار بگيره؟
سر يك كلاس ديگه براي اولين بار خودم يك كار جالب انجام دادم . حرفي زدم كه نمي دانم اصلا من زدم يا اشتباه در گوشم پيچيد. امروز يكي از شاگردها با ديگري دعوايش شد. دوستش گفت كه تو هيچي نمي فهمي و او هم زد زير گريه. من وقتي اين حرف را شنيدم در مقابل مظلوميت دختر بچه كوچك او را در آغوش كشيدم و گفتم" مامان جون اشكال نداره. خودم كمكت مي كنم و همش و يادت مي دم . ديگه گريه نكني ها!!!" اين حس مادرانه از كجاي من تراويده شد الله اعلم! بعد از همين حرف يكي از بچه ها پرسيد خانوم مگه شما بچه داريد و من تازه فهميدم چه گفته ام.
5 شنبه اينقدر اتفاقات جالب برايم مي افتد و اينقدر دوست دارم كه براي كسي تعريف كنم اما وقتي به خانه مي رسم تنها لذت دنيا يك خواب طولاني و سكوت عميق است. شبها كه سرم را روي متكا مي گذارم فقط يك ساعت طول دارد كه اين جمله پياپي بچه ها يعني " خانوم مونا" از زمزمه هاي گوشم خاموشي بگيرد.
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند