دوستي تعهد عميقي نداره . ما همه رو دوست داريم . و انگار وقتي كسي رو نداريم بيشتر دوستش داريم . مثل مرده ها يا مثل ادمهايي كه تركمون مي كنند يا تركشون كرديم. هر روز انتطار مي كشيم ايده ال جهان از راه برسه يه جور اسارت به خاطرات و تجربه مي كنيم. رنج مي كشيم ازدواج مي كنيم . بايد باور كرد در اين ورطه نقطه اي هست كه تنهايي رو به تو الزام مي كنه و تو همواره گرد اين نقطه در حال نوسان و گردشي. دايره ها رو مي سازي تا فراموش كني اما ناگهان باز هم سقوط مي كني. دست و پا مي زني . شعاع دايره هايت بزرگ تر مي شوند و نيروي جذب مركز قوي تر.

صبح ها در راه با خودم حرف ميزنم به ادمها نگاه ميكنم .به افكارشان فكر مي كنم . انگار بخواهم سر از ان دنياي خاموششان در بياورم.جه بلواي عجيبي است. گاهي گمان مي برم اگر ارام گرفت و تنها شد و در اين ارامش در كنار مردم زندگي كرد بهتر است. دوستشان داشت اما وابسته نشد كمك كرد اما انتظار نداشت .كاش فراموش نكنيم ما رها افريده شده ايم به هم متعهديم چون از يك اصليم وگرنه رهاييم. رضايت عميق ترين حس زندگي است حتي از عشق هم قوي تر و با دوام تر.رهايي در رضايت كامل است. در رضايت به تعهد به دوست داشتن و دوست داشته شدن به رويا ها به لبخند ها و كمك ها به خواندن يك كتاب به نوشتن خاطرات و به تمام انچه كه تو را با خودت پيوند مي زند.