زير و رو كه مي كنيم تمام فروغ ديدارمان را

در اشتياق اغاز... نفس مي برم

و در انهدام پايان... شمع مي شكاني

زير و رو كه شديم باور مي كنيم

براي رسيدن دير كرده ايم

وقتش نيست ؟

                     

نوار طلايي درگاه را خاتم كردم

و براي تمام سنگريزه هاي راهت پادگان ساختم

در فغان كدامين موج ...ديوانه وار...مسير ربوده اي

كه اينقدر دير مي كني

كه اينقدر دير مي شوم

وقتش نيست؟!