دير...
زير و رو كه مي كنيم تمام فروغ ديدارمان را
در اشتياق اغاز... نفس مي برم
و در انهدام پايان... شمع مي شكاني
زير و رو كه شديم باور مي كنيم
براي رسيدن دير كرده ايم
وقتش نيست ؟
نوار طلايي درگاه را خاتم كردم
و براي تمام سنگريزه هاي راهت پادگان ساختم
در فغان كدامين موج ...ديوانه وار...مسير ربوده اي
كه اينقدر دير مي كني
كه اينقدر دير مي شوم
وقتش نيست؟!
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۰۹ ساعت 23:26 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند