کاش آدما تابلو بودن. تابلو های بزرگ. دور زدن ممنوع ، بوق زدن ممنوع .ورود ممنوع. من از نوع آخریشم. نه حوصله کسیو دارم نه حتی خودم. بد تر از همه خودم. یه جسم خسته. یه ذهن نگران. یه دنیا تیره و تار. یه روز میای خونه گیج سردردی بهت می گن دندونات شدیدا تحت فشاره باید ارتودنسی کنی. می گی به جهنم. فرداش پات کابوست می شه می گن باید عمل کنی تاندونات ضعیفه. میگی به درک. آخه توی عوضی چت بود که امروز کیف پول منو زدی. آخه می شه تو یه هفته اینقدر...

می گم اگه ته مونده ی اعصاب خورد کنی ای چیزی مونده فردام هستا...

فقط جون من ، منو با آدمات در ننداز که فعلا ورود ممنوعه.  آلودگی و زوج و فرد و بن بست و طرح ترافیک و هزار تا دلیله دیگه.

فقط یه مدت تنهام بذار با قبلیا دمخور شم. همین