confess
یه وقتایی شبیه یه هذیون بزرگ هستی. اصلا نمی فهمی کجایی برای چی هستی؟ اصلا چته؟ اصلا چی می خوای. فقط می دونی اینجا جات نیست . این راهش نیس. نه این مدلی نباید می شد. اینکه یه جای کار می لنگه و یه جا چشمکاش ناقصه نمی دونم تقصیر توهم منه یا تجسم تو!
اصلا نمی دونم چمه . بی خیال. فقط جات خالیه...
بعدش به این فکر می کنی که این خلأ بی دلیلو چه جوری می شه پر کرد. نه با کسی نه با چیزی! نه وقت داری و نه دل و دماغ حرف زدن و دیدن و خوندن و ... ولی هنوز حوصله شنیدن دارم. شاید این چند روز کم شنیدم. شاید مفت شنیدم. نه بازم نشد. اصل ماجرا از دستم رفت. بی خیال . فقط جای نگاهت خالیه...
شایدم یهو حسودیم شد شاعر شم یا نویسنده . شایدم یه موزیسین آروم. یا نه یه موزیسین آروم شاعر گیج! شاید یه ... بی خیال. فقط جای صدات
نگات
جات
خالیه!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۲۰ ساعت 22:54 توسط مونا
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند