بخوان!
تمام لحظه هایی که به تو و دنیایت بدهکارم ، پشت سرود مردمک های چشمانت بود که با باد از شیشه ی پنجره ، صدا ها را هجومی می کرد و به دستانم سر می داد...
تمام لحظه هایی که به من بدهکاری ، چشمانی بود که به انتظارش آفتاب گردان را صبح ها آب می داد و شبها نور را تا اختراع ماه گرفتگی امید می داد...
تمام این سادگی ها را هم که ببخشیم ، برای نم نمک های تاب دار باران حیاط، ذوق های ارغوانی سلام ، نمی توانم فراموش کنم ، نمی توانی فراموش کنی
ساز زیبای بودن را!...با هم...
دوباره بخوان، جهان برای دیدارت شکوفه تاراج کرده و زمین ستاره و آسمان دریا!
برای چشمانت
دوباره بخوان
بین من و تو تنها یک پل است. سکوت! دوباره بخوان
سلام
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۳۱ ساعت 1:55 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند