تمام لحظه هایی که به تو و دنیایت بدهکارم ، پشت سرود مردمک های چشمانت بود که با باد از شیشه ی پنجره ، صدا ها را هجومی می کرد و به دستانم سر می داد...

تمام لحظه هایی که به من بدهکاری ، چشمانی بود که به انتظارش آفتاب گردان را صبح ها آب می داد و شبها نور را تا اختراع ماه گرفتگی امید می داد...

تمام این سادگی ها را هم که ببخشیم ، برای نم نمک های تاب دار باران حیاط، ذوق های ارغوانی سلام ، نمی توانم فراموش کنم ، نمی توانی فراموش کنی

ساز زیبای بودن را!...با هم...

دوباره بخوان، جهان برای دیدارت شکوفه تاراج کرده و زمین ستاره و آسمان دریا!

برای چشمانت

دوباره بخوان

بین من و تو تنها یک پل است. سکوت! دوباره بخوان

سلام