یه چیزایی مثل یه سردرگمی محوت می کنه. اینقدر برات تشویش می سازه که ناگهان حس می کنی زیر پات خالی شده و داری غرق می شی توی یه دنیای بزرگ تردید. انتخاب کردن  امسال منو واقعا به این گودال بزرگ هل داد و بدتر از همه این بود که تمام این تصمیم ها رو باید تنهایی می گرفتم و با چشمی که هیچ تجربه ای از هیچ راهی نداشت . یه چیزایی رو هم از دست دادم و یه چیزایی هم تونستم اینقدر براشون بجنگم تا بالاخره نزدیکشون شم. خوندن برای گارشناسی ارشد و کنار گذاشتن  خطاطی و تذهیب یه قسمت این ماجرا بود و حالا کنار گذاشتن خوندن و شروع اندیشیدن به موسیقی یه جای دیگه.

هنوز انگار توی این اعماق عجیب مثل یک ماهی فایتر قرمز ، از بالای تنگ به پایین و از پایین به بالا سر می خورم و رها می شم. حالا که دارم نزدیک می شم می ترسم . اینقدر تنها دارم این قدمها رور بر می دارم که گاهی نگران می شم. نمی دونم چه جوری بگم . دیگه خالی شدم. نه لغتی دارم  نه باوری. آدم گاهی اسیر دله. گاهی عقل. من یه جا این وسطاش . تنها کاری که این روزا دوست دارم انجام بدم اینه که خودمو اینقدر سرگرم کنم که نفهمم این دغدغه ها چی میشه. زمان خیلی کمکم می کنه.

کمی آهسته تر زیبا...