می دونی امشب بعد از مدتها احساس کردم نفس کشیدم. بعد از مدتها به خودم اجازه دادم یه نمایشنامه بخونم. انقدر حساس  هستم که بعد از خوندن هر نمایشنامه ای بغض می کنم و اینقدر شجاع که اعتراف میکنم درست در همین لحظه ها عاشق می شوم. انگار پلنگی می شوم بر دل زمانه . چنگ  ناکوک روزگار را می نوازد...

همیشه دلم می خواست وقتی یه کتابو درست این موقع شب با یه فنجون قهوه ی یخ کرده تموم می کنم، کسی باشه که بتونم تمام افکار و تصوراتی که کتاب  در نهایت بخشندگی به من  سپرده با کسی سهیم کنم. اما ارمغان این لحظه ها تاریکی و مواظبت از بی صدایی است.اما دوستش دارم.همین که هست. همین که اینجا هست. همین که کتابی هست تا به من لحظه ای ایثار تن سوزی بخشد را دوست دارم. و باز پاریس ، پاریس، پاریس. این سرزمین چه دارد که برای نویسنده ها الهام است و برای من حسرت؟!

چگونه در یک چشم به هم زدن احساسات جابه جا می شوند؟ همچون لایه های زمین؟....عشق لرزه....شاهکار ایمانوئل اشمیت

 

ترنج نویس: از سرمستی این روزها که بگدریم ، احساس آدمی رو دارم که از کارش اخراج شده. معلقم!