عشق لرزه
همیشه دلم می خواست وقتی یه کتابو درست این موقع شب با یه فنجون قهوه ی یخ کرده تموم می کنم، کسی باشه که بتونم تمام افکار و تصوراتی که کتاب در نهایت بخشندگی به من سپرده با کسی سهیم کنم. اما ارمغان این لحظه ها تاریکی و مواظبت از بی صدایی است.اما دوستش دارم.همین که هست. همین که اینجا هست. همین که کتابی هست تا به من لحظه ای ایثار تن سوزی بخشد را دوست دارم. و باز پاریس ، پاریس، پاریس. این سرزمین چه دارد که برای نویسنده ها الهام است و برای من حسرت؟!
چگونه در یک چشم به هم زدن احساسات جابه جا می شوند؟ همچون لایه های زمین؟....عشق لرزه....شاهکار ایمانوئل اشمیت
ترنج نویس: از سرمستی این روزها که بگدریم ، احساس آدمی رو دارم که از کارش اخراج شده. معلقم!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۲۰ ساعت 1:45 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند