چند قدم ...
نمی دونم چرا دلم می خواد لحظه به لحظه از احساسم برات بگم. بهم نخند می دونم بودنت یه تجسم قویه اما برای من یه تسکینه. با تو ام ترنج. دلم می خواد وقتی بر میگردم تا مرور کنم از ابتدا ، احساسم ، تشویشم ، همه رو برام نگه داری. دلم می خواد بگم چه جوری برای آرزو هام دارم قدم بر می دارم. تنها و محکم. چند قدم بیشتر نمونده. ساز که دلبراست و استاد که دارای دستان طناز و مشرب جذاب. می مونه اجازه و الهام و دعا که این چند قدم اخر به تاییدیه هیئت خانواده برسه. دو قدم. باورم نمیشه! احساس یه ماهیه فایترو دارم که این بار جفتشو پیدا کرده . فقط می ترسه بهش نزدیک شه. من فایتر کوچولو ام و سازم از الان به بعد همسازم.
خدایا این چند شبو به خیر بگذرون . می میرم اگه بازم مانعی ایجاد شه.بسه این همه صبری که کردم.خدایا...
عاشقا خیز کامد بهاران!
بعدا نویس: درست شد...
معرفی می کنم : شهناز (تارم) ...
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند