end of....
فرشته شو و بالهایت را بر روی این تاب بی تاب مأوا کن
فرشته شو و دمی نوای خانه کن
موسیقی باد شو در چشمانم
و سکوت خستگی این روزها
دیر پایانی است ، سازش سرد شده ی خیال.
من تمام راههای راست و چپ شده را نموده ام
و خط های کج خیالم را مثل تیغی ستبر سر داده ام
فرشته وار ، رشته ی کلامم را بدزد
بگذار کم بیاورم. تقلا کنم. واژه بدزدم. بگذاز بالا بیاورم... تمام این روزهای انتظار را... تمام این رنگ و شعری که بیهوده بلعیدم
نوایم شو. سکوتم شو
تا محو شوم در هر آنچه مرا از من دزدید
تابوت خیالم ، موسیقی حزن می خواهد
فرشته شو ، ای دیر امده
چگونه توانستم فواره های نیاز بودنت را در دم ، سرکوب کنم
چگونه توانستم به استطاعت لبخندم ، تو را از خود دریغ بدارم
چگونه شد ، چگونه بود که فراموش کردی این دِیر ِ بی سامان شب دزد دارد
کویر دارد ، خیال دارد، ماه دارد...
و تمنایی پوچ
چگونه در این همه فریاد که با اغراق از سکوت دعوت می کرد
نیافتی واژه ی تنهایی را!
چگونه نبودی وقتی چشمانت برای نوشتن وام داده بود
چگونه توانستی در جهان گم شوی
وقتی من... انتظار را در برگ ها و قاصدک ها نقاشی می کردم
چگونه توانستی به تنهایی این نت را برای تابوت خیالم گلچین کنی
تبلور سایه ؛
من پر از واژه های منجمد شده ام
و پر از خستگی پیمودن
وخیالی که فراموش کردم
و تو را، دیگر هرگز ، نمی توانم حتی در رویاهایم بیابم
باور کردم. صداقت نبودنت را.
سپاس!
همانگونه که من لای این نوشته ها گم شدم
تو هم لای سرمشق های دلم رنگ باختی
این جهان در ابعاد ما نبود.
حجم باد می خواست و دل بارانی
نیست
و نیستی
و نخواهم بود
باور کردم، صداقتِ دروغِ آمدنت را...
ترنج نویس: این نوشته ساده ترین اعترافی بود که می تونستم بکنم. بی آلایش. از ته دل. با یک مخاطب خاص. در اوج استیصال
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند