این روزا حرف برای زدن زیاد دارم اما امیدی ندارم که به کسی بگم شاید برای همینه که دیگه کمتر می گم یا می نویسم . بیشتر رفتم توی گودال خودم و سعی می کنم نظاره گر زمان باشم که بگذره و شاید یه جایی از این زمان عجیب یکی پیدا بشه تا بتونم بهش بگم که خیلی گم شدم. کمکم کن. اما امروز یکی از دردناک ترین روزها رو گذروندم . نه من بلکه چند تا موجود دیگه که اگه من جای اونا بودم نمی دونم تا کی گریه می کردم و نمی دونم اگه روی اون میله ای که اونا نشسته بودن ایستاده بودم ، باز هم به غروب خورشید فکر می کردم یا به غروب خودم. من اگه جای اونا بودم حتما امروز آخر دنیام بود و اگه نبود خودم اونو به آخر می کشوندم . به یه سقوط واقعی. و زمانی که از این ساختمون بلند به پایین سقوط می کردم به تمام بی اختیاری خودم با تمام وجود فریاد می کشیدم.

امروز از همه شیشه ها هراس داشتم . و وقتی یکی از اونا با چشمای قرمزش پشت پنجره ها می نشست وکنجکاو و با نگاهی دردناک به من نگاه می کرد من دلم می خواست داد بزنم و بگم به خدا تقصیر من نبود به خدا تقصیر هیچ کدوم از آدمای اینجا نیست. به خدا نمی شد این کارو نکرد. به خدا نمی شد. اما اون زود می پرید و می رفت انگار می دید اشک در چشمان من حلقه زده . انگار می خواست به من بگه سکوت کن می فهمم .اما چرا؟ چند بار؟

خورشید پایین می آمد و آنها که دیگر مطمئن شده بودند خانه شان جای انها نیست و بچه هایشان را برای همیشه نمی بینند ، آنها که دیگر مطمئن شده بودند باید بروند و نمی توانند جواب هیچ کدام از سوالهایشان را بگیرند ، روی میله ی جلو پنجره نشسته بودند و دو نفری به غروب خورشید نگاه می کردند. این صحنه آنقدر برایم دردناک تمام شد که بی اراده نتوانستم جلوی اشکانم را بگیرم و حتی جلوی همکارانم...

به این فکر می کنم که چه راه درازی را باید دوباره طی کنند. خانه. شاخه. بچه .و باز یک انسان دیگر می آید و تازه می فهمی اینجا هم اشتباه کردی اما به نظر تو یک پرنده چند سال زندگی می کنند و چند بار از نو باید شروع کنه؟

خورشید پایین می آمد و من کرکره ها را می کشیدم اما نمی شد پنهان کرد که این هستی ، پر از اجبارهای بی پاسخ است و مدام به این فکر می کنم اگر به جای آن پرنده ، من یک روز به خانه برگردم و ببینم جلوی خانه ام را گچ گرفته اند و گویی خانه ای و بچه ای نبوده ، نمی دانم چه می کردم.

هرچی میام تمومش کنم نمی تونم. خورشید غروب کرد و اینها هنوز روی میله ها کز کرده اند. دیگه پشت پنجره ها هم نمی آیند. کاش خورشید زودتر طلوع کند....